امروز  شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱
بازی با عطارد؟!
یوسفعلی میرشکاک
شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۰۳
 
به نام یزدان بی‎چون و چند، یگانه بی‎همانند، برآرنده هفت چرخ بلند، آفریننده گونه‎گون جنبنده و ناجنبنده از خاک نژند، سخن آغاز می‎کنم و چون روی سخنم با مدعیان اسلام و مسلمانی است، یادآور می‎شوم که در صدر سوره مبارکه عنکبوت چنین آمده است:

«احسب الناس أن یُترکوا، أن یقولوا آمنّا، و هم لا یُفتنون(۲) و لقد فتنا الذین من قبلهم، فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین(۳)»

در همین پنجره که امیدوارم به باغی از باغ‎های پنهان اورمزدی باز شود، یکی دوبار از این هیچ‎کس، آنان که خود را در پایگاه مردم می‎بینند - نه آنان که گمان می‎برند پس از خداوند مسلمانان یعنی «الله» کسی جز آنان شایسته زیستن نیست، تا چه رسد بدان‎که شایسته سخن گفتن باشد - از جمله در همین شماره ۸۳ که شمایل مبارک یکی از ایزدیان را بر آن می‎توان دید: «بنده جمهوریت را قبول نداشتم، قبول ندارم، و قبول نخواهم داشت. من این‎قدر می‎فهمیدم که هرگونه حکومت جمهوری سلطنه... الدّهماء و سلطنه... الاکراه است و در چنین سلطنتی، دموس حکومت خواهد کرد، در چنین حکومتی رأی فلان آدم بی‎سواد یا فلان وزیر، با رأی آیت‎الله جوادی آملی یا آیت‎الله حسن‎زاده آملی یکی خواهد شد.» و نیز در همان شماره و همان گفت‎وگو: «توده مردم در این ۳۲ سال، رییس‎جمهوری‎های مختلفی را انتخاب کرده‎اند و هرکدام از این منتخبان، راهی را برگزیده‎اند. با این‎حال تکلیف ما با جمهوری معلوم نیست، به این دلیل که تکلیف ما با مدرنیته معلوم نیست و...»
از این‎گونه سخن راندن، پیش از فرارسیدن سال عطارد، آسان بود. اکنون در سالی هستیم که هر فصل آن برابر با دوازده ماه است، پس به زبان عطارد و یاران عطارد، سخن باید گفت. سال عطارد، دشوارترین دشواری‎ها را به ارمغان می‎آورد، نه برای ما ایرانیان بلکه برای انیرانیان هم. و خوش‎ترین سال‎هاست برای آنان که در این‎ سال زاده شده‎اند و خوش‎تر از این، برای آنان که در ماه عطارد و سال عطارد زاده شده‎اند و روز عطارد و... و فراتر از این‎همه، آنان که بر سری، نام روز یا ماه یا سال عطارد داشته باشند - به هر زبانی و در هر آیینی - آنان که زاده این ماه و سال باشند اگر برابر با کیش خود، آن‎چه را «بایست» است انجام دهند و از آن‎چه «نشایست» است، بپرهیزند و از گناهان پیشین خود، در پیشگاه آن‎که می‎پرستند، بازگشته و با آسمانیان پیمان تازه گردانند که جز راست نگویند و جز یگانگی نجویند، پیروزمند میدان‎های گوناگون عطاردند. باری، آنان که می‎دانند «اسلام»، آزمون نخست است؛ لاجرم باید بدانند و می‎دانند که «ایمان» آزمون دوم است.
اگر خوانده باشی «قالت الاعراب آمنا» و گمان برده باشی که روی سخن با دیگری است، سخت دورافتاده‎ای. مگر «قولوا اسلمنا» تو را به فریاد رسد که تلقین جناب مصطفوی و حضرت احمدی است صلواه... الله علیه، جمیع امت را، که به شتاب دعوی ایمان مکنید که ایمان به دل اندر نمی‎آید مگر از پس اسلام، که این می‎توان به گفت آورد و سپر انداخت، یعنی تسلیمم. و آن به گفت در نمی‎گنجد. چنان‎که دعوی مسلمانی نتوان کرد بی‎سپر انداختن و خود را به «امت» و «والی» که نَفس یکدیگرند، تسلیم کردن؛ دعوی ایمان نتوان کرد بی‎تهمت کفر و جفا کشیدن و وفاکردن و بار بردن و مدارا کردن و لعنت شدن و نشنیده گرفتن و در کار اصلاح ظاهر و باطن زمره تسلیم، جان فرسودن و با خس و خاشاک برابر شدن - حتی یقال الناس علی و معاویه - و در این پایگاه نیز، استبداد به رأی نورزیدن و پس از موعظه حسنه و دعوت به روشن‎بینی و از «حدود ظاهر» و «ظواهر حدود و سنن» فراتر آمدن و در سوابق و لواحق تأمل کردن و راه به باطن بردن و از باطل پرهیز جستن، زمام مدعیان مسلمانی را به مسلمانان سپردن، زیراک هم‎اینان پس از آن‎که دیرگاهی دور مانده و کشتی بر خشک رانده، سراسیمه درآمده بودند که: جز آستان تو، پناهی نیست، و تو هرچه گفته بودی: «دیگری را برگزینید»، که «من وزیر باشم شما را سودمندتر است، تا امیر!» نشنیدند. گفتی آنک طلحه، آنک زبیر! گفتی: با هرکه خواهید بیعت کنید و من یکی باشم از شما، چنان‎که تاکنون بوده‎ام. نپذیرفتند. گفتی: من همچون پیشینیان با شما مدارا نخواهم کرد، در نزد من فرزندان اسحق و اسمعیل برابرند، غلام حبشی و سیدقریشی در چشم من یکی است. هر آن‎چه را به ستم رفته باشد از خزانه مردم، حتی اگر مهریه زنان شده باشد، بازپس می‎گردانم... نشنیدند مگر؟ می‎شنیدند، اما دچار وهم و گمان بودند. ندیدند مگر؟ آری ندیده بودند... خلافت دیده بودند. اما شهریاری ندیده بودند و نمی‎دانستند که شهریاری همه آزمون است، تو را و آنان را.

من می‎گویم «آیین شهریاری»؛ به زبان تازیان سخن نمی‎گویم، زیرا بیم دارم «ولایت فقیه» فراتر از فهم من باشد؛ مگر نه این‎که خاصان درگاه ولی فقیه، بعضا هم‎کیشان مرا «شیطان‎پرست» می‎انگارند و با اطمینان می‎گویند: «مردم ... که شیطون‎پرست‎اند؟!»
- چند درصد؟
- نود درصد، بلکه بیشتر.
- پس من هم شیطون‎پرست بودم و خبر نداشتم.
- نه شما...!

- خیر! تعارف مفرمایید. من عمری است بر همان آیینم بلکه کوچک ابدال کوچک‎ترین فرزندان آن سرزمین:
بر این هستم و هم بر این بگذرم
یقین دان که خاک پی حیدرم
هم از این‎رو درمی‎نگرم که شهریار کیست و چه می‎گوید؟ خواه شیطان‎پرست، خواه یزدان‎پرست، همه فرزندان این آب و خاکیم، و هرگاه سر از گریبان «دعوی ایمان» برکنیم، بر ما نخست فرض این است که به گفته خواجه جهان:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن
اما می‎گویم که «شیطان‎پرستی» از «خودپرستی» برتر است. و در دایره «آزمون ایزدی» که امسال در سی و چندمین سال بروز و ظهور آن قرار داریم، به دشواری می‎توان از «خودپرستی» گریخت مگر این‎که خود را کشت (موتوا قبل ان تموتوا) اما چگونه؟ از «چینودپِل» در دوزخ پریدن (و ما منکم الا واردها) جان آهنین می‎خواهد و دل پولادین و روان کارآزموده و دیده به دیدار رسیده. ورنه شعر شیطان‎پرستان را بدون اجازه شاعران، به آهنگساز سپردن، گواه کمال پشت‎گرمی به کیست؟
به هرکه و هرچه پشت‎گرم باشی، و باشیم، هم‎اکنون در پرویزن آزمونیم و میزان و صراط هم این‎جاست. نیک بنگریم تا چه می‎گوییم و چگونه می‎گوییم، چه می‎کنیم و چگونه می‎کوشیم و کرا؟ و چرا؟ نخستین نمونه «جمهوری اسلامی» را که می‎تواند از ورای اعصار و قرون بنگرد؟
«... شهسوار هستی به انبوه غوغائیان در نگریست و با خود اندیشید بی‎گمان امروز همان روز است که همچون شتران به خانه‎ات ریختند. تو را اینان برگزیده‎اند و اینک به ستوه آمده از دادگری تو، در پی گریزگاهی هستند و دست‎آویزی... و نمی‎دانند که آزمون، هر بامداد از سرگرفته می‎شود. بگذار تا چه می‎خواهند و از که؟... اینان را هر صد تن، به یک تن اگر می‎خرید برادر «اُمّ حبیبه»، می‎فروختم. اما نه بندگان منند، بندگان خدایند، بگذار و بگذر،... با مالک بگویید عنان بگرداند.»

نمونه؛ و نه این بازی‎ها و بازیچه‎ها، و یک‎بار، نه هر چهار سال به چهار سال؛ اما چاره چیست؟ مردمان آخر زمان به خرد خود غره‎اند و به دیده و دیدار خود پر مطمئن. بگذار تا آزمون روز و آزمون ماه و آزمون سال به آزمون دهه و پنجاه و سده پیوندد. آن را که از آزمون هزاره بیم نیست، از آزمون دی و دوش و پار و پریر و امروز و فردا چه باک است؟

ما، تو گو شیطان‎پرست، تو گو «هاری جان» و «چندال» و «یهودی» و... هرچه خواهی گوی، از آن مرد مردانه، شنیدیم که در دیدار با پیران ما فرمود:
«اگر شما به این دلیل اهل حقید که علی را حق می‎دانید، بنده هم اهل حقم، بلکه همه کائنات اهل حق است.»
آن‎که عبید‎الله زاکانی را حکیم می‎نامید و حسین بن منصور را عذر می‎نهاد: «کسی که می‎گوید انا کذا، نمی‎خواهد بگوید العیاذ بالله شما با آن کت و شلوار کذا یا بنده با این عبا و عمامه کذا، ضیق تعبیر است، چه بگوید بیچاره؟...»
بی‎گمان به تقدیر حق سبحانه و تعالی، خود و ما را در «پرویزن آزمون ایزدی» درانداخت. خود که شاهدی بود میان دو شهید، پدر و پسر، و لاجرم شمعی که مشق سوختن می‎کند، به فرّه نیاکان آسمانی «آزمون کلوخ» را نیز درنوشت و دوشادوش پدر و پسر و دیگر فرزندان و یاران و برادران خود، در کنار «وارث مطلق» قرار گرفت تا چه هنگان فرمان آشکار شدن از جانب بی‎جانبی فرا رسد... آری، از آزمون می‎گفتیم. نمی‎توان به دیروز خویش دل خوش کرد، بسا درویش که امروز نادرویشند. بسا هشیار که فردا مستند، بسا خواجه که دیروز گدازاده بودند. بسا وزیر که پار و پریر... بگذریم. نه همین من و تو و او، نه همین ما و شما و آنان و اینان و توانا و ناتوان، نه در این سامان یا سامان دیگر؛ «روز آزمون بزرگ» در راه است همگان را، زنگ و روم و چین و ماچین و ترک و تاجیک و زن و مرد و پیر و جوان، همه در پرویزنند. بدانند یا ندانند، بخواهند یا نخواهند. شادابخت بیداران و دل آگاهان
منبع: پنجره
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 164663