| گزارش گروه جهادی محبین از دیار فراموش شدگان |
| سرزمین آسمانی در اطراف قلعه گنج |
| پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۳۴ |
مرد آرام گفت نه. آهی کشید و ادامه داد یا امام رضا. کاش... صدای هق هق بچه ها بلند شد. دیگر هیچ کس حرفی نمی زد همه گریه می کردند. من صدای مرد را نمی شنیدم. دیوارهای ساده و خانه خالی مرد برایم رنگ و بوی حرم را گرفته بود. ... نمی دانم چه شد اما همین که مرد هم گریه کرد یکی از بچه ها شروع کرد که: الهی عظم البلاء...
جهاننیوز: همه جا تاریک بود. جا برای نشستن زیاد نبود، همه به هم چسبیده بودند. هنوز بوی دود می آمد. خورشید تا جایی که برایش امکان داشت نور از چارچوب در به فضای بهت زده می پاشید. همه آرام و ساکت نشسته بودند. هیچ کس نمی دانست چه باید بپرسد. چه باید بگوید. هر کس منتظر دیگری بود. حالت غریبی بود.
نه، درست آمده بودیم. این جا یک خانه بود. تعریف یک خانه این جا صدق می کرد. زیر این سقف بچه های کوچک و معصوم زندگی می کردند. هر چند سقف با دود آتشی که وسط خانه برای گرم کردن روشن می کردند سیاه و دودآلود بود. اگر چه گاو و گوسفندهایشان هم از همین اتاق عبور داده می شدند. طویله داخل اتاق بود. اما آن دختر چهار پنج ساله که انگشت کوچکش را در دهان کرده بود و با حیرت ما را نگاه می کرد اهل همین خانه بود. آن گهواره کوچک کنار اتاق نیز گواهی می داد اینجا خانه است. اشتباه نیامده بودیم. اینجا خانه بود.
بالاخره سجاد سکوت را شکست و شاید برای اینکه باب گفت و گو را باز کند، پرسید:
چطور روزگار می گذرانی؟
با همان لهجه ساده و شیرین خود گفت: کارگری می کنم.
از این جا تا شهر چقدر راه است؟ چطور می روی؟
خیلی راه است. خیلی...
وقتی به اینجا رسید محمد هم جرات پیدا کرد و سوالی بپرسد:
از خدا چه میخواهی؟
جواب داد: هیچ!
فکر کردم سوال بچه ها را نفهمیده اما خجالت کشیدم چیزی بگویم.
باز سکوت و این بار بعضی ها سرشان را پایین انداخته بودند.
از اول اردوی جهادی این حال را نداشتم. حال غریبی بود. هم خجالت می کشیدم هم غریبی می کردم هم مبهوت بودم و هم تعجب کرده بودم...
لختی گذشت و این بار نمی دانم چطور این سوال به ذهن سجاد رسید که پرسید:
حرم امام رضا رفته ای؟
همه بچه ها یکه خوردند.
اما مرد آرام گفت نه. آهی کشید و ادامه داد یا امام رضا. کاش...
صدای هق هق بچه ها بلند شد. دیگر هیچ کس حرفی نمی زد همه گریه می کردند. من صدای مرد را نمی شنیدم. دیوارهای ساده و خانه خالی مرد برایم رنگ و بوی حرم را گرفته بود. خانه ای که در و دیوارش را دوده سیاه کرده بود و تاریکی خبر از غربت عمیقی می داد انگار همه اش آینه کاری شده بود. نمی دانم چه شد اما همین که مرد هم گریه کرد یکی از بچه ها شروع کرد که: الهی عظم البلاء...
گریه امان بچه ها را بریده بود. کاش می توانستیم برای این مردم کاری کنیم.
***
هر سال به این مناطق می آییم . اصلا به این مردم عادت کرده ایم. هر سال نزدیک اردوی جهادی که می شود احساس عملیات داریم اردوهای جهادی رمز دارد یک سال با رمز "یا ضامن آهو"، یک سال با رمز "یا زهرا"...
روستاهایی را انتخاب می کنیم که مردم خودشان تصمیم گرفته اند در آن برای خود مدرسه یا مسجد بسازند اما قدرت مالیشان اجازه نداده تمامش کنند. پول جمع کردن از مردم در شهر هم مزه ای دارد. وقتی شخصیت خود را خرد می کنی و از دیگران برای این مردم طلب پول می کنی. و بعضی ها چقدر احساس را با تو روانه منطقه می کنند. حق دارند این سرزمینها و این مردم خیلی زلالند. دلشان همان طور ساده و فطری است. در این مناطق آسمان به زمین نزدیک تر است. جایی که جمع زیادی از انسانها جز خدا کسی را ندارند قطعا فرشته ها در آن جا بیشتر رفت و آمد می کنند.
***
بعضی از همین خانه ها و کپرها، خانه شهید است. و چقدر لذتبخش است وقتی به این خانه ها سر می زنی و از خاطرات فرزند شهیدشان می پرسی ...
پدر شهیدی را یادم هست که پای راه رفتن نداشت اما خود را به زحمت از خانه اش تا محل استقرار ما رسانده بود ساعتها منتظر بود. چه می خواست؟...
دیروز وقتی به خانه شان سر زده بودیم. درخواست کردیم که "پدرجان عکس پسرت را بده فردا در جلسه ای که در روستایتان به یاد شهدای روستا برگزار می کنیم، استفاده کنیم". حالا بعد از جلسه بچه ها وقتی وسایل را جمع کرده بودند یادشان نبود، عکس را کجا گذاشته اند. پدر می گفت من همین یک عکس را داشتم... بچه ها می دویدند و می گشتند تا عکس را پیدا کنند. عکس را به پدر شهید پس دادند. اما آن شب روضه می خواندند و گریه می کردند. روضه علی اکبر...
***
کارگری کردن در کنار این مردم برای ساختن مسجد و مدرسه خیلی لذت دارد. صبحها وقتی پرچم بدست پای کار حاضر می شوی با نوای یا حسین و ذکر و توسل کار را شروع می کنی. وقتی می بینی مردم قبل از تو پای کار آمده اند و از تو استقبال می کنند. وقتی همه جا فضای ذکر است و ذکر و همه دارند خوب کار می کنند، کار.
وقتی آن پیرمرد روستایی دستان پینه بسته اش را بالا می برد و برای این جوانان دعا می کند و تو می بینی و می فهمی چقدر از صمیم دل دعایت می کند. وقتی احساس می کنی داری خانه خدا را می سازی برای مردمی که مسجد برایشان محور رشد دینی و روحیشان است. وقتی احساس می کنی داری یکی از صحن های امام رضا (ع) را توسعه می دهی. باور کن نمی دانی چقدر لذت دارد. چقدر خواستنی است.
بعضی از بچه ها برای کودکان و نوجوانان و جوانان روستایی کلاس برگزار می کنند هر چه بلدند یادشان می دهند. با آنها بازی می کنند. قصه می خوانند. شعر می خوانند. بچه ها با این معلمهای چند روزه خیلی رفیق می شوند. بعضی وقتها همه بچه های کلاس برای امام زمان (عج) یا رهبر انقلاب نامه می نوسند.
***
... دوست داشتم یک بار با خانواده ام می رفتم حرم امام رضا (ع). اگر می آمدم برای خوب شدن پدرم دعا می کردم. برای اینکه برادرم کار پیدا کند و خودم خوب درس بخوانم. کاش روستای ما دبیرستان داشت تا من درسم را ادامه دهم. من حرم امام رضا را ندیده ام ولی خیلی حرف برای گفتن دارم....
محمد می گفت نگاه کردن به این بچه ها مرا پر از حس عبادت می کند. وقتی می خندند انگار همه دنیا دارد به من می خندد. دلم می خواهد آن دختر بچه پابرهنه را بغل بگیرم و برایش شعر بخوانم و او خوشحال با من تکرار کند. این لذت را با چه چیز عوض کنم؟
***
نمیدانم این اردوهای جهادی بخاطر دعای کدام نفس پاک و خدایی نصیب ما شد. خدا می داند هر چه نگاه می کنم قابلیت لمس کردن اینهمه آیات الهی را نداشتم. این جا همه آینه ها پاک تر و صاف تر خدا را نشان می دهند. آیه ها اینجا آیهترند. و زمین آسمانی تر است. بیهوده نیست وقتی که می خواهیم برگردیم به شهر بعضی از بچه ها بغض می کنند و کم حرف می زنند. دلشان برای خیلی چیزها تنگ می شود.
***
شبها که بچه ها خسته و کوفته از پای کار به مقر بر می گردند گاهی ماشین های چند تنی آذوقه می رسند. آذوقه ای که از شهر با پیگیری بچه ها برای پخش شدن در منطقه فراهم شده است. حالا باید این همه بار آرد و برنج و روغن و غیره را بچه ها خالی کنند. وای چه قیامتی می شود. یک صف طولانی از بچه ها برای خالی کردن بار تشکیل می شود چشم ها خسته اما لبها خندان. تازه مسخره بازی ها شروع می شود. بعضی هم نوبت را رعایت نمی کنند و جا می زنند. بچه ها ذکر حیدر حیدر می گیرند و بارها را به دوش می کشند.
یک شب بعد از همه این کارها وقتی که جلسه شبانه شروع شد بچه های فرهنگی داخل اردو یک نماهنگ از حرم امام رضا (ع) پخش کردند. "آمدم ای شاه پناهم بده ...."
آن شب آرزو می کردم کاش با این مردم به پابوس امام رضا(ع) می رفتم.
حس می کنم خیلی از بچه ها همین آرزو را داشتند.
***
محسن می گفت جور شد بالاخره جور شد. پولش را تهیه کردیم. جا و مکان هم هماهنگ شد. قرار است نیمه شعبان سه تا اتوبوس را ببریم حرم امام رضا (ع).
میثم گفت: غذا حضرتی هم ردیف شده.
دل توی دل بچه ها نبود.
شب نیمه شعبان عجب جشنی شد. جشن را در منطقه گرفتیم. صبح فردا اتوبوسها راه افتادند. راه طولانی بود اما چقدر این راه رفتنی بود. همه آماده بودند. یک اتوبوس هم زوجهای جوان روستا بودند.
نزدیک های مشهد که شدیم مسافران گریه می کردند.
ای شه ملک طوس سلام علیک ... یا انیس النفوس سلام علیک
شاید این سفر زیباترین و لذت بخش ترین سفر عمرم بود.
***
اردوی جهادی محبین الائمه از سال 79 راه افتاد دو سه سال بشاگرد میهمان مرحوم حاج عبدالله والی بودیم. سال 83 بود که به باغ ملک خوزستان رفتیم در آن منطقه یک مسجد و یک مدرسه ساختیم. مدرسه ای دو کلاسه. سال بعد رفتیم منطقه پراشکفت استان فارس در آن جا هم یک مسجد ساخته شد. سال بعد در منطقه بازفت مسجدی در دل کوه بناشد. بعد از آن سال چهار سال است که در منطقه بلوچستان اطراف دلگان و جلگه کار می کنیم سه مدرسه و 12 مسجد ماحصل تلاش بچه ها بوده است.
در طول سال ارتباط با مردم مناطق قطع نمی شود. بخشی از بچه های اردو طلبه اند اینها برای تبلیغ به همان محلهایی که اردو رفته اند هجرت می کنند. برنامه های جشن و هدیه های کمک به جهیزیه زوجهای جوان و اردوهای زیارتی هم از برنامه های اردوی محبین ائمه است.
ارتباط با نخبگان و فعالان منطقه برای ارتباط موثر تر با منطقه نیز یکی از برنامه های اردوی جهادی است.
پخش هدایا در منطقه به نام امام و رهبری نیز یکی از فعالیتهای دیگر بچه ها در این مناطق است. کلاسهای آموزشی برای کودکان و نوجوانان و جوانان و زنان و مردان نیز یکی دیگر از فعالیتهای اردوی جهادی است.
اما شاید انگیزه اصلی این نیروها تربیت کردن خودشان باشد تربیتی که با زندگی معمول در شهر به دست نمی آورند و تنها با کار کردن برای مردم و شکستن خودخواهی ها و تنبلی هایشان حاصل می شود. تربیتی که به واسطه شاد کردن دل بچه های روستا و پیران و جوانان روستا حاصل میشود. جای همه خالی است.
-------------------
برای کمک های مالی خود برای ساخت مسجد و مدرسه و پخش آذوقه در این منطقه با شماره تلفن 09121068227 تماس حاصل نمائید.
۱۳۹۰-۱۱-۲۱ ۰۰:۳۵:۵۲ |
| |
| قابل توجه وزیر اموزش و پرورش با اون همه ادعا |