امروز  سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
می خواهم زنده بمانی
در حاشیه اهدای اعضای بدن کودک 3 ساله به مرد 35 ساله
دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۱۸
 

باربدم، یادت هست؟ روز تولدت بود. درست 3 ساله می شدی .
 
سه سال از آمدنت گذشته بود و من و عباد می خواستیم سالروز تولدت را جشن بگیریم. آن روز بادبادک ها را یکی یکی به سقف اتاقت آویزان می کردیم و با هر بادبادکی که به سقف چسبانده می شد بالا و پایین می پریدی.
 
بگذار برایت بگویم با چه دقتی هدیه تولدت را کادو کردم. آن روز با عباد تمام بازار را زیر پا گذاشتم. یادت هست با دیدن کادو چه گفتی؟ مامان دستت درد نکنه... عزیز مادر، یادت هست وقتی دوستانت به خانه آمدند چه شادی به راه انداختی؟ آن روز شادی و خنده هایت به آسمان بلند بود. گلم، یادم نمی رود نگاهت به من و عباد را، وقتی که می خواستی شمع تولدت را فوت کنی ... همه منتظر بودیم اما انگار دلت نمی خواست شمع ها را خاموش کنی. بگذار برایت بگویم زمانی که می خواستی پا به این دنیا بگذاری چه ترس و دلهره ای داشتم. تنها عباد بود که به من قوت قلب می داد. برای آمدنت نذر کرده بودم. فقط خدا می داند برای سالم دیدنت چه شبها که تا صبح دعا خواندم و دعا خواندم.
 
باربدم یادت می آید که با آمدن عباد چطور به آغوشش می پریدی؟ یادت می آید که بعد از 2 سال و 6 ماه تازه کلمه بابا را به زبان آوردی؟ همه از دیر زبان باز کردنت شاکی بودند اما تنها من و عباد فهمیدیم چرا کلمات زیادی بر زبان جاری نکردی. به خدا قسم فقط من و عباد فهمیدیم که نمی خواستی بیش از این قلب ما را به آتش بکشی. تنها من و عباد می دانیم... دلبند مادر یادت می آید روزی را که برای بار اول کلمه مادر را به زبان آوردی؟ من یادم است. از من آب خواستی...مامان...آب... اما امروز می دانم چرا جز آب چیز دیگری از ما نمی خواستی.
 
فرزندم یادم نمی رود حرف های بزرگی را که از زبان کوچکت می شنیدم. یادم نمی رود نگاه هایت را وقتی که به غروب خیره می شدی. یادم نمی رود دست هایت را وقتی که محکم دست هایم را می گرفت. یادم نمی رود مادر گفتنت را وقتی که می رفتی... یادت می آید آنروز؟ روزی که با پدرت درددل می کردم و آمدی. روی پایم نشستی و با زبان کوچکت گفتی...مامان خدا بزرگه... پیش خودت بماند اما بگذار بگویم که همیشه برایت می ترسیدم. ترس از اینکه بلایی تو را تهدید کند.آخر چند بار به زمین افتاده بودی و همیشه این سرت بود که ضربه می دید.
 
کودک نازنینم، آن روز عباد آمد، رنگ پریده بود و وحشت زده. گفت به زمین افتادی اما نگفت که به دنبال تکه آجری از ساختمان نیمه کاره افتاده ای. باور نمی کردم. به بیمارستان که آمدم تنها چیزی که دیدم باربدم بود که روی تخت خوابیده بود. با سری تراشیده از مو... پاهایم نای ایستادن نداشت. نشستم و یادم آمد. شیرین زبانی هایت. حرف های بزرگ زدنت. خنده هایت. مهربانی هایت. بازی هایت... آن روز عباد نبود. دکتر از اتاقت بیرون آمد. به دنبالش می دویدم و او می گفت و می گفت. تنها شنیدم...مرگ مغزی...و دیگر چیزی نفهمیدم. تیم پزشکی تشکیل شد. نتیجه همان بود. مرگ مغزی... بگذار اعتراف کنم پیر شدم. سقوط کردم. کمرم شکست. طاقت نیاوردم. آیا واقعا من دیگر نمی توانستم تو را ببینم؟ نمی توانستم در آغوشت بگیرم؟ نمی توانستم ببوسمت؟ نمی توانستم با تو سخن بگویم؟ ولی فرشته کوچکم تو روح بزرگت را برایم گذاشتی و رفتی. رفتی اما به من یاد دادی تردید جایز نیست. باید بخشید و گذشت...


وقتی باربد برای همیشه خوابید

نزدیکی های ظهر بود.صدای تلفن همراهم که بلند شد متوجه شدم مادر پشت خط است. نگران و وحشت زده بود. از لرزش صدایش متوجه تغییر حالش شدم. با دلهره و نگرانی گفت حال باربد بد است. فورا خودم را به بیمارستانی که آدرسش را داده بود رساندم. تازه فهمیدم با پدرم برای سر زدن به ساختمان نیمه کاره مان رفته و از تراس ساختمان افتاده است.
 
باور نمی کردم اما وقتی خوابیده بر تخت سی سی یو دیدمش تازه متوجه عمق فاجعه شدم. جرات نداشتم به مریم بگویم. آخر او وابستگی عجیبی به باربد داشت. نمی دانستم در آن موقع باید چه کنم؟ تنها کاری که می کردم این بود که به دنبال برانکارد باربد که اتاق ها را یکی یکی برای اسکن و عکس و آزمایش می پیمود بدوم. با دیدن چهره درهم دکترها و بحث هایی که از هیچ کدام آن سر در نمی آوردم گیج و مبهوت شده بودم. 3
 
 روز از بلایی که بر سرمان آمده بود نا آگاه بودیم. کار مریم تنها گریه بود و دعا و من تمام فرصتم را در بیمارستان می گذراندم. بلاخره پس از 3 روز توسط یکی از آشنایانی که در بیمارستان داشتیم آنچه را که برای باربد اتفاق افتاده بود فهمیدم...مرگ مغزی... در ذهنم نمی گنجید. نمی توانستم سرعت و عمق این حادثه را هضم کنم. اتفاقاتی را که طی این مدت به وقوع پیوسته بود را مرور می کردم اما توانایی تجزیه و تحلیل آن را نداشتم. از طرفی نمی توانستم چیزی از این موضوع به مریم بگویم.
 
5 روز از بستری شدن باربد در بیمارستان گذشته بود اما مریم هنوز از موضوع چیزی نمی دانست تا اینکه غافل از من به دنبال دکتر رفته بود و از زبان او همه چیز را شنیده بود. باورمان نمی شد اما باید قبول می کردیم که دیگر باربد در کنارمان نیست. با درخواست ما تیم پزشکی برای تشخیص دقیق مشکل باربد تشکیل شد. با اینکه مسئولان بیمارستان برای تشکیل این تیم همکاری زیادی با ما نداشتند اما بعد از شور نتیجه قطعی اعلام شد. مرگ مغزی.
 
در این زمان فکری به ذهنم خطور کرد. اما جرات به زبان آوردنش را نداشتم. می ترسیدم مبادا زمانی از این تصمیم پشیمان شوم. اما وقتی در چشمهای مریم نگاه کردم پاهایم جان گرفت چرا که در چشمهای او هم این تصمیم را دیدم... خیلی زودتر از تصورمان همه چیز جور شد. وقتی برای پر کردن فرم پیوند اعضاء می رفتیم حتی یک درصد هم به کاری که می کردیم شک نداشتیم.
 
می دانستیم این بهترین کاری است که می توانیم انجام دهیم. با پر کردن گزینه همه موارد در فرم، آمادگی خود را برای پیوند همه اعضای بدن باربد اعلام کردیم اما در رشت تنها پیوند کلیه انجام می شد و امکانات کافی برای پیوند اعضای دیگر وجود نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفتیم تا باربد را به تهران منتقل کنیم تا افراد بیشتری بتوانند با اعضای بدن او جانی تازه بگیرند اما به توصیه پزشکان از این کار صرف نظر کردیم چرا که اگر کپسول اکسیژن از او جدا می شد دقایقی بیشتر زنده نمی ماند.
 
مسئولان بیمارستان فرد مورد نظر را برای پیوند کلیه آماده کرده بودند. من و مریم می خواستیم اعضای بدن باربد به کودکی برسد تا با دیدن او یاد باربدمان زنده شود اما فرد دریافت کننده مرد سی و پنج-شش ساله ای بود که حالا منتظر بود کلیه های کوچک باربد به رگ های بدنش پیوند زده شود.
 
شب عمل بود. من و مریم پشت اتاق باربد ایستاده بودیم. مریم گفت: یادت می آید باربد دوست نداشت وسایلش را به کسی دهد؟ نکند از این عمل ما ناراحت باشد؟ گفتم: اگر ناراضی باشد عمل با موفقیت انجام نمی گیرد. همان شب باربد را برای آخرین بار دیدیم. آرام روی تخت خوابیده بود. وقتی به اتاق عمل می بردنش انگار لبخندی بر لبان کوچکش نقش بسته بود. اما موفقیت عمل نشان داد من و مریم راه را به خطا نرفتیم و باربد با رضایت از این دنیای کوچک رفت. او زمینی نبود و به ما آسمانی بودن را آموخت...



**********************
 
 طی یک تصمیم خداپسندانه در بیمارستانی در رشت کلیه های کودک 3 ساله ای به مرد 35 ساله ای پیوند خورد. والدین این کودک که در حادثه دلخراشی از طبقه اول ساختمان نیمه کاره به زمین افتاده و دچار مرگ مغزی شده بود، آمادگی خود را برای پیوند همه اعضاء کودک از جمله قلب، ریه، کلیه و چشم های او اعلام کرده بودند اما به دلیل کمبود امکانات در شهرستان رشت پیوند دیگر اعضاء امکان پذیر نبود و تنها 2 کلیه این کودک به مردی که 4 سال دیالیز می کرد پیوند زده شد.
 
اسماعیل قاسمی فرد دریافت کننده این کلیه ها در گفت و گو با وطن امروز می گوید: 4 سال بود که تحت دیالیز و زیر نظر پزشکان بودم اما قدرت خرید یک کلیه سالم را نداشتم. وی که نقاش ساختمان است و پس از ابتلا به عفونت ادرار کلیه هایش را از دست داده است می گوید: نمی توانم احساسم را زمانی که از بیمارستان تماس گرفتند و خبر دادند کسی حاضر به اهداء کلیه فرزندش شده است، بگویم. در این زمان تنها کاری که کردم شکرگزاری خدا و طلب صبر برای والدین این کودک بود.
 
او که از انجام عمل بسیار راضی است می گوید: خودم هم باور نمی کنم با کلیه های یک کودک 3 ساله بتوانم به زندگی عادی خود ادامه دهم اما دکترها از سلامت این کلیه ها مطمئن هستند. قاسمی که یک دختر 5 ساله دارد می گوید: نمی دانم اگر من به جای والدین این کودک بودم چه تصمیمی می گرفتم اما این را می دانم که تنها انسان های بزرگ می توانند چنین تصمیم های سختی در لحظات دشوار زندگی بگیرند.
 
 قاسمی زندگی خود را مدیون باربد کوچک می داند و می گوید: باربد یک کودک نبود. او انسان بزرگی بود که می توانست به چند نفر مثل من زندگی دهد اما حیف که اینجا امکانات کم بود و تنها توانستند کلیه های او را ببخشند. اما تصمیم والدین باربد برای اهداء اعضای بدن او گام دیگری بود به سوی بخشش و انفاق. تصمیمی که می تواند برای همیشه یاد و خاطره باربد را برای آنان زنده نگهدارد و راهی باشد برای کسانی که برای تصمیم درباره عزیزترین کسان خود در دوراهی تردید مانده اند
 
. و باز اینجاست که تصمیم سخت پدر و مادر باربد کوچک این شعر را در ذهن تداعی می کند : می روم در دل خاک، تو ولی بر جایی، قلب من همره توست، چه به آن می آیی
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 44187