نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » گفتگو » سیاسی

حجتيه همه‌جا نفوذ كرده است

گفتگو با برادر شهيد هاشمي‌نژاد

۱۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۳۴


متین انصاری – ليلا صدري

سید احمد هاشمی‎نژاد برادر کوچک سیدعبدالکریم است. او 9 ساله بوده که پدرشان فوت می‎کند و سیداحمد در خانه شهید هاشمی‎نژاد بزرگ می‎شود. می‎گوید اوایل برادرم ظاهرا با تحصیلات حوزوی مخالفت نشان می‎داد، ولی وقتی اشتیاق مرا دید، مطمئن شد که از روی احساسات و علاقه به برادر بزرگم، تصمیم نگرفته‌ام. او قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بارها به زندان افتاده و در شهریور 57 با بقیه زندانیان سیاسی آزاد شده است. سال 1373 کتاب «فریادگر شهر شهادت» را منتشر کرد؛ کتابی درباره برادری که حق پدری برگردنش داشت. 

گفتگوی «پنجره» با برادر شهید هاشمی نژاد خواندنی است:

چرا منافقان، کسی مثل سید عبدالکریم هاشمی‎نژاد را ترور کردند؟
آيه معروفی است که می‎گوید «بای ذنب قتلت» به چه جرمی این‎ها باید کشته شوند؟ اگر به قانون اساسی توجه کنیم، کلمات آن می‎گوید آزادی بیان، قلم و اندیشه. اگر به‎عنوان یک انقلابی یا روشنفکر هم صحبت کنیم، همه این شعار را قبول دارند. جرم این بزرگان مثل شهید هاشمی‎نژاد، شهید بهشتی و دیگران چیست که باید کشته شوند؟ شهید هاشمی‎نژاد از شخصیت‎های برجسته انقلاب بود که به جرم ابراز عقیده و اظهارنظر و نقد مواضع جریان‎های انحرافی مانند منافقان، مورد تهاجم آن‎ها قرار گرفت و به شهادت رسید. 

هیچ‎وقت پست اجرایی قبول نکرد که بگوییم مثلا مسئول اجرایی کشور بود و لابد ظلمی کرده. نه، او هیچ‎گاه‎ مسئولیت اجرایی قبول نمی‎کرد؛ باوجود پیشنهادهای متعددی که حتی از جانب خود حضرت امام شده بود. خیلی علاقه‎مند بود كه همان کارهای فکری و فرهنگی را که داشت، ادامه دهد. به اصرار آیت‎ا... بهشتی و آیت‎ا... خامنه‎ای دبیر حزب جمهوری اسلامی استان خراسان شده بود. در دانشگاه‎ها و در سطح کشور هم به بحث‎های ایدئولوژیک و مباحث سیاسی و عقیدتی مشغول بود. هربار که منصبی به او پیشنهاد می‎شد، می‎گفت علاقه‎مندم به همین کارهای فکری خودم که مهم هم هست و نقش اساسی دارد، بپردازم. بنابراین با این وجه، باید به چه جرمی به شهادت برسد؟ در استان خراسان سه نفر بودند که نقش رهبری حرکت‎های انقلابی را به عهده داشتند؛ آيت‌ا... خامنه‎ای، شهید هاشمی‎نژاد و آقای طبسی. جالب این است که سران منافقین و مسعود رجوی و بنی‎صدر که فرار کردند، آقای طبسی در سفر حج بود، آیت‎ا... خامنه‎ای هم تهران بودند، به‎نظر آن‎ها فرصت خوبی بود برای این‎که ضربه نهایی‎شان را بزنند. وقتی بنی‎صدر با رجوی به پاریس رفتند، پیامی به طرفداران‎شان دادند که هاشمی‎نژاد باید از بین برود.
در نهایت عبدالکریم در حال خروج از حزب، به‎وسیله هادی علویان که اهل قوچان بود، ترور شد. 

هادی علویان، نفوذی سازمان منافقین بود؟
بله. او نفوذی سازمان در بخش دانش‎آموزی بود. برای حزب، دکه‎ای جلو صحن امام در مشهد برپا کرده بودند که کتاب‎های حزب یا عکس‎های آقای خامنه‎ای را توزیع می‎کردند. این باعث شد علویان برای گرفتن امکانات تبلیغاتی به حزب رفت و آمد کند. محافظان، او را می‎شناختند و به‎عنوان یک غریبه به او نگاه نمی‎کردند. با این فرد به‎عنوان کسی كه بالاخره عضو تشکیلات هست، برخورد می‎کردند. ظاهرا آن روز علويان نارنجک را در کمربندش گذاشته بود، بعد می‎رود در دستشویی و آن را در‎آورده، در جیبش می‎گذارد و آماده می‎شود. عبدالكريم که می‎خواهد برود، علويان از پشت ايشان را بغل كرده و نارنجک را منفجر می‎کند. 

وقتی تعبیر امام را درباره عبدالکریم می‎خوانیم، شخصیت اين شهید کاملا برای‎مان آشکار می‎شود. فرمودند جوانمرد، عالم، فاضل و مجاهد. یعنی امام از هر وجه، ایشان را الگو می‎دانستند. در مبارزه، در جهاد، در علم، شهید هاشمی‎نژاد واقعا الگو بود. احساس مسئولیتی که نسبت به انقلاب و امام و ارزش‎های اسلامی داشت، بی‎نظیر بود. تمام وقتش را برای مبارزه گذاشته بود. 

در همان زمان كمي كه داشت يكي دوبار نيز فرصت كرد كه به جبهه برود.
يادم مي‌ايد آقای فلسفی روی منبر گفته بود که یک سید جوان 20 ساله كه خیلی ملاست، کتابی نوشته به نام مناظره «دکتر و پیر» و مردم را تشویق می‎کرد که این کتاب را بگیرند و مطالعه کنند. بعد از کتاب مناظره «دکتر و پیر» کتاب معروف «درسی که حسین (علیه‎السلام) به انسان‎ها آموخت» را تالیف کرد که کتاب زیبا و پرمحتوایی بود. این کتاب، تحلیل جامعی از تاریخ عصر پیغمبر (صلی‎ا... علیه و آله) به این طرف است. جالب این‎که تمام مستندات این کتاب از اهل سنت است. یعنی اصلا از حدیث‎های شیعه استفاده نکرده است. 

چرا از روایت‎های شیعه استفاده نکرده است؟
چون آدم‎های متعصب در جامعه زیادند که از موافقان چیزی را نمی‎پذیرند، اما اگر حرف از مخالف باشد، به‎راحتی می‎پذیرند. منبرهای شهید معمولا همین‎جور بود. در منبرها قوی بحث می‎کرد و سعی می‎کرد دیدگاه شخصیت‎هایی مثل کارل مارکس یا مثلا شخصیت‎های ادیان مختلف اعم از دینی و سیاسی و فکری و ایدئولوژیک را مطرح کند. خودمان هم الان در صحبت‎های‎مان سعی می‎کنیم از نظرات دانشمندان مختلف، خصوصا درباره علی بن ابیطالب (علیه‎السلام) استفاده کنیم. این صحبت‎ها معمولا برای استدلال قوی‎تر به کار می‎رود. 

اواخر، بارها می‎گفت خیلی نگرانم. البته نه نگران از این‎که شهید شوم، نگران از این‎که اتفاقی برای من بیفتد و آن‎چه در ذهن و مغز و درون من هست با خودم دفن شود. یعنی خیلی خودش را مقید می‎دانست که بتواند این مسایل را در جامعه منعکس و به نسل جوان و دانشگاهیان ارایه کند. کلاس‎های مختلفی در دانشگاه‎ها داشت. آن روز هم وقتي کلاس حزب تمام شد، عازم کلاس درس دانشگاه بود که این اتفاق افتاد. متأسفانه حتی دوستان نزدیک هم ایشان را فراموش کرده‌اند. به‎‎قدری درگیری‎های فکری و سیاسی و شاید کاری و مدیریتی داریم که شخصیت‎هایی مثل ایشان یا شهیدان بهشتی، باهنر یا مفتح کمتر مطرح می‎شوند. 

شهید هاشمی‎نژاد هم موقعیتش را داشت و هم هوش و هم بینش سیاسی،‎ ولی پرهیزی در رفتارش دیده می‎شد. از قبول پست سیاسی پرهیز می‎کرد، حتي از بزرگ شدن حتی در حوزه. نمی‎گذاشت اسمش بزرگ شده یا در صحنه سیاست مطرح شود. چرا؟
او شرایط خاصی داشت. معتقد بود مسائل فکری و فرهنگی جامعه، مسئله کمی نیست. باید کار ریشه‎ای، اساسی و مبنایی از نظر اعتقادی و فکری و سیاسی در جامعه انجام شود. اگر بنا باشد همه دنبال کار اجرایی بروند، پس چه‎کسی می‎ماند که کار فکری و فرهنگی جامعه را انجام دهد. شهید مطهری هم اگر می‎ماند، قطعا از کسانی بود که زیر بار کار اجرایی نمی‎رفت. بالاخره قرار نیست همه سراغ کارهای اجرایی برویم. 

این پرهیز خیلی پسندیده و ناب است و در آدم‎های دیگر کمتر دیده می‎شود.
بله؛ وقتی در این سطح، مقام اجرایی برای کسی مطرح می‎شود و او می‎گوید بهتر از من کسان ديگري هم هستند، سراغ فلانی بروید، خیلی گذشت می‎خواهد. حدیث داریم که تواضع کنید، خدا شما را بزرگ می‎کند. او مقابل توده مردم افتاده و متواضع بود. خیلی راحت بود. یادم می‎آید پیرزنی می‎آمد و حاج‎آقا ماهانه به ایشان کمکی می‎کرد؛ این پیرزن پنج طبقه پله‎ها را به‎سختی بالا می‎آمد که حاج‎آقا را ببیند. او هم با کمال تواضع از اتاق بیرون می‎آمد و به پیرزن احترام می‎گذاشت. آن فضا خیلی عجیب بود، انصافا با وجود این‎که خطرات فراوانی او را تهدید می‎کرد، هیچ‎گاه بین خودش و مردم فاصله نینداخت و اجازه نداد این خطرات، فاصله بیندازد. 

شهید هاشمی‎نژاد چه موضعی مقابل انجمن حجتیه داشت؟
مدرسه‎ای در قم به‎نام مدرسه حجتیه است که هیچ ارتباطی با انجمن حجتیه ندارد. در این مدرسه، بیشتر، طلبه‎ها تحصیل می‎کنند که الان اكثرشان خارجی هستند. شهید هاشمی‎نژاد مدتی هم فیضیه درس می‎خواند. حاج‎آقا تنها کسی بود که خیلی قاطع، صریح، روشن و تفصیلا درباره انجمن حجتیه بحث می‎کرد و به‎شدت با آن مخالف بود و حتي آن‎ها را تقسیم‎بندی کرده بود. 

آن‎ سال‎ها گفتن این حرف‎ها خیلی مشکل بود؟
بله. عبدالکریم در همان زمان با روزنامه خراسان مصاحبه‎ای کرد که در آن قاطعانه درباره انجمن حجتیه توضیح داد و مخالفتش را با اين انجمن اعلام کرد. حتی از او برای سخنرانی دعوت کرده بودند که نپذیرفت. حاج آ‎قا نسبت به انجمن حجتیه خیلی حساس بود. مواضعی را اعلام کرد که کمتر کسی از بزرگان این کار را انجام داد. اولین کسی بود که درباره سازمان مجاهدین خلق موضع گرفت و حتی بسیاری از همین دوستان به ایشان اعتراض کردند که چرا زود شروع کردی و گله کردند. در حالی‎که بعد به این نتیجه رسیدند که حق با او بود. هیچ‎یک از آقایان درباره انجمن حجتیه به‎طور مشروح و مفصل صحبت نکردند؛ فقط شهید هاشمی‎نژاد حرف زد. 

هنوز هم کسی درست به این مسئله نپرداخته و کار جدی در این زمینه صورت نگرفته است؟
انجمن حجتیه متأسفانه در خیلی جاها نفوذ دارد. افرادی را از جاهای مختلف می‎شناسم که عضو این‎ انجمن هستند. همان‎طوری که حزب توده خیلی‎جاها نفوذ کرده بود الان هم حجتیه‎ای ها همه‎جا نفوذ کرده‎اند. افراد حزب توده آن‎قدر به کتاب‎های مرحوم مطهری و مسائل رساله مسلط بودند که توانستند از گزینش‎ها عبور کنند و حجتیه حتی بیشتر از حزب توده توانست نفوذ کند و امام خطر این‎ها را احساس کرد و بارها تذکر داد. ولی متأسفانه ما که بچه‎های انقلاب هستیم از خیلی چیزها زجر می کشیم.