| اي کاش دانه درشت بودم! |
| شرایط اختصاصی دریافت وام |
| چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۲۵ |
وام گرفتن شرايط دارد يا بايد حساب جاري فعال داشته باشيد يا آن که سند معتبري داشته باشيد و يا آنکه فرد خوش حسابي شما را ضمانت کند.
همه ماجرا از آنجا شروع شد که همسرم پارچه اي خريد و فروشنده آن را در روزنامه باطله اي پيچيده بود. ازآنجاکه در خانه آدم هاي همچون من با اين شندرغاز حقوق، فقط مي توان شکم را سير کرد و اگر پولي پس انداز شود صرف خريد لباسي خواهد شد، اختصاص بودجه براي کتاب و روزنامه، رويايي بيش نيست. بنابراين آن روزنامه را که مچاله شده بود صاف کردم تا نگاهي به محتوياتش بيندازم. تيتر بزرگي در وسط صفحه روزنامه با عنوان نگاهي به مفاسد اقتصادي نقش بسته بود. شروع به خواندن کردم. چکيده مطلب حکايت از آن داشت که ۵۰ هزار ميليارد تومان از سرمايه بانک ها در قالب تسهيلات به مردم پرداخت شده است، اما دريافت کنندگان اين تسهيلات، حاضر به بازپرداخت آن نيستند. جالب تر اينکه بخش قابل توجهي از اين تسهيلات تنها به ۱۸ نفر پرداخت شده است.
مگر همه پارتي دارند
پس از مطالعه، آنچه در بانک هاي کشور اتفاق افتاده را براي همسرم تعريف کردم که همسرم در جواب گفت «توانش را دارند براي رفاه حال زن فرزندشان اين کار را مي کنند، تو نيز اگر مي تواني، اين کار را بکن تا حداقل يک ماشين بخريم».
روزنامه را تا کردم و در کيفم گذاشتم و صبح اول وقت وارد اولين بانک نزديک محل زندگي ام شدم. به خيال آنکه براي دريافت وام نيز بايد به سراغ صندوق بروم، ژست حق به جانبي را گرفتم و پس از آنکه سلام بلند بالايي کردم به صندوقدار گفتم که وام مي خواهم. صندوق دار که گويي با يکي از ياران اصحاب کهف روبه رو شده است پاسخ داد وام گرفتن شرايط دارد يا بايد حساب جاري فعال داشته باشيد يا آن که سند معتبري داشته باشيد و يا آنکه فرد خوش حسابي شما را ضمانت کند.
من که هيچ يک از اين موارد را نداشتم صدايم را قدري بالا بردم و گفتم، اين همه آدم از صبح تا شب از همين بانک ها وام مي گيرند مگر همه آنها پارتي دارند؟ مگر همه آن ها حساب هاي ميلياردي دارند؟ در اين هنگام رئيس بانک از پشت ميزش برخاست به سراغ من آمد و توضيح داد که شرايط چنين است و مرا که همچنان قانع نشده بودم به کنار ميزش برد و چنين ادامه داد: ما بايد در قبال وامي که پرداخت مي کنيم ضامن معتبر بگيريم تا اگر دريافت کننده وام قصد پرداخت آن را نداشت يقه ضامن را بچسبيم!
اين همه تحقير براي چي؟
من که هنوز از جمله همسرم رنج مي کشيدم و اتهام بي عرضگي و بي لياقتي عذابم مي داد دست در کيفم بردم تا آن روزنامه را به عنوان مدرک به رئيس بانک نشان دهم، رئيس بانک گفت: مرد حسابي، تو خودت را با اين ها يکي مي کني؟ اول اينکه تو سه ميليون تومان وام مي خواهي و آنها کوچک ترين رقمشان ۱۰۰ ميليارد تومان است. از طرف ديگر، خودت را جاي من بگذار، به کدام اعتبار همين سه ميليون تومان را به تو وام بدهم ؟ به اين کيف پاره ات يا به آن لباس هاي کهنه ات؟ ضامنت کيست؟ چه کسي سفارشت را کرده است؟ من که ديگر تاب تحمل اين همه تحقير را نداشتم با اشاره به مطالب آن روزنامه پاسخ دادم من که ۱۰۰ ميليارد تومان نمي خواهم کل مبلغ درخواستي من سه ميليون تومان است.
اي کاش زانتيا مي داشتيد!
رئيس بانک که به سادگي من پي برده بود گفت: اي کاش تو هم ۱۰۰ ميليارد تومان مي خواستي! اما حداقل سوار يک زانتيا بودي، کت و شلوار آرم دار مي پوشيدي و بوي عطرت تمام بانک را برمي داشت، آن وقت مثل آب خوردن وامت را مي گرفتي و من هم پيش رئيس بالاترم عزيزتر مي شدم! اما باور کن که اگر سه ميليون تومان را به تو وام بدهم ۱۰۰ جور بازخواست مي شوم و اگر هم از عهده بازپرداخت اقساط ۵۰ هزار توماني آن بر نيايي، از حقوق ضامنت با هزار دردسر کسر مي شود، درحالي که وام هاي ۱۰۰ ميليارد توماني ربطي به ما ندارد.
۳ ميليون تومان عيدي چه مي کند!
در بين همين صحبت، فردي از در بانک وارد شد که بوي ادکلنش فضا را پر کرد. او با کليدي بازي مي کرد، اما گويي شخصيت عالي رتبه اي به بانک وارد شده است. همه کارکنان بانک به او سلام کردند و جناب رئيس هم از روي صندلي اش برخاست و تعظيم بلند بالايي کرد و به من گفت: همين آدم را مي بيني، ايام عيد نوروز ۲ - ۳ ميليون تومان عيدي به بچه ها مي دهد، گردش مالي حسابش در ماه نيز بيش از ۱۵۰ ميليون تومان است. به واسطه همين گردش مالي، مي تواند تا ۵۰۰ ميليارد تومان وام بگيرد و اگر نتواند اقساطش را بپردازد هيچ کس از من بازخواست نمي کند.
عصباني شده بودم. روزنامه اي که خبر مفاسد اقتصادي در بانکهاي کشور را نوشته بود، برداشتم و در کيفم گذاشتم تا از بانک خارج شوم. يکي از مراجعان بانک که شاهد بگو مگوي ما بود دست مرا گرفت و گفت: ناراحت نشو. همين است که مي بيني! من براي گرفتن وام پنج ميليون توماني تعميرات خانه، سند خانه اي را که ۸۰ ميليون تومان ارزش دارد، گرو گذاشته ام و اگر يک ماه قسطم عقب بيفتد از بانک تماس مي گيرند و آبرويم را مي برند. اگر هم از عهده پرداخت اقساط برنيايم، خانه ام را حراج مي کنند. از آن گذشته، بابت پنج ميليون تومان ۲۱ درصد سود به بانک مي دهيم!
شرايطم را که به آن مرد توضيح دادم آن مرد گفت: دور بانک هاي دولتي را خط قرمز بکش! بانک هاي خصوصي راحت تر وام مي دهند، اما قيمت خون پدرشان حساب مي کنند. من که نمي دانستم قيمت خون پدرشان چقدر است، گفتم، منظورتان چيست؟
آن مرد پاسخ داد: يعني تومن به تومن نزول مي کشند. اگر يک ميليون تومان وام بگيري بايد ۲۶ درصد سود بپردازي. خلاصه کلام اينکه، اگر خيلي نياز داري؛ به سراغ...
۱۰۰ جور مانع براي وام ناچيز
جواني که گوشش را تيز کرده بود و حرف هاي ما را مي شنيد، بدون مقدمه وارد صحبت شد و گفت: من بدبخت از همه جا بي خبر، اخيراً زن گرفته ام. همه خرج و مخارج عروسي يک طرف، وامي که براي ازدواج گرفتم هم يک طرف. هفت خوان رستم را طي کردم. براي آنکه وام را به من بدهند بايد دو تا ضامن معتبر که کارمند رسمي دولت باشند معرفي مي کردم. از آن گذشته، اين دو کارمند بايد نامه اي از محل کار مي آورند که بازپرداخت اقساط وام را تضمين کنند. اين ها نمي خواهند وام بدهند به خاطر همين، ۱۰۰ جور مانع بر سر راه مردم درست مي کنند. از صبح تا شب توي راديو و تلويزيون توضيح مي دهند که سن ازدواج بالا رفته است و از آمارهاي عجيب و غريب طلاق خبر مي دهند، اما هيچ کس پيدا نمي شود که توضيح دهد جوان بدبختي که مي خواهد ازدواج کند و براي جبران کمبود نقدينگي اش از وام استفاده کند، چرا بايد حتماً در خانواده اش کارمند رسمي دولت وجود داشته باشد.
ضامن اجاره اي براي وام
از جوان پرسيدم وامت را چگونه گرفتي؟ جوان پاسخ داد: من که پول درست و حسابي نداشتم، به واسطه همين وام ازدواج جلو رفته بودم. پس از آنکه به چند بانک مختلف مراجعه کردم و ديدم همه جا آسمان همين رنگ است، داشتم مأيوس مي شدم که با يک نفر ديگر مثل خودم در بانک آشنا شدم که او مرا چنين راهنمايي کرد «يک سري به نيازمندي هاي روزنامه بزن و ضامن اجاره کن! » من هم به محض آنکه از در بانک بيرون آمدم روزنامه خريدم و ديدم يکي از ستون هاي اين نيازمنديها، به ضامن اختصاص دارد، تماس گرفتم و پس از مراجعه ۲۰ درصد مبلغ وام را به ضامن دادم.
سرم داشت سوت مي کشيد. از اين بانک دولتي بيرون آمدم و قيد دريافت وام را زدم اما از سر کنجکاوي، به سراغ يکي از بانک هاي خصوصي رفتم و با توجه به سابقه اي که پيدا کرده بودم يک راست سراغ ميز آقاي رئيس رفتم و درخواست وام را مطرح کردم. در اين بانک آقاي رئيس کاري به قيافه من نداشت، خيلي هم احترام گذاشت. اما شرايط پرداخت وام خيلي جالب بود. وام در برابر ضامن معتبر (البته نه فقط کارمند رسمي دولت ) پرداخت مي شد، اما سود وام بالاي ۲۴ درصد بود.
اينجا پارتي نمي خواهد، اما...
من که هنوز فرق بين بانکي دولتي و خصوصي را نفهميده بودم چشمم به جمال يکي از مؤسسات مالي و اعتباري روشن شد. مانند بيماري شده بودم که با ديدن هر درمانگاه به دنبال پزشکي کارآمد مي گردد. از سوي ديگر کنجکاوي برايم مثل يک بيماري شده بود تا ببينم آن بدبختي که در اين مملکت وام مي خواهد، اما پارتي ندارد چه بايد بکند ؟ نام اين مؤسسه مالي و اعتباري با نام ائمه اطهار(ع) مزين شده بود و من گمان کردم که حداقل در اين مکان مي توان رد پايي از بانکداري اسلامي پيدا کرد. وارد شدم و شرايط دريافت وام را پرسيدم. اينجا نيز نهايت احترام را به من گذاشتند و توضيح دادند که هر چقدر وام مي خواهم، بايد يک سوم آن را به مدت شش ماه سپرده بگذارم و پس از گذشت اين مدت، وام را دريافت خواهم کرد، اما بهره اش ۲۳ درصد است. البته اينجا هم ضامن مي خواست با اين تفاوت که نيازي به کارمند رسمي دولت نبود، بلکه فردي که چک داشته باشد کفايت مي کرد.
به ساعتم نگاه کردم. نزديک چهار بعدازظهر بود يعني آن که يک روز از عمرم را بر باد داده بودم، بدون آن که نتيجه اي عايدم شود. بناچار مسير بازگشت به خانه را در پيش گرفتم. کليد را درون قفل چرخاندم و پس از گفتن سلامي به همسر و فرزندم، وسط گل قالي ولو شدم. از همه روزهاي گذشته خسته تر بودم، اما نمي دانستم اين خستگي جسمي است يا روحي!
اي کاش دانه درشت مي بودم
فرزند کوچکم طبق معمول به سراغ کيفم رفته بود تا سهميه خوراکي اش را که هرروز مي خريدم بيرون بياورد، اما خبري از خوراکي نبود. فرزندم با دلخوري به نزدم آمد و با لحني اعتراض آميز گفت: بابا؛ نکنه که ديگه منو دوست نداري؟ چرا برام هيچي نياوردي؟ فرزندم را در آغوش گرفتم تا برايش توضيح دهم چه چيزي باعث شده تا کانون خانواده ام بويژه کودک دلبندم را فراموش کنم. دست هاي کودکم را که براي دريافت سهميه خوراکي اش دراز شده بود، بوسيدم. به ياد روزنامه اي افتادم که شب قبل در مورد وام دانه درشتها خوانده بودم. به سراغ کيفم رفتم و محتوياتش را خالي کردم. آن روزنامه را برداشتم و با خود گفتم اي کاش من هم يک دانه درشت مي بودم!
منبع: قدس
۱۳۸۹-۱۱-۲۰ ۱۸:۴۰:۵۳ |
| |
| آره واقعا, ای کاش ما هم دانه درشت بودیم, هرکاری که عشقمون می کشید می کردیم هیچکس هم نبود که بهمون بگه خرت به چند من!!! |