| نذری پسربچه 4 ساله به 3 بیمار نیازمند! |
| يکشنبه ۱۴ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۱ |
وقتی خبر تصادف به پدر امیررضا رسید، مرد جوان با عجله خود را به سبزوار رساند و درحالیکه هنوز هدیه تولد پسرش را همراه داشت، یکراست به بیمارستان رفت. پسربچه چهارساله در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود و پزشکان اعلام کرده بودند که وضعیت جسمانی او خوب است و جراحیها با موفقیت انجام شده. اما دو روز بعد
به گزارش جهان در ماه رمضان بچهها همیشه ذوق این را دارند که نذری بگیرند و نذری پخش کنند. امیررضا هم مثل بقیه بچهها خیلی به مادرش اصرار کرد تا کاسه آشی را هم به او بدهد تا به همراه برادرش بین همسایهها پخش کند. مادر امیررضا که نمیخواست دل پسر کوچکش را بشکند کاسه کوچکی را پر از آش کرد و به او داد. پسربچه چهار ساله شاد و خوشحال ظرفش را گرفت به دنبال برادرش راهی خیابان شد اما این شروع حادثه دردناکی بود که اعضای خانوادهای را داغدار کرد. پسربچه چهار ساله درست زمانی که کاسهاش را به دست گرفته و قصد عبور از عرض خیابان را داشت، با یک خودروی سمند تصادف کرد و دچار مرگ مغزی شد. خانواده او بعد از این حادثه اعضای بدن پسرشان را به سه بیمار نیازمند اهدا کردند و به این ترتیب آنها فرصت زندگی دوباره یافتند.
حسن کورشده 12 روز بود که پسرهایش را ندیده بود. او در شرکتی در شهر سبزوار کار میکرد و فقط میتوانست دو هفته یکبار برای دیدن خانوادهاش به شهرستان جوین در خراسان رضوی برود.
مرد جوان حسابی دلتنگ پسرهایش، امیررضا و امیرعلی شده بود و اوایل شهریور خودش را آماده میکرد تا برای حضور در جشن تولد پسر کوچکش به خانه برگردد اما قصد داشت که هیچکدام از آنها از برگشتن او به خانه باخبر نشوند تا غافلگیر شوند. «آن روز بعد از خرید هدیه تولد برای پسرم خودم را آماده میکردم که راهی جوین شوم که تلفنم زنگ خورد. پشت خط همسرم بود و از صدایش فهمیدم که اتفاق بدی افتاده اما خبر نداشتم که این اتفاق خیلی بیشتر از اینکه من تصور میکردم تلخ و ناگوار است.»
زن جوان بریدهبریده حرف میزد. او میگفت که امیررضا تصادف کرده و حالا در بیمارستان است. حسن وقتی این خبر را شنید، دنیا روی سرش خراب شد. با عجله همه وسایلش را جمع کرد و به سرعت راهی خانه شد.
حادثه تلخ
عصر چهارم شهریور یک ساعت بیشتر به اذان مغرب نمانده بود. اعضای خانواده حسن در حال پخش نذری و آماده شدن برای افطار بودند. درحالیکه آنها سرگرم پر کردن ظرفهایشان بودند، چند کیلومتر آنطرفتر خودروی سمندی در جادهای که به شهرستان جوین منتهی میشد در حرکت بود و هر لحظه به سرعتش میافزود.
امیررضای چهار ساله که علاقه زیادی داشت مثل برادرش نذری پخش کند، کاسه کوچکش را به دست گرفته بود و میخواست با عجله خودش را به برادرش که آن طرف خیابان بود برساند.
حالا خودروی سمند به نزدیکیهای شهر رسیده بود و همچنان با سرعت زیاد در حرکت بود. درست زمانی که پسربچه در حال عبور از خیابان بود، راننده سمند با دیدن او در وسط جاده پایش را روی ترمز گذاشت اما سرعت زیاد خودرو باعث شد که آن حادثه مرگبار اتفاق بیفتد. صدای جیغ ترمزهای سمند روی آسفالت خیابان ساکنان محل را هراسان کرده بود. لحظاتی بعد فریادهای برادر امیرضا که گریهکنان به طرف خانه میدوید، مادرش را از حادثهای که اتفاق افتاده بود باخبر کرد و زن که پاهایش سست شده بود، هر طوری بود خودش را به کنار جاده رساند. در کنار جاده غوغایی شده بود. مردم دور پسربچهای که وسط خیابان افتاده بود جمع شده بودند و چند متر آنطرفتر کاسه آشی که همه محتویات آن به اطراف پاشیده بود، به چشم میخورد.
مادر امیررضا وقتی به محل حادثه رسید با دیدن بدن نیمهجان فرزند چهار سالهاش که غرق خون روی آسفالت خیابان افتاده بود شروع به شیون کرد. او درحالیکه کودکش را در بغل گرفته بود، درخواست کمک میکرد اما هیچکس حاضر نبود که کودک را به درمانگاه برساند.
راننده سمند که بعد از این حادثه شوکه شده بود، حال خوبی نداشت و در گوشهای نشسته و بیصدا به جاده زل زده بود. بقیه اهالی هم هاج و واج به همدیگر نگاه میکردند و بعضیها مدام سعی میکردند با اورژانس تماس بگیرند.
نیمساعت از این حادثه گذشته بود تا اینکه صدای آژیر آمبولانس اورژانس از دور به گوش رسید و امیرضا به درمانگاه شهرستان جوین منتقل شد. وضع جسمانی او اما بدتر از آن بود که کادر درمانی درمانگاه بتوانند برای نجات او کاری انجام دهند. به همین خاطر پسربچه خردسال به بیمارستان شهید بهشتی سبزوار انتقال یافت و بعد از جراحی کبد و ریه در بخش ویژه بستری شد.
تصمیم سخت
وقتی خبر تصادف به پدر امیررضا رسید، مرد جوان با عجله خود را به سبزوار رساند و درحالیکه هنوز هدیه تولد پسرش را همراه داشت، یکراست به بیمارستان رفت. پسربچه چهارساله در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود و پزشکان اعلام کرده بودند که وضعیت جسمانی او خوب است و جراحیها با موفقیت انجام شده. اما دو روز بعد همه چیز رنگ سیاهی به خود گرفت. پدر امیررضا میگوید: «پزشکان بیمارستان دو روز بعد اعلام کردند که به دلیل خونریزیهای شدید و دیر رسیدن پسرم به بیمارستان او دچار مرگ مغزی شده است. وقتی این خبر را شنیدم، دیگر چیزی نفهمیدم. باور کردن آن برایم سخت بود. فکر میکردم یکی قصد اذیت کردن مرا دارد و مرگ مغزی یک شوخی است. اما ماجرا حقیقت داشت.» خانواده داغدار امیررضا وقتی مطمئن شدند که هیچکاری از دستشان برنمیآید، تصمیم گرفتند که اعضای بدن فرزندشان را به بیماران دیگر اهدا کنند؛ «تصمیم سختی بود اما از همان لحظه اول که پزشکان اعلام کردند هیچ امیدی به بازگشت امیررضا نیست با همسرم صحبت کردم و تصمیم گرفتیم که اعضای بدن فرزندمان را برای زنده ماندن بیماران دیگر اهدا کنیم.»
زندگی دوباره
حسن کوروشده صبح زود به بیمارستان رفت و بعد از امضای برگه اهدای اعضا برای همیشه با فرزندش خداحافظی کرد؛ «برای آخرین بار از پشت شیشه چهره معصوم او را دیدم. انگار که او هم از این تصمیم ما راضی بود. به سمت دفتر پزشک پسرم رفتم و با اعلام رضایت برگه اهدای اعضا را امضا کردم و از بیمارستان خارج شدم.» هدیه پدر داغدار سه نفر دیگر را به زندگی بازگرداند. عمل جراحی به سرعت انجام شد و اعضای بدن پسربچه چهارساله به سه بیمار نیازمند پیوند زده شد. «امیررضا چند سال بعد از به دنیا آمدن پسر بزرگم به دنیا آمد. انگار که هدیه خدا بود و برای همین هر سال به خاطرش گوسفند قربانی میکردم. حالا هم خدا هدیهای را که داده، گرفته. من و همسرم حالا از این خوشحالیم که پسرمان باعث شد سه نفر فرصت زندگی دوباره پیدا کنند.»
کلیههای امیرضا به کودکی 10 ساله و نوجوانی 20 ساله در شهر مشهد و کبدش به پسر 10 سالهای در شیراز پیوند زده شد و خانواده پسربچه چهار ساله، او را در قبرستان جوین به خاک سپردند
منبع:همشهری سرنخ شماره 60
۱۳۸۹-۰۶-۱۶ ۱۰:۴۹:۲۱ |
| |
حادثه تلخ و درد آوري بود از يك طرف بايد عبرت گرفت و در چنين مواقعي سريع به فرياد مصدوم رسيد شايد اگه اين كودك رو زودتر به بيمارستان رسونده بودن الان اين پدر و مادر داغدار نميشدن از طرفي هم براي پدر و مادر اين كودك هم از خداوند طلب صبر بر اين مصيبتي كه به اينها وارد شده بخواهيم
آمين |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۸:۱۹:۵۰ |
| |
| اشکم را درآورد خداوند به پدر و مادرش صبر بدهد و روحش را شاد کنید با صلوات . |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۶:۱۲:۵۷ |
| |
| يا ابالفضل |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۶:۰۸:۴۵ |
| |
| یا ایتهاالنفس المطمئنه ترجعی الی ربک راضیه مرضیه ... |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۵:۴۱:۲۴ |
| |
| فقط اشک ریختم ... |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۵:۱۸:۱۷ |
| |
| الله اکبر... |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۵:۰۸:۱۱ |
| |
| روحش شاد باد |
۱۳۸۹-۰۶-۱۴ ۱۲:۳۱:۰۸ |
| |
خیلی سخت است
خیلی شجاعانه است
خیلی اجر دارد |