روز دوشنبه بازیگران و دست اندرکاران سریال یوسف پیامبر با رهبر معظم انقلاب دیدار کردند.
به گزارش جهان در این دیدار که در غیاب بازیگر نقش زلیخا و به دلیل مسافرت خارج از کشور او برگزار شد، کارگردان، تهیه کننده و جمعی از بازیگران این سریال به همراه عزت الله ضرغامی حضور داشتند.
اما حاشیه های جالب این دیدار:
1. خوش و بش جماعت هنرمند قبل از جلسه
وقتی رسیدم به انتهای خیابان فلسطین جماعت هنرمند ایستاده بودند و دستهایشان را توی جیب كت و كاپشنشان كرده و با هم اختلاط میكردند. بعضی هم كه احتمالا میدانستند نمیگذارند سیگار و فندك داخل برده شود، از بعضی دیگر كه یا نمیدانستند یا بی خیال دانستههای خودشان بودند، سیگار میگرفتند و فرت فرت دود میكردند. هر كس به جمعشان اضافه میشد موجی از خوش و بش بینشان بلند میشد و دوباره فروكش میكرد. سر جمع، سرحال و سرخوش بودند. ایستاده بودند منتظر كه یك نفر كه كارت ملاقاتها پیشش بود برسد كه رسید و جماعت داخل شدند. ما هم كمی دیرتر اجازهنامهمان رسید و رفتیم داخل.
2. جلسه نیمهعمومی و عریضههای خصوصی
رفتیم داخل و بعد از خوردن شیرینی و شیركاكائو، نشستیم روی صندلیهایی كه مربعی بزرگ را تشكیل میدادند. صندلی رهبر وسط ضلع شمالی مربع بود و 70-80 صندلی دیگر هم برای عوامل كه یك ضلعش مال خانمها بود.
دو جوان كنار دستم بودند و دیدند دارم تند تند و خرچنگ قورباغه چیزهایی مینویسم. یكی به دیگری گفت: ببین همه دارند نامه و درخواست مینویسند بدهند دست رهبر. آن یكی هم گفت: بیا ما هم بنویسیم. سرم به حاشیهنویسی خودم گرم بود و فكر میكردم جوانها، خام یادداشتبرداریهای من هستند. ولی آنها كاغذ و خودكاری جور كردند و از عاقلهمردی كه آن طرفشان نشسته بود پرسیدند: آقا به نظرت چی درخواست كنیم؟ عاقلهمرد جواب داد: چیزی كه در شان جلسه و رهبر باشد. جوانها گفتند مثلا چی؟ عاقلهمرد تاملی كرد و گفت: مثلا یك پست و مقام بیارزش!
خندهام گرفت و نفهمیدم عاقلهمرد جوانها را دست انداخته یا پست و مقام را یا درخواست را. به هر حال جوانها درخواستشان را شامل سرپناه، كارمناسب، همسر مناسب و معافیت از سربازی نوشتند و با اعتماد به نفس شماره تلفنشان را هم اضافه كردند. شاید اگر كاغذ جایی داشت یك پیتزا مخلوط هم سفارش میدادند.
سربلند كردم و اطراف را دید زدم. ولی خدای من! همه جماعت هنرمند در حال عریضهنویسی بودند. اینجا چه فكری درباره رهبر میكنند! حتی پسربچه 9ساله ی عاقلهمرد هم نامهای نوشت كه من هر چه اصرار كردم و از صراط تهدید و تطمیع وارد شدم، نداد بخوانم نامهاش را. گفت: خصوصیه!
یكی از جوانها به من گفت: شما حرفهای هستیها! بعد با آرنج به رفیقش سقلمهای زد كه: ببین چند برگ كاغذ هم با خودش آورده. رواننویسش هم از این بنفشهاست كه نامهاش دیده بشه.
كاغذها و رواننویس را دم در از يكی از همكاران قرض گرفته بودم. به جوان گفتم: آره من حرفهایام!
3. رییس صدا و سیما و گزارش و تیترها و درصدهایش
رهبر آمد و همراهش ضرغامی و سلحشور. همه بلند شدند و رهبر كه نشست همه نشستند دوباره. رهبر مثل همیشه از دور به حضار نگاه كرد و سرتكان داد. سر تكان دادن رهبر یك دقیقهای طول كشید تقریبا نفر به نفر.
بعد ضرغامی گزارشی داد از یكی از موفقترین پروژههای تلویزیون و مخاطب 85 درصدی و رضایت 90 درصدی و تعقیب سریال توسط مراجع و كمخرج بودن پروژه نسبت به پروژههای مشابه و پخش شدن سریال در كشورهای عربی و همسایه و بعد از روی كاغذی تیتر روزنامههای عراقی را خواند كه بله سریال یوسف پیامبر پَك و پوز سریالهای تركیهای و هندی را به خاك مالیده. رییس تازه حكم گرفته صدا و سیما از پرفروشترین بودن این سریال در كلوپهای فیلم تاجیكستان خبر داد و گزارشی از حرفهای در گوشی سفیر الجزایر كه: هر چند مفتیهای ما اجازه پخش سیمای پیامبران را در رسانه نمیدهند و ما نمیتوانستیم رسما سریال را پخش كنیم ولی مردم خودشان از طریق ماهواره نگاه میكردند و حالش را میبردند. ضرغامی گوی ومیدان را به سلحشور داد تا او هم گزارش بدهد.
رهبر هم ساكت و آرام گوش میداد و با اینكه مثل همیشه دفترچه و روی میز كوچك كنار دستش بود ولی چیزی یادداشت نكرد.
4. سلحشور و تفسیر قرآن برای حضار
سلحشور اول تشكر كرد كه توانسته با بر و بچهها بیاید پیش رهبر و امیدوار بود وقت رهبر را هدر نداده باشند. بعد گفت: 54كشور به زبان عربی سریال یوسف را دیدند و البته همه دنیا با زیرنویس انگلیسی از ماهواره. بعد شروع كرد به تحلیل كه چرا همه به سریال یوسف علاقه مند بودند و 5شاخص گفت مثل داستان زیبا و مستند بودن و عبرت آموزی و ... و البته جذابیتهای بصری كه از بین 5شاخص، 4شاخصش كار خدا بود به تنهایی و اگر خدا قبول كند فقط شاخص جذابیتهای بصری میماند برای ایشان! بعد هم در یك متری رهبر كه خودش مرجع است و موهای سر و رویش را در دین سفید كرده به آیه آخر سوره یوسف اشاره كرد و شروع كرد به تفسیر قرآن و رهبر آرام گوش میداد و هنوز از قلم و دفترچهاش استفاده نكرده بود.
در طول صحبت سلحشور (والبته حتی قبل از آن و حتیتر قبل از آمدن رهبر) مصطفی زمانی ساكت و آرام و سربهزیر نشسته بود و عكاسها بیشتر به این جوان محجوب توجه میكردند تا بقیه.
سلحشور سینمای روز دنیا را هم به چالش كشید و گفت بهترین داستانها، داستان پیامبران است. حدس زدم همه این صحبتها منجر خواهد شد به یك پروژه دیگر در صدا و سیما از زندگی یك پیامبر دیگر!
آخر صحبتها هم گله كرد از صدا و سیما كه پشت صحنههای سریال را پخش نكرده و یك برنامه مستقل «شما و سیما» را به سریال اختصاص نداده و در مقابل انتقادات پشتیبانی نكرده و بعضی دفاتر سینمایی به بازیگران و عوامل سریال كار نمیدهند و ... البته سلحشور حواسش نبود كه همراه عوامل سریالش حالا داشتند با شخص اول مملكت دیدار میكردند و این یعنی توجه در عالیترین سطح.
آخر سر هم یكسری سئوال از رهبر كرد كه: چرا با اینكه این سریال مخاطب زیادی داشت ولی مطبوعات و هنرمندان و رسانهها حتی علما و مراجع از آن ایراد گرفتند و انتقاد و بیمهری كردند؟ و این سوالی بود كه خودش باید جواب میداد نه رهبر.
5. حرفهای رهبر كه حاشیه نبود
من قرار است حاشیه دیدار را بنویسم نه متن آن را. صحبتهای رهبر هم حاشیه نیست، پس قاعدتا نباید دنبال صحبتهای رهبر در این متن گشت. فقط بهعنوان كسی كه نسبت به داستان و داستاننویسی علاقه و آشنایی دارم، نمیتوانم از بعضی قسمتهای صحبتهای ایشان بگذرم حتی اگر حاشیه نباشد: رهبر گفت جایزههایی مثل اسكار و نوبل كه دیگر رسوا شده، مثلا همین جان اشتاینبك تا وقتی علیه امپریالیسم مینوشت به نان شبش محتاج بود. تا درباره جنگ ویتنام و به نفع آمریكا رمان نوشت، برنده جایزه نوبل ادبیات شد یا در جای دیگری گفتند: مشكل سیما و سینمای ما در فیلمها و سریالها قصه خوب است. اولین شرط یك فیلم خوب یك قصه خوب است و روی این موضوع باید كار كرد.
رهبر یك جایی هم به شخصیت جامعالاطراف حضرت یوسف(ع) اشاره كرد و گفت پیامبران فقط برای دعا و نیایش و نصیحت مردم مبعوث نشدند. اگر اینطور بود كه ظالمان آنها را نمیكشتند. پیامبران برای هدایت مردم و تغییر تاریخ و مبارزه(ونه حتی صرفا مخالفت) با ظلم مبعوث میشدند. این بخش از صحبت رهبر ضمن تقدیر از شخصیتپردازی حضرت یوسف در سریال، نقد ظریفی هم به شخصیتپردازی حضرت یعقوب داشت.
و یك جای دیگر هم به بحث تخیل و داستانپردازی هنرمند و نویسنده اشاره كردند و یك جورهایی در جواب سلحشور كه تخیل را نوعی دروغپردازی معرفی كرده بود، گفتند: البته بیشتر رمانها و داستانهای معروف دنیا مبتنی بر یك حادثه واقعی هستند، هرچند شاید داستانشان واقعی نباشد و با نگاه هنرمندانه نویسنده و تخیل و داستانپردازی او درست شده باشد. نگاه هنرمند با نگاه مردم عادی فرق دارد و به همین خاطر جذابیت دارد.
حاضرم شرط ببندم اگر همه 70-80 نفر حاضر در جلسه - از جمله خودم – همه كتابها و رمانهایی كه خواندهایم را لیست كنیم، هنوز از رهبر كمتر كتاب دست گرفتهایم!
6. حاج آقا اجازه!
صحبتهای رهبر كه تمام شد طبق معمول همه ریختند و آمدند كه صحبتهای مهم بكنند. سلحشور هم كه همان جا كنار رهبر نشسته بود، در حد توان عوامل را معرفی میكرد.
یكی از خانمها به زور خودش را جلو كشید و گفت: حاج آقا از اینكه از نزدیك دیدمتان خوشحالم. چند نفر همزمان داشتند از نابهسامانی صداوسیما میگفتند و ضرغامی كه صندلیاش كنار صندلی رهبر بود و حكمش را برای 5 سال آینده گرفته بود، روی صندلی كناری خودش را كمی كج كرده بود و به حرفها گوش میداد. وسط كار بعضیها روی صحبتشان را عوض میكردند سمت ضرغامی در حالی كه در یك قدمی رهبر ایستاده بودند. محافظها تلاش میكردند جماعت هنرمند را كنترل كنند. خانمی جلو آمد و گفت: از اینكه برای ما وقت گذاشتید ممنونم ولی حاج آقا من یك آرزویی دارم؛ آرزوی مملكتی بدون فقر و اعتیاد. رهبر هم كه به صورت زن نگاه نمیكرد، گفت: این آرزوی همهمان است. جعفر دهقان هم ایستاده بود جلوی رهبر و تكان نمیخورد. یك نفر از عقب صدا زد: «جعفر بیا كنار؛ بیا كنار ماسكه كردی!»
پسر جوانی توی آن هیری بیری گفت: حاج آقا اجازه! رهبر توجه كرد. جوان گفت: میشه چفیهتان را بگیرم؟ و رهبر چفیه را به جوان داد و او چفیه را روی صورتش گذاشت و خودش را از حلقه جماعت هنرمند بیرون كشید.
یكی دو نفر مصطفی زمانی را هل دادند جلو و گفتند آقا این هم یوزارسیف. رهبر لبخندی زدند و گفتند: شما آقاجان اولین تجربه تصویریتان با حضرت یوسف بود، خودتان را حفظ كنید و همیشه مثل حضرت یوسف بمانید. زمانی ساكت و آرام هم چشمی گفت و با فشار جمعیت عقب رانده شد.
یك نفر دیگر چند برگ كاغذ گرفته بود جلوی رهبر و میگفت: این طرح را چندجا بردم و توجه نكردهاند، شما ببینید اشكالش چیست؟ رهبر اشاره كه كردند كه آقای ضرغامی اینجا نشسته چرا میدهید به من؟! ضرغامی دستش را دراز كرده بود، طرح را بگیرد ولی صاحب طرح تردید داشت بدهد یا ندهد. جعفر دهقان قرآن كوچكی را به رهبر داد تا امضا كند. قرآن را یكی از محافظها گرفت و گفت: برایت میآورم. صدای الله اكبر اذان كه بلند شد، رهبر هم از روی صندلی بلند شد. جهانبخش سلطانی خودش را جلو كشید و گفت: حاجآقا من با لهجه اصفهانی نماز میخونم اشكال دارد یا نه؟ رهبر و بقیه كه ایستاده بودند، خندیدند و رفتند برای نماز.
7. حرفت را توی دلت نگه ندار
بعد از نماز سلحشور داشت راجع به اهمیت حضرت موسی و داستانش با رهبر صحبت میكرد. جوانی جلو آمد، رهبر به او توجه كرد. جوان گفت: من دانشجوی ممتاز دانشگاه علامه طباطبایی بودم ولی حقم را خوردند. رهبر گفت: شما همین را بنویس كه فعلا ماجرا از دلت دربیاید بریزد روی كاغذ تا ما بخوانیم و ببینیم چه كاری میشود كرد.
یك نفر دیگر هم كه نقش همسلولی یوزارسیف را در سریال بازی میكرد سلام یك مشهدی را به رهبر رساند. رهبر پرسید شما خودتان هم مشهدی هستید؟ مرد تایید كرد. رهبر جواب سلام آن بنده خدا را داد و به مرد مشهدی گفت شما فلانی را هم میشناسید؟ مرد از اینكه رهبر آن فرد را میشناسد تعجب كرد. از او خداحافظی كرد و به سلحشور گفت: برویم ببینیم شما چه میگویید. سلحشور با آب و تاب داستان حضرت موسی را برای مردی تعریف میكرد كه مرجع تقلید است و موهای سرش و رویش را در راه دین سفید كرده و به اندازه همه حاضران رمان خوانده و... . رهبر از سالن خارج شد و جعفر دهقان دنبال كسی میگشت كه قرآنش را پس بگیرد.
مهدی قزلی
khamenei.ir