| دو پادشاه در يك اقلیم |
| گفتگو با دکتر بیژن عبدالکریمی |
| شنبه ۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۴ |
تأملاتی درباره عقلانیت مدرن و ارتباط آن با دین و زندگی ایرانی
حامد نیری عدل
گفتوگوی «پنجره» با دکتر بیژن عبدالکریمی درباره ظهور عقلانیت مدرن، منتقدان آن، نحوه تقابل این عقلانیت با تفکر دینی و نیز آزمونهای گوناگون برای حل تعارض عقلانیت مدرن با تفکر دینی، صورت گرفته است. اما این بحث، ما را به تأملاتی پیرامون هویت ایرانیان در جهان کنونی ميكشاند. دکتر عبدالکریمی، هیچیک از تلاشهای صورت گرفته در حل تعارض میان عقل و وحی را نپذیرفته، معتقد است باید تلاش کرد و صبر «تا که زاید بخت نو فرزند نو».
این گفتگو را با هم بخوانیم:
آقاي عبدالكريمي بياييد از این مسئله شروع کنیم: عقل مدرن همواره با دین و الهیات در چالش بوده است. این چالش را چگونه ارزیابی میکنید؟
وقتی از دین سخن میگوییم، نحوه خاصی از عقلانیت مراد است. باید توجه داشت که عقل یک معنای خاص ندارد. اینکه «عقلانیت چیست؟» خود یک مسئله و معضل فلسفی است. به دو صورت میتوان به مسئله عقل و عقلانیت نگریست. یکی نگاه ذاتگرایانه و اسانسیالیستی (essentialistic) ارسطویی است، با این توضیح که چیزی به نام «ذات عقل» و عقلانیت ذاتی وجود دارد و این ذات عقلانیت نیز در همه انسانها، در همه جوامع و در همه ادوار تاریخی ثابت و لایتغیر است. نحوه نگرش دوم، که در برابر نحوه نگرش ارسطویی قرار دارد، نگاه تاریخی است که معتقد است همه پدیدارها، از جمله عقل و عقلانیت، ذاتی ثابت و لایتغیر ندارد. عقل و عقلانیت مثل بسیار دیگری از امور این عالَم اموری تاریخی هستند، یعنی در هر دوره و در هر سنت تاریخی و نیز در هر فرهنگی، بهنحوی خاص به منصه ظهور رسیدهاند. بر اساس این نحوه نگرش، برای مثال عقلانیت مسیح که در سنت تاریخی عبری به ظهور میرسد با نحوه عقلانیت ارسطو که در سنت تفکر یونانی خود را آشکار میکند، دوگونه مختلف از عقل و عقلانیت هستند و ما حق نداریم صرفا یک نحوه خاص از عقلانیت، فرضا «عقلانیت متافیزیکی» را یگانه نحوه ممکن عقلانیت برشماریم.
بنابراین، دین از عقلانیت خاص خود برخوردار است. این عقلانیت، یعنی همان چیزی که ما از آن به منزله دین ياد ميكنيم و عمدتا نیز مرادمان ادیانی است که در سنت عبری و یهودی شکل گرفته و شامل سه دین بزرگ یهودیت، مسیحیت و اسلام میشود ـ و در این میان ادیان هندی یا ادیان خاور دور و غیره را نایده میگیریم ـ با عقل و عقلانیت در معنای یونانی و متافیزیکی کلمه تفاوت دارد. تعارض عقل عبری و عقل یونانی از همان آغاز ظهور سنت تفکر متافیزیکی، در تاریخ جوامع، حتی در خود یونان و آتن دیده میشود. مرگ سقراط تا حدودی حاصل همین تعارض عقلانیت متافیزیکی با دین یونانی بود. تعارض عقلانیت عبری و عقلانیت یونانی را در انجیل نیز به وضوح در تقابلی که میان «اورشلیم»، به منزله نمادی از عقلانیت دینی، و «روم»، بهعنوان مظهری از عقلانیت یونانی برقرار شده، میتوان مشاهده کرد.
تاریخ فلسفه در قرون میانه مسیحی بر اساس همین تعارض میان عقلانیت متافیزیکی یونانی و عقلانیت دینی سنت عبری، شکل گرفت. این تاریخ فراز و نشیبهایی داشته است. در دورهای، این دو نوع عقل را کاملا در مقابل هم قرار میدهند؛ در زمانی دیگر، کوشیدند با تلفیق حکمت مسیحی با فلسفه افلاطونی این تعارض بر طرف شود؛ زمانی هم تفکر مسیحی تحت سیطره فلسفه ارسطویی قرار میگیرد.
این تعارض میان دوگونه عقلانیت یونانی و عقلانیت عبری در سنت تاریخی ما نیز وجود داشته است. اساسا سنت فلسفه اسلامی بر اساس تعارض این دو گونه عقلانیت و تلاش به منظور حل این تعارض شکل گرفته است.
قاعدتا تعارض عقلانیت دینی با عقلانیت یونانی در دوره جدید و با ظهور عقل مدرن، یعنی عقلانت گالیلهای ـ نیوتنی ـ دکارتی، شدت و حدت بیشتری مییابد. اما ریشههای این تعارض را باید در تاریخ دو سنت متافیزیک یونانی و سنت عبری جستوجو کرد.
در تاریخ فلسفه غرب، برابر عقلانیت مدرن تاکنون چه مقاومتهایی صورت گرفته است؟
ظهور عقلانیت مدرن منجر به رشد معرفت علمی و تجربی و کسب دستاوردهای چشمگیر علمی و تکنولوژیک شد، دستاوردهای عظیم و شگرفی که برای نخستینبار چهره کره زمین و زندگی بشر را به نحو بسیار بنیادینی تغییر داد، دستاوردهایی که به هیچوجه نمیتوان آنها و تغییرات ژرف حاصل از آنها را نادیده گرفت. لیکن، همزمان با ظهور عقلانیت مدرن سویههای تاريك آن نیز آشکار شد. درست است که این عقلانیت، قدرت علمی و تکنولوژیک ما را بهشدت افزایش داد تا بتوانیم طبیعت و قوانین آن را بهتر شناخته، بر رویدادهای طبیعی تا حدودی سیطره یابیم، اما همین عقلانیت مدرن با اتخاذ مبانی ماتریالیستیک و یکدست کردن طبیعت و انکار ذومراتب بودن جهان هستی سبب مرگ یا بیتوجهی به عالَم فرامحسوس و به تبع آن نوعی موجب بسط سکولاریسم و بحران معنا و نیهیلیسم در غرب شد. همین سویههای تاریک عقلانیت مدرن بود که انتقاداتی را نیز در میان پارهای از متفکران خود غرب برانگیخت. در دوره جدید، بسیاری همچون فیلسوفان عصر روشنگری خواهان غلبه یافتن تام و تمام عقلانیت مدرن و انکار تام و تمام عقلانیتی مستقل از عقلانیت متافیزیکی و مغایر با عقلانیت علمی دوره جدید هستند، تو گویی بشر نخستینبار در دوره جدید و صرفا در این سه قرن اخیر است که به عقل و عقلانیت دست یافته بشر دورههای تاریخی پیشین، در دورانی از عدم عقلانیت و عدم بلوغ فکری بهسر میبرده است. البته، در این میان بعضی از فیلسوفان میکوشند تا با غلبه بخشیدن عقلانیت متافیزیکی بر عقلانیت دینی، و صورت متافیزیکی بخشیدن به ماده تفکر دینی، یعنی صورت فلسفی بخشیدن به دین (Metaphysicalized کردن دین) تعارض عقلانیت متافیزیکی و عقلانیت غیرمتافیزیکی در سنت تفکر و فلسفه مسیحی را حل کنند. اسپینوزا و هگل از جمله این دسته از فیلسوفانند که کوشیدند با ارائه شرح عقلانی از اسطورهها و آموزههای دینی، دین را تحت سیطره عقل فلسفی درآورند.البته، همانگونه که اشاره شد، برخی از متفکران دوره جدید در خود غرب نیز کوشیدند در برابر سیطره عقلانیت متافیزیکی و در شکل خاصش، عقلانیت مدرن دست به مقاومت زده، به نقد آن بپردازند. رومانتیستهای آلمانی و شاعرانی چون گوته، نووالیس، ریلکه و هولدرلین از این دست بودند. سپس کییرکهگور، پدر اگزیستانسیالیسم، است که با تکیه بر نوعی فدئیسم یا ایمانگرایی، میکوشد به نقد رادیکال و بنیادین عقلانیت متافیزیکی بهطور کلی و فلسفه هگلی (به منزله بزرگترین نظام فلسفی تاریخ فلسفه) بهصورت خاص بپردازد. از نظر کییرکهگور در عقلانیت متافیزیکی و در نظامهای فلسفیای چون نظام فلسفی هگل نه به حقیقت وجود توجه میشود و نه به حقیقت هستی آدمی یا اگزیستانس. او خواهان نوعی بازگشت به عقلانیت خاص تفکر و حکمت مسیحی و همسخنی با مسیح بود. نیچه، بهنحو دیگری خواهان نقد رادیکال و بنیادین عقلانیت مدرن و فرهنگ و تمدن جدید است و دوره جدید را دوران مرگ فرهنگ اصیل و ظهور «آخرین انسان»، یعنی دوره ظهور انسانهای کوچک و حقیر و روزگار غلبه اخلاق رمگی و بردگی بر اخلاق سروران و آزادگان میبیند. نیچه ما را به نوعی بازگشت به تفکر یونانیان اولیه و اندیشههای پیشاسقراطی فرا میخواند. چهرههایی مانند مارکس و فروید نیز هر یک از منظری خاص، عقل دکارتی و کانتی را مورد انتقاد قرار میدهند، هرچند که هر دوي آنها سویههای بسیاری از عقل و عقلانیت مدرن را پذیرفته بودند. مارکس اعتقاد داشت که این عقل جدید دکارتی بسیار انتزاعی است و از درک مناسبات اجتماعی و طبقاتی غافل است. فروید نیز معتقد بود که سیطره عقل دکارتی و کانتی، غرایز را که جنبه دیگری از وجود انسان است نادیده گرفته، آنها را سرکوب میکند. دیلتای نیز عقلانیت جدید دکارتی ـ کانتی را مورد انتقاد قرار داده، مقولات کانتی را غیرتاریخی میداند، در حالیکه از نظر او وجود، نحوه زیست و عالَمیت انسان و دیگر مقولات مربوط به حیات و تفکر او اموری تاریخی هستند. هوسرل نیز در کتاب «بحران علوم اروپایی و پدیدارشناسی استعلایی» خواهان نقد نیهیلیسم و بحران معنا در علوم جدید و بیریشه شدن عقل و عقلانیت جدید، به سبب ترک سرزمین شهود، و خواهان بازگشت عقل به قلمرو شهود و ریشه دوانیدن در این قلمرو برای حل بحران معنای خویش است. جالب اینجاست که حتی پوزیتیوستها و نئوپوزیتیوستها نیز، که خود از مدافعان جدی عقلانیت جدید بوده و هستند، احساس نوعی بحران برای فرهنگ و تمدن جدید کرده، لیکن، آنها ریشه این بحران را در عدم سیطره کامل عقلانیت علمی جدید میدانستند و برای حل این بحران خواهان مرگ و به پایان رسیدن متافیزیک و اعلام بیمعنایی و بیمبنایی متافیزیک بودند. در این میان، بیتردید، هایدگر را باید یکی از رادیکالترین نقادان عقلانیت متافیزیکی بهطور کلی و عقلانیت جدید بهطور خاص دانست. وی کل سنت تاریخ متافیزیک غرب را تاریخ بسط غفلت از وجود، تاریخ بسط سوبژکتیویسم و تاریخ بسط نیهیلیسم تلقی کرد و دوره جدید و ظهور عقلانیت مدرن را غفلت از وجود و سیطره نیهیلیسم در معنایی مضاعف میدانست. هایدگر به منظور غلبه بر نیهیلیسم و حل بحران عقلانیت جدید، به تبع نیچه و هوسرل، خواهان تجدید عهد با نحوه تفکر پیشاسقراطیان و عقلانیت ماقبلمتافیزیکی بود.
درست همچون دوره قرون وسطای مسیحی و نیز تاریخ سنت فلسفه اسلامی که تلاشهای بسیاری در جهت حل تعارض عقل و وحی، یعنی همان تعارض عقلانیت یونانی و عقلانیت عبری صورت گرفت، در دوره جدید نیز تلاشهای بسیاری در زمینه رفع تعارض میان عقل مدرن و عقل دینی صورت گرفته و میگیرد. برای نمونه تلاشهای گابریل مارسل، فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی و تکیهاش بر مفهوم «راز» ـ در تغایرش با «مسئله» ـ و توجه دادن به اینکه با تفکر مفهومی علمی و فلسفی نمیتوان با «راز» مواجههای راستین داشت و این نحوه از تفکر راز را تا سر حد یک مسئله علمی و نظری تنزل بخشیده، سبب مرگ راز و لذا مرگ معنای جهان ميشود؛ یا مارتین بوبر با الهیات اگزیستانسیالیستی خود هر یک بهنحوی میکوشند در برابر سیطره عقلانیت متافیزیکی بهطور کلی و تفوق کامل عقلانیت مدرن علمی بهطور خاص مقاومت ورزند. اساسا جریان اگزیستانسیالیسم عکسالعملی در برابر عقلانیت مدرن و فهم نیوتنی - دکارتی از جهان، انسان و از نسبت آدمی با جهان بود. این نحوه از مقاومت در کلام جدید مسیحی نیز بهخوبی آشکار است. پل تیلیش در «الهیات فرهنگ» خود، بولتمان در الهیات خویش که مبتنی بر «اسطورهزدایی» است، پاننبرگ در «الهیات تاریخی» خود، و بسیار دیگری از متکلمان و متفکران مسیحی جملگی برای حل این تعارض کوشیده و میکوشند. پرسش بنیادین در همه این تلاشها این بوده است که چگونه میتوان در دوره سیطره عقلانیت مدرن و تفکر تکنولوژیک از تفکر معنوی و عقلانیت دینی دفاع کرد.
اندیشه سنتگرایانی (traditionalists) چون گنون و شوان و نیز تلاشهای متفکرانی چون هانری کربن نیز اشکال دیگری از مقاومت در برابر عقلانیت جدید در دهههای میانی قرن بیستم بود. آنان تحت تأثیر پدیدارشناسی هوسرل و با رجوع به سنتهای شرقی کوشیدند در برابر سیطره عقلانیت جدید مقاومت کنند.
همچنین، به تبعیت از نیچه و هایدگر، مکتب فرانکفورت شکل گرفت که تلاش کرد عقلانیت مدرن را نقد کند. متفکران بزرگ این حوزه نیز هر کدام بهنحوی به نقد عقلانیت جدید پرداختند. از جمله مارکوزه با طرح مسئله تکساحتی شدن انسان دوره جدید، آدورنو با طرح دیالکتیک منفی و اینکه عقلانیت جدید ما را به آزادی و رهایی نرساند، بنیامین با طرح «صنعت فرهنگ» و اینکه در روزگار ما با سیطره عقلانیت جدید مرگ هنر و فرهنگ صورت گرفت و با ظهور جامعهای تودهای، فرهنگ بهنوعی صنعت و بازتولید انبوه و مکانیکی تبدیل شد و هابرماس هم با طرح دوگونه عقلانیت ابزاری و عقلانیت تفهمی، خواهان نوعی مقابله با سیطره عقلانیت ابزاری جدید و دفاع از عقلانیت تفهمی و ارتباطی شدند.
این تقابل با عقلانیت متافیزیکی بهطور عام و با عقلانیت مدرن بهصورت خاص و مقاومت در برابر آن در جهان اسلام چگونه بوده است؟
بخشی از پاسخ این سئوال مانند همان داستانی است که درباره تاریخ تفکر مسیحی در غرب گفته شد. در نیمه دوم قرن دوم هجری و در زمان نهضت ترجمه، آثار یونانی بهواسطه زبانهای عبری و سریانی به عربی ترجمه شدند. در نتیجه، نطفه فلسفه بهاصطلاح اسلامی نیز بسته شد. مهمترین مسئله در این سنت ـ که همچنان مسئله امروز ما نیز هست ـ چگونگی جمع بین عقلانیت دینی و عقلانیت متافیزیکی یونانی بوده است. همه سنت فلسفه اسلامی را میتوان حول همین مسئله بنیادین صورتبندی کرد. فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا جملگی با این دغدغه و پرسش دست به گریبان بودند.
در دوره جدید نیز، بعد از مواجهه ما با تمدن و عقلانیت جدید غربی، برخی کوشیدند به لاک عالَم سنتی خود فرو رفته، ظهور و وجود عقلانیت جدید را نادیده گیرند و آن را به رسمیت نشناسند، و این تلاش نافرجام هنوز نیز در میان بسیاری از سنتگرایان (در معنای عام کلمه و نه در معنای خاص آنکه به اندیشههای متفکرانی چون گنون، شوان یا سیدحسین نصر دلالت دارد) ادامه دارد. اما درست همانگونه که بسیاری از متکلمین، اشاعره، فقها، محدثین، اخباریون و عرفا، در قرون نخستین تاریخ اسلام، علیرغم همه مخالفتهایشان با عقلانیت یونانی، نتوانستند وجود و نفوذ عقلانیت متافیزیکی یونانی را نادیده گرفته، ناگزیر گشتند که ورود و حضور آن را به حوزه نظری و فرهنگی عالَم اسلام به رسمیت بشناسند، امروز نیز همه مخالفتها و مقاومتها در برابر مدرنیته و عقلانیت جدید غرب محکوم به شکست بوده، اصول و مبانی این عقلانیت، همه جهان، از جمله عالَم و زیستجهان ما را به شدت تحت نفوذ و سیطره خویش قرار داده است. از سوی دیگر، برخی جريانات و افراد هم، آگاهانه یا ناآگاهانه ـ و بیشتر ناآگاهانه ـ کوشیدند تا عقلانیت جدید در زندگی و جامعه ما سیطره تام و تمام یابد. روشنفکرانی چون آخوندزاده و ملکمخان، مارکسیستها، سکولارهای جلی و خودآگاه (در قیاس با سکولارهای خفی و ناخودآگاه) و پوزیتیویستها و نئوپوزیتیوستهای جلی و خودآگاه (در قیاس با پوزیتیویستهای خفی و ناخودآگاه) و... همه هر یک به زبانی بیانگر تمایل به سیطره تام و تمام عقلانیت جدید بر حوزههای حیات فردی و اجتماعی ما هستند. این جریانات در گذشته با مقاومتی بیشتر و در یکی، دو دهه اخیر، بهدلیل شتاب روزافزون سیطره تام و تمام مدرنیته و عقلانیت جدید، با مقاومتی بسیار ضعیفتر، از جانب عقلانیت سنتی و ماقبلمدرن مواجه شدهاند. روند کنونی همه جوامع، از جمله جامعه ما، بسط هرچه بیشتر عقلانیت مدرن در کره زمین را نشان میدهد تا آنجا که از نظر متفکری چون هایدگر، گویی دیگر بشر با نحوه دیگری از تفکر، غیر از تفکر متافیزیکی و تفکر محاسبهگر مبتنی بر عقلانیت جدید آشنا نیست و سنن و عقلانیتهای گوناگون تاریخی دیگر به تدریج از بسیاری از یادها رفته است. اما در این میان، در جوامع بهاصطلاح اسلامی، برخی از متفکران مسلمان، درست همچون بسیاری از متفکران غربی، کوشیدند از امکان نحوه تفکر دیگری، مشخصا نحوه تفکر دینی، در روزگار سیطره و تفوق روزافزون عقلانیت مدرن دفاع کنند. این گروه، که در تاریخ تفکر معاصر ما به «اصلاحگران دینی» مشهور گشتهاند، کوشیدند تا تعارض میان عقلانیت خاص تفکر دینی و عقلانیت جدید را به طریقی حل کنند.
اما شاید بتوان گفت کتاب «افسونزدگی جدید» داریوش شایگان را باید نقطه عطفی در تاریخ تفکر ما ایرانیان، و حتی شاید در جهان اسلام، تلقی کرد، همانگونه که دوست عزیزم جناب دکتر مهدی مجاهدی بهدرستی به این نکته متفطن شدهاند (نگاه کنید به مقاله ایشان با عنوان «رنگینکمان اشراق غربی در گفتوگوهای آیینههای شکسته» در کتاب «مونیسم یا پلورالیسم؟» به کوشش اینجانب) ـ چراکه دکتر شایگان با مطرح کردن بحث «هویت چهلتکه»، زمینههایی را برای نوعی شیفت پارادایمی در مواجهه با مسئله تاریخی تعارض میان عقلانیت متافیزیکی و عقلانیت جدید از یکسو و عقلانیتهای دینی و ماقبل مدرن از سوی دیگر برای ما فراهم میآورد. نظر شایگان درباره نحوه صورتبندی مسئله تعارض این دو نوع عقلانیتها تا حدود زیادی با دیگران متفاوت است. در همه تلاشهایی که چه در سنت تفکر غربی و چه در سنت تاریخی خودمان از دیرباز تاکنون صورت گرفته است نوعی رویکرد مونیستی دیده میشود، به این معنا که تلاش بر این است که به هر نحوی از انحاء میان عقلانیت و تفکر خاص دینی از یکسو و عقلانیت متافیزیکی یونانی در گذشته و عقلانیت جدید از سوی دیگر، در یک نظام واحد نظری، نوعی وحدت و تلائم ایجاد شود. این جهتگیری مونیستی، هم در میان متکلمین و فیلسوفان قرون وسطای مسیحی و هم در میان فیلسوفان مسلمانی چون فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا و هم در این اواخر در تلاشهای اصلاحگران دینی، از سیدجمالالدین اسدآبادی، سرسید احمد خان، طنطاوی و بازرگان گرفته تا شریعتی و سروش و... دیده میشود. لیکن، برای اولینبار در تاریخ تفکر ما، این دکتر شایگان است که تحت تأثیر اندیشههای پستمدرن صراحتا اعلام میکند که هویت ما «چهلتکه» و متکثر است. معنای این سخن این است که عقلانیت دینی از یکسو و عقلانیت متافیزیکی و فرزندش، عقلانیت جدید، از سوی دیگر، در یک نظام و هویت واحد که از سازگاری منطقی نیز برخوردار باشد، در کنار هم قرار نمیگیرند و هویت و وضعیت ما مثل پارچههای مرقع و چهلتکهای است که دو بخش عمده آن را عقلانیت دینی و عقلانیت فلسفی تشکیل میدهند و این دو نمیتوانند در یک نظام واحد قرار گيرند، بلکه آنها بهصورت دو نظام مختلف در کنار یکدیگر مینشینند، بیآنکه ما بتوانیم آنها را با یکدیگر در یک نظام نظری یا هویتی واحد، وحدت بخشیم. البته، در ارتباط با طرح پلورالیستی شایگان و اعتقاد وی مبنی بر عدم سازگاری منطقی و نظری میان گونههای متفاوت عقلانیت در یک نظام واحد و مونیستی نظری، یک نکته اساسی وجود دارد و آن اینکه این طرح نیز به همان نتیجهای میرسد که بنیادگرایان یا پیروان جهانبینی روشنگری میرسند: یعنی عدم امکان سازگاری عقلانیت مدرن با عقلانیتهای سنتی و ماقبل مدرن. لیکن تفاوت بسیار بنیادین آنجاست که هم گرایشات بنیادگرا و هم گرایشات روشنگرانه، هر دو تمامیتخواه و خواهان دفاع از نوعی از عقلانیت و نادیده گرفتن، طرد و حتی حذف عقلانیت دیگر هستند، اما شایگان، به تبع متفکران پستمدرن، ما را به پلورالیسم و همزیستی این عقلانیتهای دوگانه یا حتی چندگانه در کنار یکدیگر دعوت میکند. اما اگر پلورالیسم شایگان را بپذیریم، در نتیجه، همانگونه که خود او نیز به صراحت اذعان دارد، دچار نوعی هویت اسکیزوفرنیک و چندگانه خواهیم بود؛ یعنی باید بر اساس قانون روز و قانون شب زندگی کنیم، مثلا در روز بر اساس قوانین مبتنی بر عقلانیت جدید و قوانین اقتصاد و بانکداری و مدیریت و سیاست جدید رفتار و زندگی کنیم و در شب بر اساس قوانین عقلانیت دینی و کتب مذهبی و اشعار حافظ و مولانا و... . این هویت چهلتکه بیانگر وضعیت کنونی ما و در واقع سرنوشت تاریخی ماست.
بهنظر شما، میتوان بهصورت پایدار در این وضعیت چهلتکه و اسکیزوفرنیک باقی ماند؟ اصولا چرا ما نمیتوانیم با این هویت «چهلتکه» کنار بیاییم؟
بهنظر من، همین وضعیت شتر ـ گاو ـ پلنگی و چندگانه در واقع اجازه نمیدهد که ما در این وضع باقی بمانیم. به چند دلیل: اولا ما هرگز نمیتوانیم عقلانیت مدرن را نادیده بگیریم. حتی باید پذیرفت که ما اصلا در بطن عقلانیت مدرن غرق هستیم. لذا، هرگونه تلاشی که میکوشد در برابر عقلانیت مدرن مقاومت ورزد، اگر به درک سرشت بنیادین و نتایج و لوازم اجتنابناپذیر این عقلانیت نایل نشده، مقاومتش را بر اساس درکی عمیق استوار نسازد و صرفا بر گرایشات سیاسی و ایدئولوژیک و تئولوژیک تکیه کند، نتیجه کوشش و تلاشش چیزی جز اسارت در توهمی دنکیشوتی نخواهد بود؛ توهمی که در خیلی از جریانها دیده و کماکان میبینیم. این جریانات دنکیشوتی با اسب و نیزه چوبینِ باورهای تئولوژیک و ایدئولوژیک خود میخواهند به جنگ عقلانیت مدرن بروند و گاهی حتی به فعالیتهایی تهوعآور و مضحک ـ ترکیبی از تراژدی و کمدی ـ دست میزنند، فعالیتهایی که آدمی نمیداند در مواجهه با آنها بگرید یا بخندد. بنابراین، اصلا نمیتوانیم عقلانیت مدرن را نادیده گرفته یا طرد کنیم. ما نه تنها با آن کنار آمدهایم، بلکه داریم در بطن آن زندگی میکنیم. اما، از سوی دیگر، سنتهای تاریخی پیشین و عقلانیت ماقبل مدرن، از جمله عقلانیت دینی ما نیز امکاناتی در اختیارمان میگذارد که عقلانیت مدرن به شدت آنها را سرکوب میکند. همچنین بسیاری از متفکران دوره جدید نیز ناخرسندی خود را از سیطره عقلانیت جدید و عالَم و زیستجهان کنونی ابراز داشتهاند، ناخرسندیهایی که هریک از ما در زندگی روزمرهمان با پوست و گوشت و استخوانمان احساس میکنیم. بسیاری از ما از زیستن در جهان کنونی خرسند نیستیم و زندگی برایمان به امری دردناک تبدیل شده است.
عقل مدرن دو وجه دارد که نمیتوانیم هیچکدام را نادیده بگیریم. از یک سو، برای ما آزادیها و رهاییهایی را به ارمغان آورده است: علم، تکنولوژی، حقوق بشر، حقوق شهروندی، آزادی، دموکراسی و... . اینها ارزشها و دستاوردهای بزرگ عقل مدرن است که بههیچوجه نمیتوان آنها را انکار کرد. حتی سرسختترین مخالفان عقل مدرن نیز درون این دستاوردها غوطهورند و با آن زندگی میکنند. اما از سوی دیگر، همین عقلانیت مدرن جنبههای تاریکی نیز بههمراه داشته است: استعمار، جنگهای جهانی، نیهیلیسم، حاکمیت عقلانیت ابزاری، بیارزش شدن وجود انسانی، بیبنیاد شدن و مرگ ارزشها و... این بخش از عقلانیت مدرن نمیتواند ما را ارضاء کند و اعتراض و انتقاد بسیاری از متفکران را سبب گشته است.
آنچه تاکنون اظهار داشتید گزارشی تاریخی و توصیفی از تاریخ تعارض عقلانیت متافیزیکی بهصورت کلی و عقلانیت جدید بهطور خاص یا عقلانیت دینی بود، اما رأی شخصی خودتان را در اینخصوص بفرماييد؟ ضمنا نظرتان درباره این مقاومتها، چه در غرب و چه در جهان اسلام در حال و آینده چیست؟
در یک نگاه بسیار کلی و اجمالی، باید خدمتتان عرض کنم که من خود شخصا ـ تا زمان حاضر، چراکه هیچکس از آینده و از نتیجه مطالعاتی آتی خود خبر ندارد ـ به راهحلهایی که تاکنون، چه در سنت تاریخ تفکر غربی و چه در سنت تاریخی خودمان، خواه در گذشته و خواه در دوره جدید، برای حل تعارض عقلانیت متافیزیکی و عقلانیت دینی غیرمتافیزیکی صورت گرفته است، چندان خوشبین و خشنود نیستم و آنها را بیشتر ناشی از گرایشهایی تئولوژیک و ایدئولوژیک میدانم.
در غرب مسیحی، متفکران و فیلسوفان قرون وسطی یا شکافی پرناشدنی میان دو نوع عقلانیت یونانی و عبری (عقلانیت متافیزیکی و دینی) دیدند یا با صورت فلسفی بخشیدن به ماده تفکر دینی ـ تعابیر ماده و صورت را در اینجا بهنحو مجازی و استعاری و نه حقیقی بهکار میبرم ـ موجبات غلبه عقلانیت متافیزیکی و بهدنبال آن بسط سکولاریسم، مرگ خدا و ظهور نیهیلیسم دوران جدید را فراهم ساختند. در سنت تاریخی خودمان نیز، همچون سنت تاریخ فلسفه غرب در دوره قرون وسطای مسیحی، اشاعره و اخباریون و نیز عرفا، هر یک از منظری خاص، به شکافی پرناشدنی میان حکمت یونانی و حکمت ایمانی قائل شدند و تلاشهای پرشوری را در جهت حل تعارض دو گونه عقلانیت متافیزیکی و دینی صورت داده، که آنان نیز همچون همقطاران خود در سنت فلسفه مسیحی، زمینه سیطره عقلانیت متافیزیکی را فراهم ساختند. در سنت تاریخی ما، فیلسوفان مسلمانکه در جهت وحدتبخشی به دو گونه عقلانیت فلسفی و دینی کوشیدند، در واقع یک مفروض سترگ و اثبات ناشدهای را مفروض گرفتند. آنها بر اساس این اصل وجودشناختی که «حقیقت یکی است» و اینکه پیام و دعوت پیامبر درونی (عقل) با پیامبر بیرونی (دین) نمیتواند تعارض داشته باشد، کوشیدند نوعی وحدت ذاتی میان عقل و ایمان، و وحی و فلسفه بهوجود آورند. لیکن، به اعتقاد اینجانب، آنها با این باور که این دو نوع عقلانیت وحدت ذاتی دارند، یک اصل اونتولوژیک را بیان میکنند، یعنی این اصل را که حقیقت یکی است و حقایق مضاعف وجود ندارد. این اصل بیشتر یک اصل توصیهای و هنجاری است به این معنا که «ما نباید جهان را بهگونهای بفهمیم که قائل به دو گونه حقیقت باشیم: حقیقتی که عقلانیت فلسفی میفهمد و حقیقتی که عقلانیت دینی درک میکند». آنها تأکید داشتند که «باید» بین این دو نوع عقلانیت، تعارضی نباشد. اما واقعیت این است که بین این دو عقلانیت ـ بهلحاظ تاریخی ـ همواره تعارض وجود داشته است. به اعتقاد من، مشکل فلسفه اسلامی این است که وقتی از وحدت عقلانیت فلسفی و عقلانیت دینی یا وحدت عقل و وحی سخن میگوید، درواقع، امری توصیهای را جایگزین امری توصیفی میکند. تأکید میکنم که این دو عقل از نظر تاریخی هیچگاه به سهولت در کنار هم قرار نگرفتهاند و ما براساس گرایشهای دینی و تئولوژیک خود کوشیدهایم که این دو را در کنار هم بنشانیم.
در دوره جدید نیز چه در کوششهای متفکران تاریخ تفکر غربی و چه در تلاشهایی که از جانب روشنفکران و متفکران خودمان صورت گرفته، تلاش برای حل تعارض عقل و دین در سطوح گوناگونی صورت گرفته است، از تلاشهای اسپینوزا و کانت و هگل گرفته تا کوششهای متفکران اگزیستانسیالیستی چون کییرکهگور و گابریل مارسل و مارتین بوبر تا سعی و کوششهای متکلمین جدید مسیحی چون تیلیش، بولتمان، پاننبرگ و دیگران. در میان متفکران مسلمان نیز، به موازات تلاشهای غربیان، برخی کوشیدند که نشان دهند که تفکر دینی مؤید عقلانیت جدید علمی است. فرضا کوششهای چهرههایی چون سیدجمالالدین اسدآبادی، سرسید احمدخان، طنطاوی، محمد عبده، شریعت سنگلجی، مهدی بازرگان، سید محمود طالقانی و بسیار دیگری را در این زمره میتوان قرار داد. این افراد فاقد مبانی فلسفی، متافیزیکی و معرفتی لازم در این زمینه بودند و بحثهای خود را در لایههای بسیار سطحی و تئولوژیک دنبال میکردند. برخی از این شخصیتها میکوشیدند با تفسیری پوزیتیویستی و علمی از متون مقدس، وحدت عقلانیت دینی و عقلانیت علمی جدید را نشان دهند. چهرههایی چون مرتضی مطهری هم از طریق بحث درباره «فقه سنتی» و «فقه پویا» مسئله تعارض میان این دوگونه عقلانیت را بسیار ساده و سطحی میکنند. او میگوید در شیعه، با حفظ اصول و اجتهاد در فروع، میتوانیم این تعارض را حل کنیم. بهنظر من، این ساده کردن مسئله است. شهيد مطهری در کتاب «اسلام و مقتضیات زمان» صراحتا ادعا میکند که خودش مسئله تعاض را کاملا حل کرده است! در آثار شریعتی، سروش و ملکیان هم این رویکرد، یعنی ساده کردن مسئله تعارض این دو نوع عقلانیت، دیده میشود.
به اعتقاد من، بسیاری از جریانات فکری مذکور به دلیل فقدان نگاه تاریخی و نیز غلبه رویکردهای تئولوژیک و ایدئولوژیک نمیتوانند به نحوی شایسته، سرشت وضعیت کنونی ما و تعارض بنیادین این دو نحو از عقلانیت را دریابند. لذا آنان بسط نیهیلیسم و سوبژکتیویسم حاصل از بسط عقلانیت جدید را بهنحوی ژرف و بنیادین درک نکرده، به شکلی کاهلانه به بعضی نمادها پناه میبرند تا نیهیلیسم جهان کنونی را به نوعی در وجود خود پنهان سازند. به اعتقاد من، تعارض میان عقل متافیزیکی و عقل عبری، یا به تعبیری تعارض میان عقلانیت دینی و عقلانیت مدرن در دوره جدید بر اساس راهحلهای پیشنهادی کنونی قابلحل نیست. به این اعتبار، من نیز به همان هویت متکثر و چهلتکه دکتر شایگان قائلام، با این تفاوت که تصورم بر این است که نیل به یک وحدت و رهایی از هویت چندپاره و اسکیزوفرنیک علیالاصول امری غیرممکن نیست. به اعتقاد اینجانب، عدم وضوح و عدم شفافیت اندیشه هایدگر و لذا سکوت وی در مورد تعیین و توصیف نحوه تفکر آینده، از یکسو بر جدیت و عزمیت عمیق او در امر تفکر دلالت میکند و از سوی دیگر نشانهای از فهم عمیق وی مبنی بر سوبژهمحور نبودن تفکر و تاریخ بشر است.
اینکه در آینده چه پارادایمی ظهور خواهد یافت و بشر آینده چگونه خواهد اندیشید، چیزی نیست که تابعی از میل، اراده، طرحها، تصمیمگیری و برنامهریزیها ما باشد. لذا باید فعالانه و متفکرانه منتظر بود و دید در آینده چه نحوهای از تفکر ظهور خواهد یافت و چه برگی از کتاب تاریخ بشر ورق خواهد خورد. البته میتوان درباره آینده سخن گفت و تلاشهایی کرد، زیرا آینده از بطن موقعیت کنونی ما حاصل میشود. لیکن، باید مراقب بود که با تاریخ و تفکر بر اساس «اراده معطوف به قدرت» مواجه نگشته، در برخورد با پرسش و مسائل بنیادین، تناهی و حد و حدود بشری خود را فراموش نکنیم، بیآنکه این سخن بهمعنای دعوت بهنوعی جبرگرایی و تاریخگرایی باشد. به هر روی، از دیدگاه من، با الگوهای تئولوژیک و ایدئولوژیک موجود نمیتوانیم بر تعارض دو گونه عقلانیت دینی و عقلانیت مدرن غلبه کنیم و همه راهحلهای پیشنهادی، دولتی مستعجل بیش نیستند.
ما نیازمند یک تغییر در پارادایم تفکر خویش و درک تازهای از معنا و مفهوم الوهیت و هستی، هستیم، درکی که الوهیت یا امر قدسی و وجود را در وحدت و اینهمانیشان مورد تفکر قرار میدهد. ما میتوانیم درباره این شیفت پارادایمی بیندیشیم و با یکدیگر به بحث و گفتوگو نشینیم لیکن، به دلیل محدودیتهای بشری خویش هرگز قادر به پیشبینی کیفیت و چگونگی کامل این تغییر و تاریخ و زمان دقیق حدوث و وقوع آن نیستیم.