نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » گفتگو » فرهنگ و هنر

بابانظر هنوز هم مظلوم است

گفتگو با سیدحسین بیضایی

۱ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۹


قرار ما با آقای بیضایی، در ساختماني اداری، نزدیک میدان جمهوری و در دفتر دوستش بود. اولین سئوالی که با دیدن او در ذهنم خطور کرد، این بود که در زمان جنگ چند ساله بوده است؟ از آن‎چه فکر می‎کردم خیلی جوانتر به‌نظر مي‌رسيد. سیدحسین بیضایی مصاحبه‎کننده و تدوین‎گر کتاب خاطرات شفاهی بابانظر، متولد 1/1/1350 است. 11 ساله بوده که با تیمی از بسیجیان مسئول حفظ امنیت محله زندگی بابانظر می‎شوند. متن زیر حاصل گفت‎وگوی يك ساعته «پنجره» با حسین بیضایی درباره کتاب بابانظر است. کتابی که بعد از «دا» در ردیف پرفروش‎ترین‎‎های آثار انتشارات سوره مهر است. به‎نظر بیضایی اگر نگاه‎‎های سیاسی و ضعف تبلیغات در مورد این کتاب اتفاق نمی‎افتاد، رکوردی بالاتر از این به‌دست مي‌آورد. 

درنگی در این گفتگو خالی از لطف نیست:

انگیزه شما از این‎که سراغ بابانظر رفتید چه بود؟
با شرایطی که بعد از پیروزی انقلاب ایجاد شد، بحث تشکیل بسیج و فعالیت‎‎های آن پیش آمد، ما هم از همان دوران کودکی و اوان نوجوانی به‎دنبال این بودیم که به گونه‎ای وارد بسیج شویم. سال 1359 که وارد بسیج شدیم یک‎سری آموزش‎هایی در مسجد دیدیم. بعد از آن، جرقه جنگ زده شد. عموما بچه‎‎های جبهه و جنگ، بچه‎‎های بسیج پایگاه‎‎ها بودند. یک سال بعد از آغاز جنگ، بحث درگیری‎‎های منافقین در سال 1360 پیش آمد و مشهد هم از بحث منافقین مستثنی نبود. به‎دنبال این قضیه، ترور‎های منافقین هم شکل گرفته بود و بچه‎‎های قدر و شناخته شده‎اي که از ارکان سپاه محسوب می‎شدند، در معرض خطر بودند. چند نفر از این افراد از جمله بابانظر، در منطقه زندگی ما که ناحیه شش مسجد شمس‎الشموس بود، زندگی می‎کردند. به ما توصیه شده بود که در حفظ امنیت خانه بچه‎‎های سپاه دقت کنیم. آقای بابانظر چون فرمانده بود، ما روی ایشان توجه بیشتری داشتیم. این شناخت اولیه ما از ایشان در سال‎‎های 60 و 61 بود. 

شما در آن زمان چند سال داشتید؟
حدود 11 سالم بود. البته من در سال 1365 به جبهه رفتم، وارد لشکر 21 امام رضا (علیه‎السلام) شدم. هر نیروی جدیدی که وارد محیط جدیدی می‎شود، کنجکاو است و بالطبع شرایط سنی من هم که 15 ساله بودم، این‎چنین اقتضا می‎کرد. از طرفی هم من و ديگر بچه‌ها شیفته این بودیم که ببینیم قضایای جنگ به‎کجا می‎رسد، فضای خط مقدم چگونه است؟ برای آگاهی از این مسائل باید بیشتر فرماندهان را می‎شناختیم. کم‎کم با فرماندهان لشکر آشنا شدیم. چهره با هیبت بابانظر را آن‎جا دیدیم و قدرقدرتی و ابرمردی ایشان را از نزدیک حس کردیم. مشتاق بودیم که بیشتر ایشان را ببینیم، در نماز‎های جماعت نزدیکش بنشینیم، سلامش کنیم و یك جوری با او مصافحه کنیم. برای‎مان الگوی رفتاری شده بود. می‎گفتیم او چه کار می‎کند که به او می‎گویند بابانظر؟ رفته‎رفته ما در لشکر با یگان‎‎ها و واحد‎‎ها آشنا شدیم، خط رفتیم و برگشتیم، عملکرد و کارایی این افراد و اثرگذاری‎شان بیشتر برای‎مان محرز شد. در این‎جا ما مدام سعی می‎کردیم به بابانظر نزدیک شویم، ولی ایشان شاید با توجه به شرایط خاصش از جمله اینکه در طرح عملیات لشکر مسئولیت داشت و این‎گونه افراد معمولا کم‎صحبت‎ترند و بیشتر فکر و برنامه‎ریزی می‎کنند و کمتر پل ارتباطی برقرار می‎کنند تا نبود و خلأشان در مقر به چشم نیاید؛ عکس این عمل می‎کرد و مي‌كوشيد به ما زیاد نزدیک نشود. نهایتا بعد از جنگ، آشنایی مختصری با مقوله حفظ آثار و ارزش‎های دفاع مقدس در سپاه ایجاد شد. یک مقطعی در تهران کار کردیم. بعد دیدیم که ما می‎خواهیم اینجا دنبال آدم بگردیم و به‎سختی آنها را شناسایی کنیم، آیا پای کار می‎آیند یا نمی‎آیند، پتانسیل و زمان زیادی باید صرف می‎کردیم که اینها را توجیه کنیم که کار چیست، لزوم گفتن خاطرات برای آیندگان را روشن کنیم و مسائلی از این دست. گفتیم ما که در خراسان مختصر شناختی روی‎مان هست و ما هم به نسبت، بچه‎‎های قدر خراسان را می‎شناسیم، به‎دنبال این افراد برویم. از طرفی هم فرهنگ خراسانی، فرهنگ خاص خودش است و بچه‎‎ها هم در دوران جنگ و هم بعد از آن کمتر صحبت می‎کردند و شاید از مظلومیت‎‎های خراسان همین باشد که کنگره شهدای آن بعد از گذشت 21 سال از جنگ در سال 1388، آن‎هم بسیار ضعیف علی‎رغم داشتن 23 هزار شهید، برگزار شد. این یکی از آفت‎‎های همین نگفتن‎‎ها بود. بگذریم. ما چند مرحله بین سال‎های 1370 تا 1372 با ایشان صحبت کردیم. ابتدا نمی‎پذیرفت و می‎گفت پیشکسوتان و بزرگان هستند. در آن‎موقع درجه سرتیپ دومی به ایشان اعطا شده و مسئول معاونت عملیات لشکر 5 نصر بود. در نهایت به لطف خدا در دهم تیر 1372 اولین جلسه را برگزار کردیم و 17 جلسه در طول تیرماه داشتیم که حاصل آن 36 ساعت مصاحبه صوتی و تصویری شد. آن‎موقع در سپاه آغاز سیستم اعطای درجه و نظم و انضباط کلاسیک نظامی بود و این شرایط، مصاحبه را برای ما سخت می‎کرد. زمان مصاحبه ما معمولا حدود 4:30 تا 6:30 صبح‎‎ها بود تا کار مصاحبه‎‎ها قبل از شروع ساعت کاری سپاه به پایان برسد. 

در کتاب، زمان آغاز و پایان کار مصاحبه از سال 1374 تا اوایل 1375 ذکر شده، این درست است؟
متأسفانه، چون خود آنها مقدمه را از زبان خودشان نوشتند، دو تناقض در این قسمت به چشم می‎خورد. یکی همین زمان آغاز و پایان مصاحبه است و دیگری این‎که گفتند فیلم‎‎ها و نوار‎ها گم‎شده که باید عرض کنم که نه فیلم‎ها و نه نوار‎ها گم نشده است. 

فیلم‎ها الان دست کیست؟
دست خودمان است. 

شما الان در سپاه مشغولید؟
نه. من آن‎موقع یک بسیجی ساده بودم. الان هم یک بسیجی ساده هستم. 

هنوز هم در حوزه جمع‎آوری خاطرات دوران جنگ فعالیت می‎کنید؟
با توجه به شرایطی که حاکم بود. ما در خراسان شروع کردیم به جمع‎آوری خاطرات فرماندهان سپاه و یگان‎‎های رزم خراسان. چند نفری را از جمله شهید محمدحسن نظرنژاد کامل کردیم. چند نفر دیگر هم ناقص است که در حال انجام کار مربوط به آنها هستیم. در درجه اول برای خود این بنده حقیر، جمع‎آوری خاطرات مهم است. بهتر و عالی‎تر این است که هم‎زمان مصاحبه شود، پیاده شود و زیر چاپ برود. اما با توجه به عدم هماهنگی در مجموعه‎‎های فرهنگی ما و سیاست موازی‎کاری که بر نظام ما در بعد فرهنگی حاکم است، ما دیدیم که بهتر است همه کار‎ها ابتر نماند و حداقل جمع‎آوری انجام شود. 
سردار شوشتری، فرمانده عالی‎رتبه نظامی، کشوری و ملی هم شهید شد. فردی که هشت سال دفاع مقدس را از ابتدا تا انتها در جبهه‎‎ها حضور داشته است. به جرئت می‎توان گفت که در بسیاری از صحنه‎‎ها تنها بازمانده بود، ولی اگر الان بخواهیم فیلم یا کتابی تهیه کنیم، نمی‎توانیم. يعني تا زمانی‎که این افراد هستند باید فرصت را مغتنم شمرد و از آن‎‎ها اطلاعات گرفت. مشكل ما این است که هنوز مجموعه بزرگی به‎عنوان منبع خاطرات دفاع مقدس مربوط به رزمندگان، آزادگان و جانبازان و خصوصا فرماندهان‎مان نداریم. یک رزمنده درست است که خاطراتی از جنگ دارد، ولی این مربوط به یک مقطعی از جنگ بوده و او در جریان همه مسائل جنگ نبوده است. آنچه مهم است و امروز مجموعه‎‎های فرهنگی که باید در حوزه دفاع مقدس تلاش می‎کردند، خصوصا سپاه و بسیج و حوزه هنری، بنیاد حفظ آثار، معاونت فرهنگی ستاد کل نیرو‎های مسلح، در آن بسیار عقبند؛ گردآوری و جمع‎آوری خاطرات فرماندهان رده‎‎ها است که این به‎نظرم بزرگترین خلأ است. هرکدام از این افراد که از دست برود، ما در چهارچوب رزم در دوران دفاع مقدس این خلأ را داریم. کسی نمی‎تواند جای آقای شوشتری حرف بزند. ما سعی کردیم که خاطرات فرماندهان سپاه خراسان و تهران را جمع‎آوری و پیاده کنیم و ابهامات آن را برطرف کنیم. این جزو کار‎های یومیه ماست.
 
کتاب بابانظر دقیقا چه سالی منتشر شد؟
کار جمع‎آوری خاطرات بابانظر دهم تیر 1372 کلید خورد و تا آخر مرداد همان سال به پایان رسید. منتها انتشار کتاب، سال گذشته در مرداد سال 1388 انجام شد. خود بابانظر هم در هفتم مرداد 1375 به شهادت رسید.
 
علت این تأخیر را شما در همین موازی‎کاری‎‎ها می‎دانید؟
بی‎نظمی‎ها،موازی‎کاری‎ها، نداشتن برنامه، نبود انسجام فکری و عدم هماهنگی که در مجموعه‎‎های سیاست‎گذاری فرهنگی کشور مخصوصا بخش دفاع مقدس حاکم است. 

مجموعه سیاست‎گذاری کلان نیرو‎هاي مسلح ما هیچ برنامه‎ای در بحث چاپ و انتشار خاطرات فرماندهان‎شان نداشتند. اگر داشتند باید الان ارائه می‎دادند. حتی در کنگره‎های‎مان نتوانستیم فرماندهان را خوب بشناسانیم. هنوز نتوانستیم بعد از 22 سال که از جنگ می‎گذرد شناسنامه‎ای برای شهدای محوری کشور تهیه کنیم. متأسفانه هنوز مجموعه‎‎های فرهنگی که در این قضیه بسیار تأثیرگذارند - مانند صدا و سیما که رسانه ملی است - نتوانسته‎اند شهدای محوری 30 استان کشور را به تصویر بکشند و ارائه دهند، بعد می‎خواهیم در زمینه جنگ نرم موفق باشیم! صرفا با ادعا که نمی‎شود تأثیرگذاری را به اثبات رساند. خود مراکز سپاه و کنگره‎‎ها هم نتوانستند الگو‎های ارزشی خود را معرفی کنند. شاید پیگیری آن‎‎ها ضعیف بوده، ولی سیاست‎گذاری در مرکز باید انجام می‎شد. در مورد کار ما هم اگر یک مجموعه و برنامه‎ای برای گرفتن خاطرات فرماندهان در کل کشور وجود داشت، یقینا بعد از این‎که کار جمع‎آوری، پیاده و تدوین انجام می‎شد، به مرحله چاپ می‎رسید و نمی‎ماند در گوشه‎ای خاک بخورد. 

موقعی که شما کار را شروع کردید، از طرف سپاه مأمور شده بودید؟
نه، این یک کار شخصی بود و ما دلی شروع کردیم. 

شما مگر کار را تدوین شده تحویل ندادید، پس چرا اسم تدوینگر روی کتاب، جدا آمده است؟
چرا. ما مصاحبه را انجام دادیم. خودمان پیاده کردیم، تفکیک موضوعی و تقسیم‎بندی پیوسته کردیم. چون نظر ما بر این بود که ادبیات کلامی و خاطرات شفاهی بابانظر هیچ تغییری پیدا نکند. چون ایشان لهجه خاص و شیرین خراسانی، صراحت کامل، صداقت جامع و اخلاص و توکل خاصی داشت. تمام این مسائل را ابراز می‎کرد و اگر شما مطالب بابانظر را از ابتدا تا انتها بخوانید، «من» در آن پیدا نمی‎کنید. ایشان به‎عنوان یک بیننده، کنار نشسته و ناظر قضایا بوده است. با این‎که فرمانده، مسئول، تصمیم‌گیرنده، طراح و تأثیرگذار بوده، هیچ‎گاه صحبت از «من» نمی‎کند. در واقع ایشان جزيیات وقایع را شرح می‎دهد و در بسیاری قسمت‎‎ها به بیان خصائل، اخلاقیات و عملکرد دیگر دوستانش می‎پردازد. البته خیلی از بچه‎‎های جنگ‎مان این‎گونه هستند، ولی آن‎چه بابانظر را استثناء می‎کند، حضور مداوم و از ابتدا تا انتهای او در جنگ است. 

آقای رحیمی که اسم‎شان به‎عنوان تدوینگر آمده، از طرف حوزه هنری مأمور به‎کار شدند؟
بله، گویا. 

در تدوینی که ظاهراً از طرف حوزه هنری انجام شده آیا تغییری هم در کتاب به‎وجود آمده؟
نه. سعی شده که این اتفاق نیفتد. کتاب بابانظر به‎نظر خودم چند تا ایراد دارد. در مقدمه آن مطالبی را آوردند که صحت ندارد. اولاً تاریخ مصاحبه است که متأسفانه همه به آن استناد می‎کنند. دوم این‎که فیلم‎‎ها و نوار‎ها گم نشده و موجود است. خیلی‎‎ها تماس می‎گیرند از من سئوال می‎کنند که آقا وقتی فیلم و نوار این کار گم شده این از کجا نوشته شده؟ سندیت این مطالب چیست؟ 

این‎ها را شما تذکر دادید؟
بله تذکر هم دادیم. سوم این‎که تعداد عکس‎‎های کتاب بسیار کم است. اگر من در مرحله چاپ کتاب حضور داشتم، سعی می‎کردم این مشکل کم‎رنگ‎تر شود. عدم هماهنگی در این قضیه باعث شده که یک مقدار شاکله ظاهری کار ضعیف باشد. البته من به‎دنبال اصلاح کار هستم. گفتم، آنها هم پذیرفتند. تعداد دیگری عکس هم جمع‎آوری کردم که داخل کتاب گنجانده شود. چون پیدا کردن عکس‎‎های خوب از آن زمان که قابلیت چاپ هم داشته باشد، مهم است. بچه‎‎ها هم به‎دنبال این نبودند که عکس‎های‎شان را آرشیو و نگهداری کنند برای همچین روزی. از طرفی هم موازی‎کاری‎‎های مراکز مختلف مثل بنیاد شهید، بنیاد جانبازان، سپاه و بسیج و سازمان تبلیغات در مراجعه به خانواده‎‎های شهدا، گرفتن عکس‎‎ها و مدارک آن‎‎ها و در نهایت گم کردن این مدارک؛ باعث شده که بسیاری از این خانواده‎‎ها از ارائه مطالب دریغ می‎کنند.
 
آیا شده که بابانظر حرفی زده باشد، ولی به هر دلیلی در کتاب نیامده باشد؟
نه، چیز خاصی نبوده، سعی کردیم همه را بیاوریم. شهید نظرنژاد درد دل‎هايي داشت که در آخر کتاب مقداری از آن آمده است. من در مظلومیت بابانظر همین یک نکته ظاهری و دنیايي‌اش را می‎گویم. هر فردی شهید می‎شود، یک پله ارتقاي درجه نظامی می‎گیرد که در ظاهر درجه را روی عکسش می‎چسبانند. قبل از شهادت، درجه سرتیپ دومی به بابانظر اعطا شده بود. انتظار این بود که روی عکسش یک درجه سرتیپ تمامی بچسبانند. حتی این هم به فراموشی سپرده شد. 

شما تفاوت کتاب دا و کتاب بابانظر را در چه می‎دانید؟
کتاب دا، کتاب خوبی است. چون اولین مرحله از ظهور خاطرات یک خانم در عرصه دفاع مقدس است، ارزشمند و جالب است. اما اين كتاب‌ها دو تفاوت کلی دارند: یکی این‎که دا منحصر به 35-34 روز ابتدای جنگ در خرمشهر است ولی کتاب بابانظر کل جنگ را در بر می‎گیرد. دوم این‎که به‎نظر من آن عملکرد فرد را بیان می‎کند و این عملکرد جمع را منعکس می‎کند. کتاب بابانظر شاکله و استخوان‎بندی جنگ را ترسیم می‎کند. حالا این بحث ملی آن است. اگر ما بحث استانی آن را مطرح کنیم، این کتاب شاکله عملکرد یگان‎‎های رزم خراسان را که بسیار هم در تاریخ ادبیات و اسنادی دفاع مقدس گمنام هستند می‎سازد. کاستی‎‎هایی هم در میان مصاحبه‎‎ها هست چون اگر قرار بود بابانظر هر عملیاتی را توضیح بدهد و سئوالات گوناگون از ایشان می‎پرسیدیم، در مورد هر عملیات حداقل 20 ساعت می‎توانست صحبت کند، اما شرایط جسمی ایشان این اجازه را نمی‎داد. 

کتاب بابانظر چه تفاوتی با دیگر کتب خاطره‎ای که منتشر شده دارد؟
صداقت و صراحت بابانظر باعث شد که او در این کتاب شکست‎‎ها و پیروزی‎‎ها را با هم بیان کند. ما در بسیاری از مطالب و خاطراتی که بیان شده فقط پیروزی‎مان را به تصویر کشیدیم. دلیل این‎که امروز نمی‎توانیم آن‎طور که باید وقایع را به نسل جوان منتقل کنیم این است که آن‎چه را باب میل‎مان بوده، گفتیم و نشان دادیم. بسیاری از مسائل در این حوزه را ما بازگو نکرده‎ایم. اين‎كه ما در تحریم بودیم و چطور توانستیم در جنگ، خودمان را تجهیز و مقابله کنیم. در زمان جنگ، تمام اقتصاد ما بر مبنای نفت بود، چه شد که حتی یک روز صادرات نفت ما قطع نشد؟ این مسائل واکاوی نشده است. 

ناگفته در جنگ زیاد داریم. نیامدیم حسن باقری‎‎ها را الگو کنیم و به نسل جوان معرفی کنیم. بحث الگوسازی هم این نیست که ما یک نفر از تهران یا اصفهان را معرفی کنیم و بگوییم این الگوی کل کشور است. جنگ فراگیر بود. از تمام استان‎ها و قومیت‎‎ها و مذاهب و ادیان در آن حضور داشتند؛ ولی هر فرهنگ و قومی الگوی خودش را می‎پذیرد که به آن استناد کند؛ برد و پیشرفت آن الگو هم در آن قوم بیشتر خواهد بود، اگر به آن‎‎ها شناسانده شود. ما در این زمینه کاری نکردیم. ما یک منبع بزرگ از خاطرات جمع‎آوری نکردیم. چقدر ما سراغ فرماندهان رفتیم تا مستندسازی کنیم. امروز بچه‎‎های جنگ یکی یکی می‎روند. خیلی‎های‎شان رفتند. چه کسی می‎خواهد تاریخ جنگ را بنویسد جز خود بچه‎‎های جنگ. من یک نمونه خدمت شما عرض می‎کنم.
سال 1360 عملیات چزابه انجام می‎شود. بعد از طریق‎القدس و فتح بستان، دشمن به تنگه چزابه حمله می‎کند. سی و چند روز بچه‎‎های خراسان به فرماندهی شهید حسن علی‎مردانی رشادت به خرج می‎دهند و تنگه را حفظ می‎کنند که به اذعان فرماندهان جنگ تا آن زمان این‎چنین حجم آتشی از دشمن در این محدوده کوچک سراغ نداشتند. امروز چزابه به نام دیگران، نیرو‎های یکی دو استانی که دو روز آخر به آن‎جا آمدند؛ ثبت می‎شود. این سی و چند روز آنها ندید گرفته می‎شود. اگر چزابه سقوط می‎کرد فتح‎المبینی نبود، حلاوت و شیرینی فتح خرمشهر نبود. جنگ، ناگفته‎‎های بسیار دارد. نه بچه‎‎های جنگ و فرماندهان آن‎‎ها بازگوکردند و نه خواسته شده که این‎‎ها بیایند و بگویند. 

نسل امروز نیازمند به دانستن خیلی چیزهاست برای بیمه کردن انقلاب و نظام‎مان. علی‎رغم این‎که مقام معظم رهبری از روز اول فرمودند که جنگ گنجینه گرانبهایی است که باید از آن مطالب بسیاری استخراج شود، ولی متأسفانه ما در این قضیه، خیلی ضعیف بودیم.