امروز  جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱
فلسفه یعنی نقد
غلامحسین ابراهیمی دینانی
شنبه ۴ تير ۱۳۹۰ ساعت ۱۷:۴۰
 
در فرهنگ علمی و انتقادی فلسفه اثر آندره لالاند درباره واژه critical چنین آمده است: «قریحه نقاد آن است که هیچ‎گونه تصدیقی را قبول نکند، بدون آن‎که ابتدا درباره این تصدیق چه از نظر محتوا (بررسی داخلی) چه از لحاظ منشأ (بررسی خارجی) از خود سؤال نماید.» واژه criticism نیز بیشتر با فلسفه نقادی، مذهب نقادی و مذهب اصالت انتقاد، مترادف است. به‎دلیل اهمیت نقد که به نوعی با فلسفه مترادف است، به‎سراغ استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی، در دفتر ایشان در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه رفتیم تا با ایشان درباره رابطه فلسفه اسلامی با نقد به گفت‎وگو بپردازیم.

در این گفت‎وگو می‎خواهیم درباره فلسفه اسلامی و تفکر نقد با شما سخن بگوییم. بنابراین در وهله اول برای جلوگیری از هرگونه ابهام و همچنین روشن شدن تعریف شما از کلید واژه اصلی گفت‎وگوی‎مان، از شما می‎خواهم واژه «نقد» را تعریف کنید.

نقد یا نقادی مترادف با واژه انگلیسی «critic» است، تفکر نقاد یا سنجش‎گر به این معناست که هر گاه ما با مطلب یا موضوع فکری مواجهیم، بکوشیم تمام ابعاد آن را بررسی کنیم و عجولانه آن را نپذیریم یا آن را رد نکنیم. پس نقادی یعنی بررسی و سنجش جامع الاطراف یک موضوع، به صورتی که تمام نکات مثبت و منفی، خوبی‎ها و بدی‎های آن، کاملا مورد بررسی ما قرار گیرد و پس از آن است که می‎توان گفت چه میزان از آن سخن، فکر و اندیشه و یا مطلب را می‎توان پذیرفت یا رد کرد. این توضیح مختصری درباره واژه نقد از نظر من است، ولی برای روشن‎تر شدن مطلب می‎خواهم به‎طور مختصر به ریشه‎شناسی این واژه بپردازم.

حتما شنیده و دیده‎اید که درباره پول گفته می‎شود: نقد، یا پول نقد. در واقع نقد، یعنی همان پولی که در دست شماست. در گذشته نقد درباره سکه یا اسکناس به کار نمی‎رفته است، بلکه فقط درباره طلا و نقره استفاده می‎شده است، زیرا مردم فقط با طلا و نقره خرید می‎کردند. نقد در آن زمان یعنی که شما طلا و نقره می‎دادید و در ازای آن متاعی تحویل می‎گرفتید. اما طلا و نقره همیشه واقعی نبوده و گاه پیش می‎آمده که برخی از طلا و نقره تقلبی و قلب و یا حتی طلا و نقره‎ای که عیار آن بسیار ناچیز بوده استفاده می‎کردند. از آن‎جایی که عیار طلا و تقلبی نبودن آن موضوع بسیار مهمی در معاملات به حساب می‎آمده، افراد طلا و نقره‎ای را که به دست‎شان می‎رسیده می‎سنجیدند تا عیار آن نقد را بررسی کنند. آشکار است که چنین کاری را به این دلیل انجام می‎دادند که فریب و شکست نخورند. افراد خبره عیار نقد را می‎سنجیدند؛ اما واقعیت این بود که همه از عهده سنجش عیار نقد بر نمی‎آمدند، زیرا این کار به تخصص ویژه‎ای نیاز داشت. پس نقاد به کسی می‎گفتند که قادر به شناسایی عیار نقد بود.

ریشه واژه‎های نقد و نقادی در فرهنگ ما از این‎جا ناشی می‎شود. البته با مرور زمان، استفاده از واژه‎های نقد و نقادی دیگر منحصر به پول نبود و به حوزه‎های دیگر هم سرایت کرد، به‎نحوی که باید هر چیزی مورد نقادی قرار می‎گرفت.

تاریخ اندیشه آشکارا نشان می‎دهد که فلسفه ارتباط وثیقی با نقد دارد. به نحوی که همه فیلسوفان نقادند. اما من می‎خواهم بدانم به‎نظر شما چه رابطه‎ای میان فلسفه با نقد وجود دارد؟
فلسفه اساسا با نقد آغاز می‎شود. فلسفه یعنی نقد. در واقع باید بگویم که فلسفه غیرنقادانه وجود ندارد. فلسفه در عین‎حال که کارش نقد است، خودش هم نقد است. فلسفه به موشکافانه‎ترین شکل ممکن به بنیادی‎ترین مسائل هستی می‎نگرد و اساسی‎ترین مسائل هستی و انسان را طرح می‎کند. فلسفه نه‎تنها به نقد مهم‎ترین مسائل می‎پردازد و آن‎ها را نقد می‎کند، بلکه نقد هم می‎پذيرد. بنابراین وقتی می‎گوییم فلسفه نقد است، یعنی به تمام موضوعات به‎طور همه‎جانبه و از همه زوایا می‎پردازد. فلسفه نه‎تنها حال، بلکه گذشته و حتی خود فکر را هم نقد می‎کند. پس با این اوصاف و این تعاریف مشخص شد، فلسفه‎ای که نقد نکند، اساسا فلسفه نیست و انگار بیشتر به تعبد، شعر و شوخی شبیه است تا فلسفه.

حال پرسشم را جزیی‎تر طرح می‎کنم و به‎سراغ فلسفه اسلامی می‎روم. به‎نظر شما چه رابطه‎ای میان فلسفه اسلامی و نقد و نقادی وجود دارد؟
فلسفه اسلامی و غیراسلامی ندارد. فلسفه فلسفه است. فلسفه در همه زمان‎ها و مکان‎ها یکی بوده و به این اعتبار که در چه برهه زمانی و در چه منطقه جغرافیایی و با چه ویژگی‎های فرهنگی ظهور و بروز می‎کند، رنگ و بوی متفاوتی می‎گیرد. مثلا ابن سینا در فرهنگ اسلامی می‎زیسته و فلسفه‎اش رنگ و بوی اسلامی دارد. پس به‎نظر من فلسفه اسلامی، مسیحی و یهودی ندارد. همان‎طور که گفتم و ویژگی اصلی‎اش، یعنی نقد را بر شمردیم، ولی باز هم فلسفه، فلسفه است.

بر اساس توضیحات شما من این‎چنین نتیجه‎گیری می‎کنم: از آن‎جایی که فلسفه، اسلامی و غربی ندارد و نقد مهمترین ویژگی فلسفه است یا مسامحتا فلسفه همان نقد است؛ پس به‎نظر می‎رسد که نقد هم معنای شرقی و غربی یا اسلامی و غیراسلامی ندارد.
بله. همین‎طور است.

اما به‎نظر می‎رسد به‎دلیل وجود پاره‎ای از مقدسات، آداب و سنن که در فرهنگ اسلامی وجود دارد، وقتی از فلسفه اسلامی صحبت می‎کنیم نقد، معنای متفاوتی با معنای نقد در فرهنگ غربی و به تبع آن در فلسفه غربی دارد! به همین‎خاطر می‎خواهم بدانم جایگاه نقد در آن‎چه ما بدان فلسفه اسلامی می‎گوییم، در طول تاریخ این اندیشه تا به امروز چیست؟
من در این‎جا از فیلسوفان اصیل سخن می‎گویم، نه از فیلسوف‎نماها. در میان فیلسوفان اصیل، نقد همواره جایگاه ویژه‎ای داشته است. برای مثال از ابن سینا سخن می‎گویم. ابن سینا همه چیز را نقد کرده است. وقتی او از توحید سؤال می‎پرسد، یعنی عمل نقادانه‎ای انجام می‎دهد. چون هرکس که پرسش دارد، یعنی نقاد است. وقتی ابن سینا به‎سراغ اثبات مبدأ می‎رود نشانگر این موضوع است که مبدأ را نپذیرفته است، زیرا اگر مسأله مبدأ را کامل پذیرفته بود، هرگز به‎سراغ اثبات آن نمی‎رفت. می‎بینیم که ابن سینا برای این کار به نقد برهان تمام ادله عقلی و نقلی می‎پردازد. او مهمترین برهان یعنی علیت را نقد می‎کند و به‎جای آن برهان صدیقین را ارائه می‎کند. به‎نظر ابن سینا براهین دیگر، به‎خصوص براهینی که متکلمین ارائه می‎کنند، اصلا کارگشا نیست به همین جهت است که به‎سراغ نقد آن‎ها می‎رود. بنابراین چون ابن سینا دغدغه دارد و چون نقاد است، به‎سراغ نقد ادله پیش از خود می‎رود و ماحصل نقادی او، ارائه برهانی است که هیچ‎کس را یارای رد آن نیست. در دین اسلام ما هیچ مسأله بزرگتر از توحید نداریم. فیلسوفان به‎سراغ نقد توحید می‎روند و می‎پرسند آیا خدایا وجود دارد و اگر وجود دارد، وحدانیت او از چه سنخی است؟ وحدت او عددی است؟ وحدت حقه حقیقيه است؟ وحدت ظلی است؟ و این بزرگترین نقد است.

در طول تاریخ اندیشه ما فیلسوفان مهمی داشتیم که علی‎رغم موانعی که از طرف گروه‎ها یا فرق کلامی برای‎شان ایجاد می‎شده، همواره بر سر مواضع خود برای رسیدن به تفکر نقاد باقی بودند. تعداد این فیلسوفان کم نیست و از بین آن‎ها می‎توانیم به ابن رشد و خواجه نصيرالدین طوسی اشاره کنیم که البته جزو فیلسوفان مورد علاقه و مورد پژوهش شما هم بوده‎اند. اگر بخواهیم به‎طور خاص و مصداقی، به نقش این فیلسوفان بپردازیم، کدام اندیشمند و کدام مسأله بیشتر توجه شما را به خود جلب می‎کند؟
همان‎طور که گفتم مسأله‎ای بزرگ‎تر و مهم‎تر از اثبات مبدأ و توحید وجود ندارد، مسأله‎ای که اکثر فیلسوفان اصیل به آن پرداخته‎اند. پرداختن فیلسوفان به این موضوع دلیل اصلی تکفیر آن‎ها از سوی متکلمان است. باز هم ابن سینا به‎عنوان چهره شاخصی که به این موضوع پرداخته، مورد تکفیر متکلمان و علمای دین قرار گرفت. حجت‎الاسلام ابوحامد محمد غزالی، به‎عنوان یکی از بزرگ‎ترین مدافعان دین، در سه مسأله به تکفیر فارابی و ابن سینا پرداخته است. تمام خشم افرادی مانند غزالی که به تکفیر فیلسوفان پرداختند، نشان از این امر دارد که آن‎ها تحمل نقادی این متفکران را نداشتند.

آیا می‎توان فلسفه را مترادف نقادی دانست؟
بله. اما بهتر است نقد را لازمه تفکر بدانیم، چون شرط لازمه تفکر صحیح نقادی است.
جمع‎بندی من از سخنان شما این است که فلسفه، یهودی و اسلامی و مسیحی و غیره ندارد و باید گفت فلسفه فلسفه است و تنها چیزی که منجر به متفاوت شدن فلسفه‎ها از هم می‎شود، رنگ و بوی فرهنگی، تاریخی و حتی و جغرافیایی آن‎هاست. می‎خواهم پرسشم را درباره نقد مطرح کنم که مسائل فرهنگی تا چه اندازه بر نقد تأثیر دارد؟ مثلا کانت به‎عنوان یکی از مهم‎ترین فیلسوفان نقاد، تا چه اندازه متأثر از بستر زمانی بوده که در آن می‎زیسته است؟ و نقد او در زمان خودش با نقد فیلسوفان اسلامی در همان زمان، چه شباهت‎ها و اختلافاتی دارد؟

کاملا متفاوت است و این تفاوت نه‎تنها در مقایسه بین فیلسوفان غربی و اسلامی وجود دارد، بلکه در بین فیلسوفان اسلامی با یکدیگر و فیلسوفان غربی در نسبت با هم نیز وجود دارد و تفاوت در نقد و روش نقد کاملا آشکار است؛ مثلا نقد ابن سینا با نقد فارابی و ابن رشد و خواجه نصرالدین طوسی کاملا متفاوت است. وقتی به‎سراغ مطالعه فلسفه کانت می‎روید، با تمام عظمتی که در تاریخ فلسفه دارد و حتی تالی ارسطو به حساب می‎آید، کاملا متوجه می‎شوید که فلسفه او رنگ و بوی مسیحی دارد. دلیل این مسأله نیز بسیار مهم است. زیرا مسیحیت آن‎قدرها با عقل استدلالی سازگار نیست. کانت در آغاز کتابش نوشته که به‎دلیل این‎که عقل در متافیزیک دچار تناقض می‎شود و به محض این‎که پایش را از طبیعت بالاتر بگذارد، دچار آنتی‎نومی می‎شود، بنابراین من آن را خلع سلاح می‎کنم تا وارد متافیزیک نشود و از این طریق راه را برای ایمان باز می‎کنم. هرچند سخن کانت درست نیست، زیرا عقل در فیزیک نیوتن دچار تناقض می‎شود، نه در متافیزیک و به‎نظرم این‎جا کانت اشتباه کرده است.

با این‎که کانت این نظر را دارد، ولی می‎خواهد از خدا استفاده تنظیمی کند و هدفش استفاده تقویمی نیست!
همین مسأله عین مسیحیت است، زیرا کانت از پاپ کاتولیک‎تر است. این استفاده از خدا، یعنی اخلاق و اخلاق یعنی مسیحیت. در حالی‎که ابن‎سینا چنین کاری نمی‎کند و ایمان را عین عقل می‎داند. دلیل این مسأله این است که این پتانسیل فقط در اسلام وجود دارد. با این مثال تفاوت آشکار نقد را در دو حوزه نشان دادم. اسلام مرتب افراد را به تفکر و تعقل دعوت می‎کند، در حالی‎که انجیل چنین نمی‎کند.

البته عده‎ای آیات ابتدایی سوره بقره را درباره کسانی‎که به غیب ایمان می‎آورند، به ایمان محض تعبیر می‎کنند که در واقع قرار نیست در آن چون و چرا شود. نظر شما در این‎باره چیست؟
به‎نظر من ایمان آوردن اساسا بدون عقل نیست. در قرآن در تمام موارد عقل و ایمان همواره به هم پیوند خورده است و شاهد سخن من نیز تمام آیات قرآن است که در آن همواره از افلا تعقلون و افلا تدبرون سخن رفته است.
اگر قرار باشد شما فقط یک متفکر را به‎عنوان مهمترین فیلسوف نقاد در تاریخ فلسفه اسلامی معرفی کنید که تمام ویژگی‎های یک فیلسوف را داشته باشد و به تعبیر خودتان فیلسوفی اصیل باشد، او کیست؟

با تعاریفی که من از ابتدای گفت‎وگوی‎مان تا بدین‎جا ارائه دادم، مشخص شد که تمام فیلسوف‎ها نقادند، اما اگر بخواهم یک فرد را به‎طور خاص انتخاب کنم، او ملاصدرا خواهد بود. یکی از ویژگی‎های مهم یک فیلسوف در نظر من این است که او آثار گذشتگان خود را نقد کند، زیرا کسی که چنین می‎کند، مقلد نیست و این موضوع در مورد ملاصدرا بسیار آشکار است. او تمام آثار فیلسوفان قبل از خود را خوانده بود و به‎نحو بسیار عالی، به نقد آن‎ها پرداخته بود. او وارث یک سنت هزار ساله قبل از خود بوده است، در حالی‎که درباره ابن سینا گذشته آن‎چنانی وجود نداشته که بخواهد به نقد آن بپردازد. البته او نیز نقد کرده، اما نه به اندازه ملاصدرا.
به‎عنوان آخرین پرسش می‎خواهم بدانم به‎نظر شما، ما چه باید بکنیم که فرهنگ نقد و نقادی در حوزه و دانشگاه رونق بگیرد. این‎که ما بتوانیم روبه‎روی کسی که اندیشه‎اش با ما مخالف است بنشینيم، به او امکان اظهار نظر و بیان عقیده‎اش را بدهیم و بتوانیم در فضایی مسالمت‎آمیز به گفت‎وگو بپردازیم. برای رسیدن به این اهداف چه باید کرد؟

باید درست و دقیق فلسفه بخوانیم، چون به‎نظر من آدم غیرفیلسوف نمی‎تواند گفت‎وگو کند. دو متکلم نمی‎توانند با هم گفت‎وگو کنند، زیرا سخنان هم را واقعا گوش نمی‎کنند. دو تاجر، دو سیاستمدار هم نمی‎توانند با هم گفت‎وگو کنند و این بدان علت است که فقط به منافع خودشان می‎اندیشند. به‎نظر من فقط دو فیلسوف واقعی می‎توانند با هم به گفت‎وگو بنشینند و حاضر به شنیدن حرف‎های هم شوند. فیلسوف است که می‎تواند خود را از عقایدش تخلیه کند، از آن‎ها فاصله بگیرد و فقط پس از آن است که می‎تواند که به اندیشه و افکار طرف مقابلش گوش کند. فردی که از خودش فاصله نگیرد، فیلسوف نیست. تنها فیلسوف واقعی می‎تواند افکارش را در پرانتز بگذارد و آن‎ها را تعلیق کند تا بتواند که به افکار دیگران گوش کند و درباره آن‎ها بیندیشد. البته منظور من به هیچ عنوان ترک عقاید نیست، بلکه اپوخه کردن و در پرانتز گذاشتن آن است زیرا به‎نظر من کسی که نتواند خودش را تعلیق کند، اساسا فیلسوف نیست.

من این مسائل را به‎طور مبسوط در کتاب خواجه نصیرالدین فیلسوف گفت‎وگو نوشته‎ام و بهتر است افراد به‎سراغ مطالعه این کتاب بروند یا حداقل مقدمه این کتاب را بخوانند؛ زیرا به‎نظر من خواجه نصیرالدین فیلسوف گفت‎وگو است و این در مورد تمام فیلسوفان اصیل دیگر هم صادق است.

منبع: پنجره
منیره پنج‎تنی
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 173030