هواي عقلاني حاكم بر دين
گفتگو با دکتر احمد رهدار
۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۸
عقل و دین همواره ارتباط ظریفی داشتهاند که محل جدال نظریهپردازان و اندیشمندان اسلامی و غربی بوده است. در میان نظریهپردازان غربی در باب نسبت عقل و دین، نظریات مختلفی وجود دارد. برخی عقلگرای حداکثری، عدهای عقلگرای انتقادی و برخی دیگر ایمانگرا هستند. اما در میان دانشمندان اسلامی نیز در این باب اختلافنظر است. در اندیشه اسلامی با قرائت شیعی به جهت طرح مباحث عمیق الهی از طرف پیشوایان دینی و علمای مذهبی از گذشته تاکنون، عقل به صورت فلسفی و استدلالی درآمده است؛ با موضوع ارتباط عقل و دین به سراغ «حجتالاسلام والمسلمین دکتر احمد رهدار» رفتیم تا در این باب با او گفتگو کنیم.
اصولا آیا میتوانیم عقل و دین را دو چیز منفک از هم بدانیم؟ اصولا نگاه اسلام و نگاه مسیحیت به ارتباط عقل و دین چه تفاوتی با هم دارند؟
بله، عقل و دین دو چیز منفک هستند، اما بیارتباط با هم نیستند؛ لکن در نگاه ما دین میتواند و باید زبانش حداقل در یک سطح از عقلانیت باشد و عقل هم باید هدایتگر بوده و با زبان دین آشنا باشد. یکی از تفاوتهای مسیحیت و اسلام در همین است. در اسلام، هم دین و وحی با زبان عقل بیگانه نبود و هم اينكه عقل، زود زبان وحی را آموخت.
ما در عالم اسلامی فیلسوفانی داریم که به باور غربیها اینها فیلسوف نیستند، متکلم هستند. اما غربیها اشتباه میکنند، اینها متکلم نیستند، بلکه همان فیلسوف هستند، اما چون در عالم دینداری زندگی میکنند، خروجی عقلشان دینی است. برخلاف دین مسیحیت (مسیحیت تحریف شده) که زبانش عقلانی نیست و در آن، عقل و دین با هم همزبان نیستند. ما شاهد هستیم که گزاره محوری مسیحیت، تثلیث است. این باور هر جور به تأویل برود، قابلتطبیق با عقل نیست، لذا بسط عقل و دین در دنیای مسیحیت عملا و منطقا از هم جداست، اما در اسلام اینطور نیست. ما با اینکه معتقدیم عقل یک چیز است و دین چیز دیگر، اما همدیگر را تکمیل میکنند. نحوه تعامل اینها به اینگونه است که حرکت معرفتی بر اساس اعتقاد ما با عقل آغاز ميشود، یعنی عقل در سیر تحولخواهی خود به دین و خدا رسیده و در برابر عظمت وحی خاضع شده؛ در واقع عقل بستر رشد وحی شده و از این پس رفیق وحی است، اما حرکت معرفتی در عالم با وحی نیست، یعنی وحی برای اینکه خود را مقبول عالم انسانی کند، باید مسبوق عقل باشد.
در باور اسلامی چه نسبتی بین عقل و ایمان برقرار است؟
نسبت عقل و وحی در عالم اسلامی به این صورت است که ضمن اینکه عقل در برابر وحی خاضع شده و دین هم بر بستر عقل ارائه شده، اما هر کدام حوزههایی مخصوص به خود دارند که دیگری را در آن جایی نیست؛ مثلا شما از هر عالم دینی بپرسید که نماز صبح چرا دو رکعت است، نمیداند و نمیفهمد؛ این بهخاطر فرا عقل بودن دین است، نه ضددین بودن عقل؛ و در واقع اینجا حوزه مخصوص دین است و عقل را در آن جایی نیست.
عقل چه نقشی در شکلگیری ایمان دارد؟
وقتی از عقل صحبت میکنیم، از عقلی که تعریف کردم صحبت میکنیم یعنی عقل خاضع. ما در تعاریف خود 16 نوع عقل داریم، اما من وقتی میگویم عقل یعنی قوه مدرکی که خداوند در اختیار انسان گذاشته و خود را از شوائب منزه کرده و به وحی رسیده و در برابر وحی خاضع شده؛ این عقل در شناخت دین هم مؤثر است، هم ضروری. برای همین وقتی میخواهیم دین خود را در غیرساحت ایمانی و صرفا مبتنی بر مولفههای عقلی به یک ملحد یا کافر عرضه کنیم، جوری تبیین میشود که عقل بهراحتی آن را میپذیرد.
در روایات هم دایره مدار ثواب و عقاب، عقل معرفی شده و روز قیامت ما را به اندازه عقلمان ثواب و عقاب میدهند. برای همین به مجنون ثواب و عقاب نمیدهند. از طرفی ممکن است یک کار را دو نفر انجام داده باشند، اما چون در دو درجه شناختی این کار انجام شده است به کسی که آگاهانهتر انجام داده، ثواب بیشتری داده میشود. مثلا کسی که در جبهه کشته شده و کسی که موشک به منزلش اصابت کرده هر دو شهید هستند، اما درجه ثواب اینها قطعا متفاوت است.
در روایات هم داریم کسی که عقل ندارد، دین ندارد. در عالم مسیحیت این شعار مهم است: «ایمان بیار تا بفهمی»، اما در اسلام میگویند: «بفهم تا ایمان بیاوری».
ضمن اینکه ما در مسیحیت و اسلام شاهد یک جنس از تعامل دین و عقل هستیم که گاهی مبتنی بر اقناع است و گاهی مبتنی بر اسکات. در مسیحیت البته این اسکات بسیار بیشتر از اسلام است و کمتر شاهد اقناع عقل هستیم. اما در اسلام برعکس است و ما میبینیم که اگر عقل به وحی گوش داده، قانع شده و اسکات، کم است و در جاهایی که دین سکوت کرده، جای تعبدورزی است که البته تعبد به وحی، کورکورانه تسلیم شدن نیست؛ چون خود تعبد مبتنی بر عقلانیت است؛ یعنی ما وقتی مسلمان را گفتیم تعبد بورز، وسط دینداریاش مسئله تعبد را مطرح نکردیم؛ یعنی اول به او شناخت کامل و عقلپسند دادیم و بعد از او تعبد خواستیم. اسلام اول شخصیت بیمثال امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و ویژگیهای شخصیتی او را معرفی میکند و سپس از مردم میخواهد امامت و زعامت ولي در جامعه را بپذیرند، اما درمسیحیت آغاز تعامل عقل و وحی مبتنی بر اسکات است.
در تعامل عقل و دین، مخصوصا آموزههای دینی، شاهد هستیم برخی از باورها و آموزهها، ظاهرا تناسبی با عقول ظاهری ما ندارند و فلسفه احکام و آموزهها مورد پرسش برخی جوانان واقع میشود. نقش عقل در توجیه آموزههای دینی چیست؟
عقل یا دادههای عالم سه ساحت دارد: یک ساحت نفسالامری است یعنی ساحتی که با قطع نظر از تعلق ادراک بشر به آن ساحت مفروض میشود؛ مثلا ظرفی است که خداوند همه امور معقول را در آنجا گذاشته و یک ساحت، ساحت ادراک ذهن بشر است، یعنی بخشی از ساحت نفسالامر که ادراک بشر به آن تعلق میگیرد و ساحت سوم ساحت ذهنی و عینیت امور بشر است که بخشی از ادراکات ذهنی است که جامه عمل پوشیده. فرآیند شکلگیری رشد امر معقول در هر یک از این ساحتها متفاوت است.
در ساحت نفسالامر عقل، امور معقول به جعل اسمی ایجاد میشود و خداوند آن امر معقول را در ادراک ذهنی بشر طوری خلق کرده که با مکانیسم ذهنی و مثلا با خواندن و دانستن منطق و بهکار بردن برهان، آن امر معقول شکل میگیرد، اما در شکلگیری امر معقول و پدیدهها فقط یکی از عوامل، عقل بوده و دهها عامل و روش دیگر هم در شکلگیری پدیدهها مؤثر است. در عالم بیرون، عقل و علم فقط با استدلال و برهان رشد نمیکند بلکه عواملی مثل پول، عاطفه، امکانات و... هم مؤثر است.
اگر شخصی از ما در مورد فلسفه احکام یا آموزههای دینی میپرسد، نباید انتظار داشت که در عرصه بیرونی، مطلب را کاملا با اتکا به برهان به او بفهمانیم؛ زیرا عرصه بیرونی، 100 درصد معقول نیست. علم یکی از دواعی عمل است؛ مثلا ما چقدر پزشک داریم که سیگار میکشند؟ در حالیکه دکترها از همه بیشتر میدانند که سیگار چه مضراتی دارد. این به این معناست که فقط علم برای تحقق یک عمل کفایت نمیکند، پس میفهمیم چیزهای دیگر مثل حب جاه، غرض، عاطفه و امکانات هم در شکلگیری عمل مؤثر هستند. در عرصه بیرونی، عقل فقط یکی از ابزار است اما در عرصه درونی، عقل همهچیز است؛ ما دو تبیین داریم. در تبیین ذهنی سهم عقل زیاد است، اما در تبیین بیرونی سهم عقل کم است.
ممکن است شما در برخورد عاطفی با شخصی درصد زیادی از این تبیین را انتقال دهید. ممکن است یک لبخند از یک ساعت سخنرانی تأثیر بیشتری داشته باشد و خوب است که عقل برای به عرصه عمل و فعل کشاندن انسان، یک سری چیزها مثل عاطفه و ذوق را به خود ضمیمه کند؛ یعنی یک کلام معقول با ذوق اگر همراه باشد، میفهمی که همهجا قابلعرضه نیست و همچنین به یک زبان نباید عرضه شود. در هر حال اگر عقل بخواهد دین را تبدیل به رفتار، فرهنگ و زیست بکند، به تنهایی کفایت نمیکند، بلكه ضمیمههایی میخواهد.
انسان آمیزهای از عقل و احساس است و به همین علت، دین ما مشتمل بر عقل بوده، اما قابلتقلیل به عقل نیست و چیزهای فراعقلی و احساسی دارد.
در برخی دیدگاهها ما شاهد افراطگرایی در روابط بین عقل و ایمان هستیم. عدهای به اینسو و عدهای به آنسو بیشتر تمایل مییابند. بهنظر شما چه کنیم که تعادل را در روابط بین این دو نگه داریم و دچار افراطگرایی یکسویه نشویم؟
بنیاد و جوهر غرب، مبتنی بر عقل و فلسفه بوده، اما اسلام بنیادش بر وحی است، نه فلسفه. البته این بهمعنای نبودن عقل در اسلام نیست، چراکه تعقل فقط منحصر به فلسفه نیست، بلکه فقط یکی از انواع تعقل، فلسفه است؛ زیرا تعقل، انواع مختلفی دارد که یکی از آنها فقط تعقل فلسفی است.
ما مصداقی در عقلگرایی افراطی حداقل در گذشتگان نداریم و هیچگاه عقل غلبه بر دین پیدا نکرده، البته به شکل پسینی در قرون اخیر داریم. در زمانیکه این پرسش مطرح بوده که اگر در تبیین مسئلهای بین عقل و وحی تعارض باشد، چه باید بکنیم، شاهدیم که برخی وحی را مقدم داشتهاند (البته در صورتیکه مبتنی بر روایات صحیحه باشد) و برخی متأخرین و جریانات روشنفکری میگویند، ما آنچه که عقل بالفعل و موجود ما درک کند، میپذیریم؛ در غیر اینصورت نمیپذیریم. اما من معتقدم عقل و دین دو روی یک سکه هستند و اگر شریعت و دین ما سویی به عقل و یا عقل ما سویی به دین و شریعت نداشته باشند، در هر یک از این دو صورت، پذیرفتنی نیست و اینها باید با هم و در تعامل با هم، بشر را مدیریت کنند.
در تعامل این دو، فرمانده کدام است؟
ممکن است اختلافی در فهم و تبیین موضوع پیش بیاید. برخی کلامیان معتقدند تا انتهای کار، فرمانده عقل است، اما من معتقدم از زمانیکه عقل خاضع وحی شده، مدیریت با وحی است؛ البته نسبت عقل و وحی بسیار ظریف است. در روایات داریم که هر انسانی دو رسول دارد: رسول بیرونی یعنی پیامبر خاتم (صل ا... علیه و آله) و یک رسول درونی که عقل است. بهعبارت دیگر ما یک مشرع درونی داریم که عقل است و یک مشرع بیرونی که نبی است؛ نسبت این دو ظریف است. در مباحث اصولی هم داریم که «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع حکم به العقل» تا این اندازه این دو نزدیک هستند، اما در واقع اینها دوچیز هستند. عقل یکچیز است و دین چیز دیگر، اسلام متضمن عقل است و در واقع عقل اسلامی، عقل مشیر به دین است.
در واقع باید بگویم دین یک دایرهای نیست که چند تا تکه داشته باشد که یکی از این تکهها عقل باشد، بلکه دین یک دایره است که هوای حاکم بر این دایره، عقل است و عقل اسلامی و دینی مثل چراغقوهای است که فقط زوم شده روی دایره دین.
جایگاه عقل در اسلام و اندیشه غرب متفاوت است و بهنظر میرسد عقل در نزد غربیان عنصری مطلوبتر و کاراتر از ایمان است. این تفاوت چگونه است؟
تفاوت عقل در این دو مکتب در جنس عقل است. عقلی که ما در اسلام تشخیص دادیم، از طریق طنابی به خداوند که خالق عقل است وصل است. همین عقل، وصل به عالم غیب است که من مسامحتا به آن متافیزیک میگویم. در دنیای غرب اما، هر دو راه ارتباط عقل را قطع یا لاغر کردند. عقل در غرب با خالق عقل و منبع عقل رابطه ندارد؛ در واقع، عقل مایل به خشکی و پوچی است و پویایی خود را از دست داده. بیجهت نیست در غرب، مرگ فلسفه را شاهد هستیم، چون فلسفه، جوهرش عقل است. عقل، رابطهاش با متافیزیک هم قطع شد، آنوقت این عقل، عقل نحیفی است و قابلیت ادراک محدودی دارد.
برخی از اندیشمندان در غرب قائل به جدایی عقل و دین هستند. بهنظر میرسد نتیجه این نوع تفکر است که منجر به ترویج سکولاریسم در اندیشه آنان شده است. نظر شما چیست؟
بله به مطلب دقیق و خوبی اشاره کردید. آن کسانی به سکولاریسم رسیدند که عقل و دین را دو چیز متباین دیدند. البته لازم است به تباین در اینجا دقت شود که با تعارض متفاوت است. در اندیشهای که منجر به سکولاریسم میشود، عقل و دین متباین هستند نه متعارض و ضد هم، برخلاف لائیسم. من خطر سکولاریسم را جدیتر از لائیسم میدانم؛ سکولاریسم میگوید ما با دین شما مشکل نداریم، البته دین شما را در مدیریت و اجرا دخالت نمیدهیم، اما لائیسم، موجودیت دین را شناسایی کرده و چون آن را خطر حساب کرده به جنگش رفته، اما سکولاریسم، آن را از اول حساب نکرده و میگوید: برای من دینداری اشخاص یا بیدینی آنان علیالسویه است. اگر میخواهی دین داشته باشی، داشته باش، اما من دین تو را وارد عرصه نمیکنم.
روشنفکران ما هم ضددین نیستند، اما در فضای سکولار هستند. دین در عرصه عمومی سکولاریسم اصلا تعریف نشده، اما وجود نظم را در حوزه عمومی تعریف کرده است و این خطر بسیار بیشتر از سایر مکاتب معارض دین مثل لائیسم است.
یک سری علوم هستند که بر پایه حس و تجربه ناشی از عقل و پردازشهای عقلی بنیاد شدهاند؛ مثل فلسفه سیاسی، جامعهشناسی و برخی علوم دیگر. آیا امکان اینکه این علوم را اسلامی کرده و نگاه دینی به آنها داشته باشیم، وجود دارد؟
بهنظر میرسد کارسختی است؛ جامعهشناسی و علوم سیاسی موجود مبتنی بر مؤلفههای عقلی و بنيادهای معرفتیای است که در تضاد با بنیادهای دینی ماست و مشكل بتوان آنها را با دین تطبیق داد. علوم مبتنی بر عقل خودبنیاد است، اما در دین، عقل خودبنیاد نیست. در تکمیل پاسخ به پرسش شما باید بگویم که ما سه شهر را میتوانیم تصور کنیم: شهر موجود، شهر مقدور و شهر مطلوب؛ شهر موجود مثل نیویورک که شهری کاملا غربزده است و ما آن را نمیپسندیم، شهر مقدور مثل تهران که بالفعل در اختیار ماست و شهر مطلوب که شهر امام زمانی و مدینه فاضله است.
شهر مقدور شهری است که ما نتوانستیم ربا را در آن کاملا حذف کنیم، اما توانستیم ربا را تقلیل داده یا حیث التفاتی آن را عوض کنیم. دزدی را کم نکردیم یا از بین نبردیم، اما جهت آن را عوض کردیم مثل عیاران.
عالمی که ما در آن حضور داریم، غربی است و ما به اختیار خودمان در عالم غرب نرفتیم. ما در عالم مدرن به دنیا آمدهایم، اما میخواهیم به اختیار خود بیرون برویم، انقلاب فرهنگی را به راه انداختیم تا یک گام جلو بیاییم. انقلاب فرهنگی در واقع شیب گذار از شهر موجود به شهر مقدور است. بعد از آن، به جنبش نرمافزاری و تولید علم رسیدیم که میخواستیم از شهر مقدور به شهر مطلوب برویم. در انقلاب فرهنگی که معطوف به گذار از موجود به مطلوب است، ما تاکتیکهای گذار را میخواستیم بهدست بیاوریم، اما در جنبش نرمافزاری و تولید علم که از مقدور به مطلوب است، میخواهیم استراتژی گذار را رقم بزنیم.
ما در انقلاب فرهنگی بهدنبال تغییر و تهذیب علوم موجود بودیم، اما در جنبش نرمافزاری و تولید علم بهدنبال تأسیس و جعل علوم جدید هستیم که متعلق به خود ما باشد. کار جنبش نرمافزاری و تولید علم با انقلاب فرهنگی خیلی فرق دارد و خیلی سختتر است.
منبع: هفته نامه پنجره/ شماره 60