امروز  جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱
فقط يک لبخند مهمان​مان کنيد!
بوی کاغذ طعم تایپ
دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰ ساعت ۰۸:۴۳
۲ نظر ۲ نظر
محسن حدادی در وبلاگ بوی کاغذ طعم تایپ نوشت:

هواي تهران آلوده نيست، زاينده رود هم هيچگاه خشک نمي​شود، براي درياچه اروميه هم خدايي هست که عزيز و قادر است؛ نه الان که از ابتداي خلقت...مشکل جاي ديگري است؛ هواي دل ما بدجوري آلوده است و زنده رود زندگي​مان را خشکسالي محکم در آغوش گرفته و...

کمي به عقب برگرديم؟ تازه دانشگاه قبول شده بود و قرار بود به دعاي مادر براي خودش کسي شود و چشم و چراغ يک خانواده و محله. رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد که دانه​هاي اشک مادر، زانوانش را سست کند و دلش بلرزد و...شعار نداد، وبلاگ هم نداشت تا براي حرفهايش تابلو درست کند و بعد نردباني شود براي مديرکلي فلان اداره! رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد تا قلمبه​هاي اشک پدر را از لابه​لاي اسپند دود کرده ببيند و گمان کند از دود چشمهايش باراني است...

تازه عقد کرده بودند. دوران داغ نامزدي بود و باران عشق تنها براي او و عزيزش مي​باريد. چقدر شبها بعد از ديدار لبخندهاي ناز او، در خلوت، خدا را به خاطر اين عروس زيبا شکر مي​کرد...رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد. عاشقانه ترين نامه عالم را براي او نوشت و رفت. حتي صبر نکرد صبح شود و آفتاب را از پشت پلک هاي پري چهرش در قاب چشمان خسته و خمارش بريزد و يک استکان شيدايي داغ سر بکشد و بعد برود...رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد تا ببيند يک نفر با لباس عروس در چارچوب در زل زده به امتداد کوچه و با نسيم پيچ و تاب مي​خورد و گردن مي​کشد براي معشوقش...

دخترش تازه سه ساله شده بود و شيرين. در آغوشش که مي​گرفت؛ دنيا در نظرش برف سپيد خوشمزه​اي بود که انگار از آسمان تنها براي او و در کام او مي​نشست...صبح بيدارش هم نکرد. يک بوسه آرام روي گونه گل انداخته دخترک جا گذاشت و رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد. برنگشت تا در درياي آبي و مواج چشمان همسرش غرق شود و لنگر بياندازد پاي اين بانوي بهاري و باراني. رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد...نديد که دخترک همه زندگي​اش را حاضر است بدهد و يکبار ديگر او را در آغوش بگيرد. رفت. پشت رش را هم نگاه نکرد.

حالا به ظاهر آنها رفته​اند و ما مانده ايم! مانده​ايم تا براي احساس تکليف​مان در انتخابات و نامزدي خلاصه شود و براي رسيدن به صندلي مجلس توپخانه​هاي دروغ و تهمت و ناسزا را آتش کنيم...مي​خواهيم براي اداي تکليف به خانه ملت برويم اما نان مان را فحاشي به رقيب خوشمزه مي​کند و آش مان با حبوبات تخريب جا مي​افتد و تنور انتخاباتمان هم با تفرقه و شعار لبمان جذب حداکثري و مشارکت همگاني است...بدخلاق شده​ايم و بايد قبول کنيم که بدجوري «مانده​ايم».

هواي دل ما سخت آلوده شده و با اين رگبارهاي زودگذر و آن توده ابرهاي کم​فشار و اين باران​هاي مصنوعي و حتي آن هواپيماهاي ملخي آب​پاش هم صاف نمي​شود، ديگر طلوع سرخ آفتاب کنار دانه خوردن ياکريم کوچه، کاممان را شيرين نمي​کند، ديگر لبخند پيرمرد که هر شب برايش يک نان داغ مي​گرفتيم طعم دلمان را عسل نمي​کند، ديگر چادر به دندان گرفته پيرزن خميده محل، ذکر زبانمان را قل هو الله نمي​کند...ال نود اهدايي اداره، مبلمان تمام استيل اتاق کار، عضويت در هيئت مديره اين شرکت و آن موسسه، اضافه کار و پاداش و حق اولاد و حق لبخند زوري براي مدير و حق سکوت در مقابل حيف و ميل بيت المال و حق زير آب زني روزانه و حق هزار عنوان الکي ديگر که در سياهه فيش حقوقي​مان ثبت مي​شود، بدجوري گرفتارمان کرده؛ ما بدجوري «مانده​ايم».

دلم يک بغل سير اشک​هاي خسته حاج کاظم را مي​خواهد، يک دنيا صداي «فاطمه»...آخر از شهيد نوشتن​مان هم شده ميتينگ سياسي و تسويه حساب حزبي! چه فرشته باراني بوده زمان جنگ...ما آدم​هاي امروزي آنقدر که طعم ماندن به​مان مزه کرده، حتي از پرواز با هواپيما هم مي​ترسيم، آنوقت طرف روز سوم عقدش، ماه عسل تک نفره رفته کربلاي پنج معبر بازکند.

...کاش ما را هم مي​بردند تا بيشتر در خودمان فرو نرويم، يا حداقل يکي از آن لبخندهاي نزديک پرواز را براي ما مي​فرستادند...چقدر دلم هواي تازه مي​خواهد، ريه​هايم از کار افتاده​اند...
Share/Save/Bookmark
  کد مطلب : 201929  
۱۳۹۰-۱۰-۲۶ ۱۸:۰۵:۱۱
     
به نام خدا
سلام.
بسیار زیبا بود...

۱۳۹۰-۱۰-۱۴ ۱۰:۴۴:۳۸
     
حرف دل بود وزیبا