نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » يادداشت » سیاسی

ولایت فقیه نظریه‎ای برای عمل اجتماعی – سیاسی

احمد رهدار

۹ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۴۱

ضرورت تلاش بیشتر در جهت تکامل فقه سیاسی

۱- از زمانی‎که حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) «تئوری ولایت فقیه» را به مثابه یک تئوری عمل سیاسی در برابر تئوری‎‎های موجود عمدتا غربی مطرح کردند، صاحب‎نظران زیادی از عالمان اسلامی، اعم از شیعه و سنی و نیز اندیشمندان دانشگاهی ایرانی و خارجی، درباره آن به اظهارنظر پرداخته‎اند که توجه به نکات ذیل در خصوص این اظهارنظرها حائز اهمیت است:

الف) همه کسانی‎که درباره تئوری ولایت فقیه به قضاوت نشسته‎اند - اعم از موافقان و مخالفان - آن را به‎درستی در قامت یک «تئوری» دیده‎اند. به‎عبارت دیگر، هیچ صاحب‎نظری در «تئوری» بودن آن، هم به‎لحاظ ساختار و هم به لحاظ محتوا، تردید نکرده است. این بدین معنی است که تئوری ولایت فقیه نه فقط یک «نظر»، بلکه یک «نظریه» است. این در حالی است که بسیاری از تئوری‎‎های سیاسی ادعا شده، به‎دلیل نواقص ساختاری - محتوایی‎شان تنها یک «نظر» هستند، نه «نظریه».

ب) در میان عالمان اسلامی، حتی کسانی‎که مخالف تئوری ولایت فقیه بوده‎اند، آن را در مقایسه با سایر تئوری‎‎های سیاسی اسلامی از جمله خلافت، امارت و سلطنت اسلامی، تئوری‎ متکامل‎تری یافته‎اند. تردید‎‎ها و اشکالات این عالمان بیش‎تر بر پایه نوعی بینش اجتهادی است که حداکثر «نظارت فقهی» و نه «حکومت فقهی» را جایز می‎شمارد. به‎عبارت دیگر، اگر حتی این عالمان نیز حسب بینش اجتهادی‎شان به حکومت فقهی قائل می‎بودند، بعید نبود که تئوری ولایت فقیه را بهترین تئوری موجود می‎دانستند.
ج) به‎لحاظ واقعیت تاریخی، بسیاری از نقد‎هایی که از جانب عالمان دینی و روشن‎فکران دانشگاهی به تئوری ولایت فقیه وارد شده، بیش از آن‎که ناظر به «مشروعیت» آن باشد، ناظر به «کارآمدی» آن است. در حقیقت؛ تبیین نظری تئوری ولایت فقیه طی یک فرآیند تاریخی نسبتا طولانی در فقه استدلالی شیعه، چنان دقیق و مستدل صورت گرفته که معدود اشکالات و ایراد‎های تخصصی به آن، هرگز نتوانسته است توجه نظری صاحب‎نظران را به غیر آن معطوف دارد.

د) بیشتر اظهارنظرها و ایرادهایی‎ که غربی‎‎ها به تئوری ولایت فقیه وارد کرده‎اند، بیش از آن‎که «محتوای نقد» داشته باشند، «صورت نقد» دارند. به‎عبارت دیگر، نویسندگان غربی کم‎تر در تئوری ولایت فقیه به‎مثابه یک تئوری «تأمل» داشته‎اند، بلکه تنها در چهارچوب مناسبات دیپلماسی در خصوص آن «عمل» کرده‎‎اند.
۲- در مباحث فلسفه علم، در پاسخ به این پرسش که چرا یک «گفتمان» به‎مثابه «گفتمان برتر» ظهور می‎کند، به دو دلیل اشاره شده است: نخست این‎که گفتمانی در «دسترس» و دوم این‎که گفتمانی «پاسخ‎گو» است.

واقعیت این است که این هر دو دلیل، برای برتر بودن گفتمان ولایت فقیه در عصر ما صادق است:
الف) در وضع تاریخی‎ای که حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) گفتمان سیاسی ولایت فقیه را به‎منظور مدیریت جامعه اسلامی مطرح می‎کردند، هم گفتمان‎‎های رقیب اسلامی مثل گفتمان خلافت اسلامی، مشروطه اسلامی و سلطنت اسلامی و هم گفتمان‎‎های رقیب غیراسلامی مثل گفتمان لیبرالیسم، سوسیالیسم، فاشیسم و... مطرح بود. اما تاریخ گواه است که گفتمان ولایت فقیه از همه گفتمان‎‎های موجود بیش‎تر در دسترس مردم بوده است؛ چراکه جدای از آشنایی نسبی مردم مسلمان با محتوای دینی این گفتمان، امکان ارتباط‎گیری با روحانیت شیعه به‎مثابه مبلغان گفتمان مذکور، برای آن‎‎ها به‎مراتب مهیا‎تر از امکان ارتباط‎گیری با نمایندگان و مبلغان سایر گفتمان‎‎های ذکر شده بوده است. به‎عبارت دیگر، گفتمان ولایت فقیه نسبت به همه گفتمان‎‎های رقیب خود بیشتر در دسترس مردم بوده است.

ب) گفتمان‎‎های سیاسی معاصری که به‎عنوان رقیب گفتمان سیاسی ولایت فقیه برای مردم ایران مطرح شده‎اند، به دلایل زیاد و متفاوتی نمی‎توانستند پاسخ‎گوی نیاز‎های آن‎‎ها باشند. به‎عنوان مثال، گفتمان خلافت اسلامی برای مردمِ عموما شیعه ایرانی هیچ جذابیتی نمی‎توانست داشته باشد؛ گفتمان مشروطه به‎دلیل تجربه تلخ حکومت پهلوی‎‎ها که به نام مشروطه روی کار آمده بودند، با انزجار و نفرت عمومی مواجه بود؛ گفتمان سلطنت اسلامی جدای از این‎که با مبانی و آموزه‎‎های دینی ناسازگاری داشت، یادآور استبداد و ستم بود و نهایتا، گفتمان‎‎های غیراسلامی علاوه‎بر این‎که به‎دلیل وارداتی بودن‎شان اساسا ناظر به نیاز‎ها و مشکلات ایرانیان نبودند، به‎دلیل در دسترس نبودن‎شان کمتر مورد شناخت عموم مردم قرار می‎گرفتند.

ج) علاوه‎بر دلایل پیشین، بنا به دلایلی مضاعف، گفتمان ولایت فقیه هنوز هم گفتمان برتر است؛ چراکه از سویی، شناخت تفصیلی‎تر مردم مسلمان از چهره استعماری غرب و باطل بودن تئوری‎‎های آن باعث دور شدن هرچه بیشتر آن‎‎ها از گفتمان‎‎های غربی شده است و از سویی، فعالیت‎‎های ایجابی دوره جمهوری اسلامی به ضمیمه رشد و گسترش آرمان‎‎های شیعی در خارج از مرز‎های ایران به‎ویژه در لبنان، عراق، بحرین و... باعث شناخت تفصیلی‎تر مردم مسلمان به آموزه‎‎ها و باور‎های اسلامی شده است.
د) برتر بودن یک گفتمان، به توفیق آن در پاسخ‎گویی به همه مشکلات زمانه نیست، بلکه به این است که علاوه‎بر توان‎مندی آن در پاسخ‎گویی به آن دسته از نیاز‎هایی که دیگر گفتمان‎‎ها نیز قادر بدان هستند، همچنان می‎تواند به برخی یا بسیاری از نیاز‎های وانهاده شده در دیگر گفتمان‎‎ها نیز پاسخ گوید. از این‎رو، نباید پاسخ‎‎های اجمالی تئوری‎ ولایت‎فقیه به برخی از نیاز‎ها یا پاسخ نگفتن آن به برخی از نیاز‎های دیگر را دلیل بر عدم برتری گفتمان آن دانست، بلکه برتری گفتمان ولایت فقیه را همواره باید در مقایسه با دیگر گفتمان‎‎های مدعی درک کرد.

۳- برای اثبات و دفاع از تئوری ولایت فقیه به دو گونه می‎توان استدلال اقامه کرد: نخست این‎که به «شیوه‎ای نظری» از مبانی فلسفی، فقهی و کلامی مدد گرفت و دوم این‎که به «شیوه‎ای عملی» از تجربه دوره جمهوری اسلامی دفاع کرد. بسیاری از کتاب‎‎هایی که تاکنون درباره ولایت فقیه و در دفاع از آن نگارش یافته‎اند، بر اساس شیوه نخست بوده است و البته کتاب‎‎های اندکی نیز بر اساس شیوه دوم نوشته شده‎‎اند. به‎نظر می‎رسد، در مقام تمسک به شیوه دوم، اکتفا به تجربه جمهوری اسلامی، لازم است، اما کافی نیست، بلکه شایسته است تا تجربه مدیریت دوره جمهوری اسلامی با تجربه مدیریت دیگر کشور‎های اسلامی در همین بازه زمانی، مقایسه شود.

واقعیت این است که حتی مقایسه اجمالی «مدیریت اسلامی» در ایران و سایر کشور‎های اسلامی، به‎وضوح، تفاوت آن‎‎ها را نشان می‎دهد. مدیریت اسلامی مسبوق به اندیشه اسلامی ممکن است. در حالی‎که بسیاری از کشور‎های اسلامی از نداشتن یک تراث فکری عمیق در رنج هستند. از همین‎‎رو، اساسا تعبیر «مدیریت اسلامی» درباره این کشور‎ها باید با مسامحه استعمال شود؛ چه، مدیریت آن‎‎ها بیش از آن‎که اسلامی باشد، عرفی است.
تجربه مدیریتی جنبش‎‎های اسلامی که اخیرا در برخی از کشور‎های اسلامی خاورمیانه حاصل شده، به‎خوبی گواه آن است که فقدان رهبری با کارویژه‎‎های ولی‎ فقیه، تا چه میزان باعث شده جنبش‎‎ها گاه تحریف یابند، کند شوند، گاه متوقف شوند و گاه در سطح خواسته‎‎های اولیه باقی بمانند. کارویژه رهبری دینی جامعه، جهت‎دهی دینی به برنامه‎ها، تعدیل و تصحیح خواسته‎ها، مدیریت بحران‎ها، بالا بردن افق انتظارات و دید عمومی و... است. طرفه این‎که مسلمانان سایر کشور‎های اسلامی ضرورت داشتن یک رهبر فائق دینی را بیش‎تر از ایرانیان حس می‎کنند؛ چراکه ایرانیان به‎دلیل سهولت دسترسی به رهنمود‎های ولی فقیه، از وضعی که خالی از این رهنمود‎ها باشد، درک درستی ندارند.

تئوری ولایت فقیه، به کلی، متفاوت از همه تئوری‎‎های موجود برای مدیریت سیاسی است. در تئوری‎‎های سیاسی مدرن، تلاش شده تا حاکم طی فرآیند دموکراسی از میان مردم «انتخاب» شود. در تئوری‎‎های سیاسی پیشامدرن، حاکمان از میان طبقه‎ اشراف - و عمدتا با روش‎‎های غیرانتخابی از طریق زور و غلبه - برمی‎خاستند. در حالی‎که بر اساس تئوری ولایت فقیه، اگرچه به لحاظ نظری ولی فقیه از طریق نوعی «نصب عام» و نه انتخاب مردمی، حاکمیت را بر عهده می‎گیرد و از این حیث، شبیه تئوری‎‎های پیشامدرن است، اما به‎دلیل اقتضای خصلت‎‎هایی الزامی مثل تقوا و ساده‎زیستی، به‎لحاظ عملی همواره در میان توده مردم است. به‎عبارت دیگر، در حالی‎که «خبرگی و خاص بودن» ولی فقیه، باعث می‎شود تا نظرا با توده مردم فاصله داشته باشد و دچار آسیب‎‎های پوپولیسم نشود، «تقوا و ساده‎زیستی» وی باعث می‎شود تا عملا سلوک مردمی داشته باشد و دچار نخوت‎‎های اشرافی‎گری نشود. کشور‎های اسلامی به‎دلیل عدم تجربه الگوی ولایت فقیه، درک درستی از جمع میان «اخلاق» و «قدرت» - آن‎سان که در تئوری ولایت فقیه صورت گرفته - ندارند؛ چه، آن‎‎ها معمولا گرفتار «قدرت» حاکمان خود بوده‎اند تا «اخلاق» آن‎ها.

۴- لازم است تجربه مدیریت ولایی دوره جمهوری اسلامی تئوریزه شود تا اولا ضامن بقا و تداوم آن باشد؛ ثانیا قابلیت رشد و تکامل داشته باشد و همواره از یک منبع علمی اولیه تغذیه نکند؛ ثالثا قابلیت صدور آن به دیگر کشور‎های اسلامی تسهیل شود؛ رابعا مانع نفوذ و نهایتا غلبه جریان‎‎های سکولار گردد. تئوریزه کردن تجربه مذکور، جز از طریق تقویت «فقه سیاسی» شیعه، هم به لحاظ ساختار و هم به‎لحاظ محتوا، ممکن نیست. برای تقویت فقیه سیاسی شیعه توجه به نکات ذیل مهم است:
الف) تقویت فقه سیاسی، جز از طریق درگیر شدن فقیهان با متن زیست اجتماعی - سیاسی ممکن نخواهد بود. فقیهان نیز با همه ویژگی‎‎های خاصی که دارند، فرزند زمانه و محیط‎شان هستند. از این‎رو، به جرأت می‎توان گفت فقیهی که درگیر مسایل اجتماعی - سیاسی زمانه خود نباشد، محال است که بتواند در حوزه فقه سیاسی تئوری تولید کند. بهترین گواه بر این ادعا، تاریخ تئوری‎‎های فقه سیاسی است که همواره از جانب فقیهانی ارائه شده است که دغدغه مسایل اجتماعی - سیاسی داشته‎اند.

ب) تقویت فقه سیاسی شیعه، تابع متغیری از نظام آموزشی و پژوهشی حوزه‎‎های علمیه است. واقعیت این است که اگر آموزش‎‎ها و پژوهش‎‎های حوزوی مستقیما ناظر به مسایل و مشکلات حکومت اسلامی نباشد، نتیجه آن‎‎ها جز تولید و تورم فقه فردی نخواهد بود. به‎عبارت دیگر، اگر آن‎سان که حضرت امام (رحمت‎الله‎علیه) فرموده‎اند: «والله اسلام همه‎اش سیاست است» و اگر عمده احکام اسلامی ناظر به «اجتماع» است، موضوعات آموزشی - پژوهشی فقهی، بیش از آن‎که ناظر به نیاز‎های دینی «فرد متدین» باشد، باید به مسایل اجتماعی و سیاسی معطوف شود.
ج) تقویت فقه سیاسی شیعه، مستلزم نوعی ارتباط ارگانیک و نهادی میان دو حوزه «تولید» فکر دینی (حوزه‎‎های علمیه) و «توزیع» فکر دینی (دولت) است. به‎عبارت دیگر، برای تقویت فقه سیاسی شیعه، از سویی، لازم است که دولت راهبرد‎های معطوف به نیاز‎های اجرایی خود را همواره از حوز‎ه‎‎های علمیه مطالبه کند و از سویی، حوزه‎‎های علمیه همواره استنباطات نظری خود را از طریق قوه اجراییه به محک تجربه درآورند. در فرآیند این تعامل، هم فقیهان با محدودیت‎‎های اجرا آشنا می‎شوند که به نوبه خود بر نحوه استنباط‎‎های بعدی تأثیرگذار است و هم مدیران اجرایی با ظرافت‎‎ها و جزییات احکام امور اجرایی آشنا می‎شوند و این به نوبه خود، بر فاصله‎گیری مدیران اجرایی از کلی‎گویی تأثیرگذار خواهد بود.

د) تقویت فقه سیاسی شیعه، علاوه‎بر آن‎که مستلزم آشنایی فقیهان با محدودیت‎‎ها و ظرفیت‎‎های اجرای احکام در مقیاس جامعه اسلامی است، همچنان مستلزم آشنایی آن‎‎ها با محدودیت‎‎ها و ظرفیت‎‎های اجرای احکام در مقیاس جهانی است. بی‎شک، استنباط‎‎های فقهی در صورتی که ناظر به مقیاس‎‎های کلان جهانی باشند، متفاوت از استنباط‎‎های ناظر به مقیاس‎‎های محدود مثلا مقیاس ملی یا مقیاس‎ جوامع شیعی و... است. به‎عنوان مثال، استنباطات شرعی فقیهی که درک درستی از وضع زندگی شیعیان، به‎مثابه یک اقلیت مذهبی در جوامع اسلامی سنی یا به مثابه یک اقلیت دینی در جوامع غیراسلامی دارد، به غایت متفاوت از استنباطات شرعی فقیهی است که فاقد این نوع درک است.

هـ) تقویت فقه سیاسی شیعه مستلزم آشنایی دقیق با مراحل تکامل و تطور آن درگذشته است. فقه سیاسی شیعه، حداقل، سه مرحله کلان را پشت سر گذاشته است: مرحله «گزاره‎سازی» سیاسی که حدود ده قرن به طول می‎انجامد؛ مرحله «تئوری‎سازی» سیاسی که از زمان دولت صفویه تا ظهور انقلاب اسلامی (حدود پنج قرن) به طول می‎انجامد؛ و مرحله «نظام‎سازی» سیاسی که تجربه فرید و وحید آن در دوره جمهوری اسلامی ایران است. توجه به این مراحل از آن حیث مهم است که بدانیم، اولا این تراث سه‎مرحله‎ای چه «ظرفیت» جدیدی برای شیعه به ارمغان آورده است و ثانیا «چشم‎انداز» آن‎چه خواهد بود. به‎عنوان مثال، فقیهی که ناآشنا به این مراحل، هم‎چنان از تراث فقهی شیعه، تنها انتظار گزاره‎سازی یا تئوری‎سازی یا نظام‎سازی دارد، هرگز نمی‎تواند به تقویت فقه سیاسی شیعه مددی برساند. به‎نظر می‎رسد، تنها فقیهانی می‎توانند در این پروژه تقویت فقه سیاسی شیعه مددکار باشند که علاوه‎بر استنطاق تراث فقهی در حوزه‎‎های سه‎گانه مذکور، افقی فراتر از این سه‎گانه، مثلا «تمدن‎سازی سیاسی» را از آن مطالبه کنند.

و) برای تقویت فقه سیاسی شیعه، هرچند توجه به تراث فقهی گذشتگان لازم است، اما باید توجه کرد که اگر در فرآیند این توجه، ‎ مقدمه بر ذی‎المقدمه غلبه یابد، نتیجه، «تورم» فقهی خواهد بود، نه «تکامل» فقهی. متأسفانه یکی از آسیب‎‎های نظام‎ آموزشی و پژوهشی حوزه‎‎های علمیه این است که دوره آشنایی با تراث گذشتگان بسیار طولانی است و فقیه پس از گذراندن این دوران و درست در موقعیتی که آماده تولید و استنباطات جدید فقهی است، دچار ضعف جسمی و احتیاط‎‎های سنگین می‎شود. این مسأله باعث شده تا بیش‎تر فقیهان از تجربه آزمون و خطای استنباطات خود محروم شوند؛ چراکه از یک سو، احتیاط‎‎های سنگین مانع از پذیرش ریسک آزمون و خطا می‎شوند و از یک سو، ضعف جسمی و مشاعر مانع از مدیریت صحیح پروژه آزمون و خطا در صورت پذیرش ریسک آن می‎شود.

۵- تئوری ولایت فقیه یک «ظرفیت» ویژه را برای اجرای احکام اسلامی ایجاد می‎کند؛ که در هیچ‎یک از دیگر تئوری‎‎های سیاسی اسلامی وجود ندارد. همواره این‎گونه بوده است که انسان‎‎ها مسبوق بر شناخت و آگاهی به کاستی‎‎های تئوری‎‎های سابق، تئوری‎‎های لاحق را تولید می‎کنند. در این صورت، بسیار طبیعی است که تئور‎های لاحق از ظرفیت‎ و کاربری بیش‎تری نسبت به تئوری‎‎های سابق برخوردار باشد. به‎عنوان مثال، می‎توان به ساختار و تئوری مرجعیت شیعه نام برد که در آن وضع تاریخی که شیعه در جایگاه اپوزیسیون بوده، از کارآمدی ویژه‎ای برخوردار بوده است. در حالی‎که به‎نظر می‎رسد در وضعی تاریخی که حکومت در اختیار یک مجتهد جامع‎الشرایط است، کارویژه این نهاد مقدس تغییر می‎یابد. در این‎خصوص، توجه به نکات ذیل حائز اهمیت است:
الف) نهاد مرجعیت، اصیل‎ترین نهادی است که حداقل به مدت بیش از ۱۲ قرن، از غیبت امام زمان تا انقلاب اسلامی، به‎خوبی توانسته است در موقعیت‎های زمانی - مکانی متفاوت، از مبانی و اصول و غایات شیعی پاسداری کند. نهاد مذکور طی فرآیندی طولانی،‎ توانسته است با تولید برخی تئوری‎ها، گام به گام زمینه را برای حرکت شیعه از حاشیه به هسته قدرت سیاسی فراهم کند. مهم‎ترین تئوری‎ای که این نهاد تاکنون تولید کرده، تئوری ولایت فقیه است که پس از ۵۰۰ سال مجاهدت ویژه از صفویه تا انقلاب اسلامی نهایتا در دوره جمهوری اسلامی موفق به «نظام‎سازی» شده است.

ب) ولایت فقیه مولود نهاد مرجعیت است. به‎عبارت دیگر، نهاد مرجعیت تنها نهاد ولی‎‎فقیه‎ساز است. از این‎رو، برای حفظ و تداوم نظام مبتنی بر تئوری ولایت فقیه، باید نهاد مرجعیت حفظ و تقویت شود. ولی فقیه در طول مراجع تقلید بوده و خود، می‎تواند یکی از آن‎‎ها باشد. کارویژه نهاد مرجعیت در عصر حاکمیت ولایت فقیه، پشتیبانی نظری - عملی از نهاد ولایت فقیه است. پشتیبانی نظری بدین معنی است که مراجع تقلید همه نیاز‎های نرم‎افزاری حکومت را از قبیل نهاد‎های اجرایی، قوانین جاریه، روش‎‎های اجرایی و... استنباط شرعی می‎کنند و نتایج آن را در اختیار حکومت می‎گذارند. پشتیبانی عملی بدین معنی است که اعتبار و اصالت مرجعیت را در دفاع از کلیت نظام سیاسی مبتنی بر ولایت فقیه، پذیرش مشکلات، پیدا کردن شاخص به‎هنگام بحران‎‎های سیاسی -‎ اجتماعی و... تسهیل می‎کند.

ج) اگرچه نهاد ولایت فقیه مولود نهاد مرجعیت شیعه است، اما به‎لحاظ حقوقی، شأن ولی فقیه (و نه ضرورتا شخص آن) در جایگاه بالاتری از شأن مرجعیت قرار دارد. این بدین معنی است که اولا به هنگام تعارض یا تزاحم احکام حکومتی صادره از نهاد ولی فقیه با احکام صادره از نهاد مرجعیت، اولویت با امتثال احکام حکومتی صادر شده از نهاد ولی فقیه است؛ ثانیا شأن زعامت سیاسی - اجتماعی مرجعیت از آن‎‎ها ساقط شده و در اختیار ولی فقیه قرار می‎گیرد و شأن مرجعیت، تنها شأن «مرجعیت علمی» می‎شود. توجه به این نکته از این حیث مهم است که در بحران‎‎های اجتماعی - سیاسی، ضمن حفظ جایگاه مرجعیت، افکار عمومی به‎لحاظ عملی باید از کانون نهاد ولی فقیه خط بگیرد، نه از بیت مرجع تقلید. البته تجربه تاریخی نشان داده است که از سویی، قرابت‎‎های فکری - اعتقادی مرجعیت و ولی فقیه و از سوی دیگر، تقوا و هوشیاری سیاسی - اجتماعی مراجع تقلید، باعث شده تا تعارض و تزاحم میان دو نهاد مرجعیت تقلید و ولی فقیه یا اساسا وجود نداشته باشد یا همواره در کمترین حد خود قرار داشته باشد.

منبع: پنجره