چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰ - 27 Oct 2021
 
۰

ماجرای سربازی رفتن شمر!

جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۶:۱۱
کد مطلب: 770603
«محمد فیلی» بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون ایران در برنامه «محاکات» خاطرات سالیان طولانی حضور خود در عرصه هنر را مرور کرد و از اساتید گوناگونی نام برد که برخی هنوز هستند و برخی دار فانی را وداع گفته اند.
ماجرای سربازی رفتن شمر!
به گزارش جهان نيوز به نقل از فارس، محمد فِیلی، بازیگر در برنامه «محاکات» شبکه دو با اجرای منصور ضابطیان اظهار کرد: دوران ابتدایی به مدرسه سنایی شیراز در نزدیکی «تنوره بُو قِیریا» می رفتم که یکی از محله های شیرازی ها و خیلی جای معروفی بود. متاسفانه الان از بین رفته است و دیگر این محله وجود ندارد. کلاس سوم بود و یک معلم داشتیم به نام خانم آل عصفور که از شیرازی های قدیمی و با مرام بود. بعضی از معلم ها می توانند مسیرزندگی آدم ها را از همان بچگی عوض کنند.

اجرای نمایش معروف «کر و بیمار» نمایش تجربه بازی بازیگر پیشکسوت
وی افزود: درسی به نام «کر و بیمار» داشتیم. خانم معلم یک روزی گفت بچه ها می خواهم این درس را به صورت نمایش برای پدر و مادرهایتان اجرا کنید. هرکسی مایل است در این نمایش بازی کند دستش را بالابگیرد. اصلا با مفهوم نمایش آشنا نبودم. من دستم را بالا نبردم و بعد دیدم همه دستشان را بالا برده اند. من هم دستم را بالا بردم. معلم یکی یکی بچه ها را جلو برد و گفت شما این را بخوان. این درس درباره بیماری بود که یک رفیقی داشت که او ناشنوا بود. قرار بود او به عیادت بیمار برود و حالش را بپرسد. با خودش تمرین می کند و می گوید من صدایی نمی شنوم. فقط می دانم وقتی می گویم حالت چطور است می گوید بهتر شدم. می گویم الهی شکر. بپرسم غذا چه می خوری می گوید سوپ و آش و من می گویم گوارای وجودت. ناشنوا برای خودش تمرین می کند که وقتی برای عیادت رفت چه بگوید.

فِیلی در ادامه بیان کرد: معلم من را برای نقش کر انتخاب کرد. گفتم بلد نیستم. گفت تو همین ها را بگو. یادم داد که چطور بگویم. از او یاد گرفتم و خیلی کنکجاو بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد. حوضی در مدرسه داشتیم. روی آن تخته انداختند. فرشی پهن کردند. من و یکی دیگر از بچه ها را آن بالا فرستادند و پدر و مادرها دور تا دور مدرسه نشسته بودند و تماشا می کردند. روی صحنه رفتم و شروع به بازی کردم. در نمایش به عیادت دوستم که نقش بیمار را بازی می کرد رفتم. حالش را پرسیدم و گفت روز به روز بدتر می شوم. گفتم الهی شکر الحمدالله . پرسیدم غذا چه می خوری. چون از دست دوستش که من نقشش را بازی می کردم ناراحت شده بود گفت زهرمار می خورم. گفتم گوارای وجودت باشد نوش جانت باشد. بعد از او پرسیدم دکترت چه کسی است. خیلی عصبانی شده بود و می گوید عزرائیل است. گفتم ان شاءالله قدمش مبارک باشد!

وقتی تشویق شدن در کودکی باعث ایجاد علاقه به بازیگری شد
بازیگر نقش شمر در سریال «مختارنامه» یادآور شد: در سال 1337 برای اولین بار روی صحنه رفتم و این برای من انگیزه ای شد. وقتی پدرومادرها تشویقمان کردند حس خیلی خوبی داشت. همیشه معلم ها بودند که تشویق می شدند و برایم سوال بود که آن زمان آنقدر ما را تشویق کردند. سال ها ذهنم را مشغول کرده بود. دلم می خواست باز هم حوضی باشد و بروم و نقشی بازی کنم. این اولین و آخرین باری بود که در دبستان توانستم این نمایش را بازی کنم. بعدها دوستم را دیدم. او بازاری شده بود و مشغول کار بازار شده بود. من همینطور دنبال این بودم که چطور می توانم وارد عرصه بازیگری شوم. ورودم به عرصه بازیگری خود قصه جداگانه ای دارد.

او توضیح داد: این نمایش باعث شد تا من وارد عرصه بازیگری شوم. اینطور نبود که بعد از این نمایش به دنبال دیدن فیلم و خواندن کتاب بروم چون آن زمان اینطور نبود که امکانات و فضاهایی مثل فرهنگسرا در همه محله ها باشد. در شیراز یک سالن کوچک 150 نفری به نام ابوریحان داشتیم . بعدها که وارد تئاتر حرفه ای شدیم در این سالن کار می کردیم. الان خیلی از مساجد هم از این برنامه ها می گذارند. اما آن زمان اینطور نبود.

ماجرای سربازی رفتن بازیگر شمر
فِیلی بیان کرد: ژیمناستیک کار می کردم و خیلی هم زبل بودم. سعی کردیم موقعی به سربازی برویم که سربازها را معاف می کنند. ژاندارمری سرباز می گرفت و جاهای دیگر. چندتا رفیق بودیم و سعی کردیم وقتی ژاندارم ها سرباز می گیرند برویم. ما را از شیراز با بچه های گروه هنری در زمینه موسیقی و تئاتر به بهبهان فرستادند. آنجا 13 روز دوره سربازی را گذراندیم چون 7 هزارنفر بودیم و آن ها هزارنفر می خواستند. ما آن زمان در جوانی جزو سن بالاها بودیم. با عباس افشاریان و خلیل فروزان از بچه های تئاتر و دو نفر دیگر از بچه های موسیقی در اینجا آشنا شدم. به من پیشنهاد بازی دادند. بعد از چند روز خدمت سربازی وقتی به شیراز آمدیم فکر کردم الان زمانش است. باید بلند شوم و به خانه فرهنگی که آدرسش را داده بودند بروم. با خودم گفتم بروم بگویم من گیتار می زنم. خیال می کردم زدنش راحت است.

وقتی محمد فِیلی به جای نوازندگی، بازیگر شد!
او ادامه داد: وقتی از پله های خانه فرهنگ شماره سه بالا می رفتم یک نفر دستم را گرفت. دیدم عباس افشاریان است. گفت اینجا چه کار می کنی. گفتم می خواهم بروم برای موسیقی. گفت حق نداری. بیا یک جای بهتر ببرمت. من را برد طبقه سوم، در یک اتاق را باز کرد و من را به داخل هل داد. به آقایی که آنجا بود گفت بازیگری که می خواستی و یک نفر کم داشتی آمد. در را بست و رفت. چراغ ها خاموش شد و تمرین بیان و بدن و صدا می کردند. منم کورمال کورمال ایستادم و وقتی چراغ را روشن کردند تازه دوستانی را دیدم که ایستاده بودند و تمرین بیان و بدن می کردند. به من گفتند تو هم بیا. تمرین بدن را شروع کردند و دیدند من خیلی هم خوب هستم. گفتند خودت تمرین بدن را بده و من مسئولش شدم!

وقتی برای اولین بار روی صحنه رفتم زانوهایم می لرزید
بازیگر سریال «روزی روزگاری» ادامه داد: با بچه ها تمرین بدن کردم و فهمیدم گروه تلاش هستند و بچه هایی که آنجا کار می کردند محمودپاک نیت، مهدی فقیه، ناصر احدلو، علی بازیار، حمیدرضا و کوروش نادری و چند نفر دیگر از دوستان بودند. رضا رادمنش هم کارگردان بود. نمایش «صیادان» نوشته زنده یاد اکبر رادی را کار می کردند. نقش رامیار را به من دادند و کار تئاتر را شروع کردم. تمام زانوهایم می لرزید وقتی برای اجرا رفتم. شب چهارم یا پنجم بود که وحشتم ریخت.

با پول نمی شود بازیگر شد
این بازیگر پیشکسوت خطاب به جوان هایی که قصد ورود به حرفه بازیگری را دارند، تصریح کرد: نابرده رنج گنج میسر نمی شود. صفحه تلویزیون و پرده سینما و صحنه تئاتر خیلی دلبر است وقتی نگاه می کنی. عاشقت می کند و دلت می خواهد بروی کارکنی. اینطوری نمی شود. خیلی ها را در این سال ها دیدم که با پول و هر چیزی که توانسته بودند آمدند و حتی یک کار را هم نتوانستند تمام کنند. رفتند و به قول معروف عطایش را به لقایش بخشیدند. برای بازیگری باید ریاضت کشید. خیلی سختی ها را تحمل کرد. در خاطرم است ابتدای ورودم با مجید افشاریان آشنایی نداشتم. تنها با همان اسم هایی که بردم آشنا بودم. بعد با بزرگان دیگر در این عرصه از جمله آقای افشاریان و خیلی های دیگر که ستون های تئاتر شیراز بودند آشنا شدم. فهمیدم چقدر باید کارکرد تا بتوانی روی صحنه بروی یا جلوی دوربین بروی و بازی کنی.

بازیگری گرسنگی های زیادی دارد فکر نکنید پول ریخته است!
فِیلی خاطرنشان کرد: با آقای افشاریان کارهای کوچک تلویزیونی بازی کردیم. از میان پرده ها تا تله تئاترها و تله فیلم های مختلف که کار کردیم و بعد آرام آرام به سریال کشیده شدیم و کار کردیم. تجربیات زیادی برایمان به همراه داشت. خاک صحنه خوردن بماند که توتیای چشم است. این کار گرسنگی های زیادی دارد. فکر نکنند پول ریخته است و می توانند به پول و ثروت برسند. برخی وقت ها باید از جیبت خرج کنی. در خاطرم است زمانی که تئاتر کار می کردیم. تالار ابوریحان زیرزمینی داشت و آنجا ما لباس درست می کردیم. حتی با آقای فقیه چاپ خانه کوچکی داشتیم. چاپ سیلک می زدیم. بروشور را خودمان چاپ می کردیم. لباس را خودمان درست می کردیم. همه کار را خودمان انجام می دادیم تا به مرحله اجرا می رسید و روی صحنه می رفت.

سیاه بازی هنوز در شیراز نفس می کشد
بازیگر سریال در حال ساخت «سلمان فارسی» تاکید کرد: خوشبختانه آن زمان در شیراز یکسری تماشاچی خوب داشتیم که علاقمند بودند و می آمدند. یک محله دورتر از شیراز در فارس تماشاچی داشتیم.  تئاتر در شیراز همچنان نفس می کشد. آقای شهسواری در شیراز هنوز فعال است و خیلی از کارهای تئاتر سنتی را زنده نگاه می دارد. کارهای سیاه بازی که خیلی جاها منسوخ شده است هنوز در شیراز نفس می کشد.

فِیلی ادامه داد: یک روز تمرین تئاتر می کردم و یک روز تمرین ژیمناستیک، بنابراین وقتم پر بود و نتوانستم به سمت موسیقی بروم. دلم می خواست در این عرصه هم وارد شوم و بیاموزم. اما وقتم پر شد و به یک علاقمند و شنونده موسیقی تبدیل شدم. هنوز هم که هنوز است وقتی کار می کنم موسیقی هم گوش می کنم.

داستان نام خانوادگی آقای بازیگر
این بازیگر درباره نام خانوادگی اش توضیح داد: فِیلی یک طایفه در شیراز است. ریشه لری دارند. در واقع لر هستند. اینطوری که من تحقیق کردم فهمیدم که اجدادم که طایفه فِیلی ها بودند، زمانی که کریمخان زند وارد فارس می شود همراهش وارد می شوند. مادر کریمخان هم از این طایفه بوده است. اینها در دوره کریمخان حاکم بر شیراز هستند. فیلی ها در شیراز زندگی شان را شروع می کنند. محل و کوچه به نام خودشان دارند. بعد از اینکه آقا محمدخان به قدرت می رسد پراکنده می شوند. در عراق و خوزستان هم هستند. در ایلام کار می کردم آمدند و گفتند فامیل هستیم. فیلی های کرد و لر با هم قوم هستند. گوشه ای از دستگاه ماهور به نام  فِیلی است.

بازیگر سریال «چهاردیواری» در بخش دیگری از سخنانش تاکید کرد: سال ها در شیراز کارهای کوتاه، میان پرده، تله فیلم و تله تئاتر کار می کردیم و دیده نمی شد. تنها در منطقه ای دیده می شد. یک فیلم به نام «گشتی ها» کار کردم. جنگ شروع شده بود.

اولین فیلم جنگی را جواد مرادی در شیراز کار کرد. من نقش یک افسر عراقی را کار کردم. جوان و سرحال بودم. این فیلم سینما افریقا تهران اکران شد. آقای احمدجو با فیلمبردار رفیق بوده و رفته بودند من را روی پرده سینما دیده بودند. درباره من پرسیده بودند و گفته بود او بچه شیراز است. گفته بود چقدر خوب است می توانی او را برای یک فیلم من صدا بزنی با من کار کند. زنگ زد به من که فلانی بیا تهران برای یک کار سینمایی. گفتم چطوری ؟ شوخی می کنی؟ گفت نه فیلمت اکران شده است و انتخاب شده ای.

وی ادامه داد: شبانه به تهران آمدم. رفتم هتل کریمخان و دیدم یک آدم باریک اندامی ایستاده است نیشش تا بناگوش باز است. فکر کردم آبدارچی است. سلام کردم و رفتم. آقای احمدجو را نمی شناختم. فقط هادی اسلامی و رضا رویگری را می شناختم. رفتم سلام و تعارف کردم. گفت آقای احمدجو را دیدی؟ گفتم نه. گفت همینکه آنجا ایستاده بود. گفتم من نشناختم فکر کردم آبدارچی است. گفت سریع برو. رفتم سراغش و گفتم نشناختمتان. گفت برو قراردادت را بنویس. بدون اینکه حرفی بزنیم قرارداد را برای کار «شاخه های بید» نوشتیم. ماهی 15 هزارتومان. آن زمان خیلی پول بود.   

فِیلی اضافه کرد: دهه 60 بود. آن زمان من تلویزیون شیراز کار می کردم و ماهی 4 هزارتومان می گرفتم. لال شده بودم و قرارداد را امضا کردم. گفتند فردا به سمت میمه حرکت می کنیم. رفتیم و فیلم ساخته شد. آقای احمدجو گفت من کمی به تو ظلم کردم. گفتم چرا. گفت قصه در قصه بود. من قصه ای در شاخه های بید داشتم. برای اینکه فیلم 145 دقیقه شد بخشی از قصه من را درآوردند. گفت من جبران می کنم. بعدها فهمیدم یعنی چه. او جبران کرد. یک سریال نوشته بود که بلند شدم آمدم تهران و در یک ساختمان سیزده طبقه در تهران احمدجو را دیدم. گفتم یکسری وسیله برای مرکز شیراز می خواهم ببرم. گفت ولش کن بیا برویم خانه. رفتیم و هفت یا هشت تا فیلمنامه جلوی من گذاشت و گفت اینها را ببر بخوان. می خواهم کار کنم. اسمش «پسرخاله ها» بود. نقش نعیم بیک و رحیم بیک را هم برای تو گذاشتم.

ماجرای سریالی که باعث ترک و توبه یک معتاد دزد شد
فِیلی خاطرنشان کرد: یک شبه همه را خواندم. گفتم شوخی می کنید. گفت این نقش ها برای توست. گفتم اجازه دارم اسم نقش ها را عوض کنم. گفت هرچه دوست داری بگو. من فکر کردم و پیشنهاد نسیم بیگ و بسیم بیگ را دادم. گفت عالی است. از آنجا فهمید من بدرد بخور هستم. بعد کار را شروع کردیم. خداراشکر این سریال ساخته شد و بعد مورد توجه قرار گرفت. وقتی ساخت این سریال تمام شده بود به مسئولان آن زمان نشان دادند گفتند این قابل پخش نیست. یکسری دزد و راهزن در بیایان جمع شده اند و سر گردنه می گردند. چه لطفی دارد. در شیراز این سریال زمانی پخش شد. یک روزی سریال کار می کردم از حراست تلویزیون آمدند و گفتند یکسری آمده اند جلوی درتلویزیون کارت دارند. گفت نمی شناسم. رفتم دیدم خانواده ای هستند. گفتند آقا شما امروز یا فردا باید ناهار به منزل ما بیایی. گفتم من چطوری بیایم. گفتند می آییم دنبالت. فردا به منزلشان رفتم. در این خانه قدیمی یک اتاق بزرگ بود و 50الی 60 نفرآدم نشسته بودند. وقتی وارد شدم همه به من زل زدند. وا رفتم و گفتم من اینجا چه کاره هستم.

وی اضافه کرد: پیرمردی نشسته بود گفت بیا بغل دست من. گفت همه اینها نوه و نتیجه و ندیده من هستند. گفت کسی که دم در ایستاده است پسر بزرگ من است. معتاد بود. دزد و قاچاقچی بود اما از وقتی تو قسمت چهارم این سریال را کار کردی تیر زدی توی پای خودت و گفتی توبه. این از اون توبه ها نیست کاک. این پسرم گفت من از این کمتر هستم. همه چیز را کنار گذاشته است و الان آدم شده است. این خیلی سروصدا کرد و گفتیم اگر این سریال تاثیر نداشت کمترین تاثیرش این بوده که یک آدم را ساخته است. با این سریال کارمان را شروع کردیم و شکر خدا کارمان گرفت و کم کم را شناختند. از پسرش خبرندارم اما پدرش حتما به رحمت خدا رفته است.

حکایت پیرزنی که به بازیگر شمر بد و بیراه گفت
این بازیگر درباره نقش شمر در سریال «مختارنامه» توضیح داد: در هتلی در بسطام بودیم و زندگی می کردیم. من و کاوه فتوحی که نقش حضرت ابوالفضل(ع) را بازی می کرد در یک اتاق بودیم. صبح ها بلند می شدیم و بعد از گریم سرصحنه می رفتیم. آمده بودند علقمه را پشت مزرعه پیرزنی درست کرده بودند. مسیر باریکی درست کرده بودند و نخ کشیده بودند که اسب ها و آدم ها از این مسیر بروند و به مزرعه این پیرزن کاری نداشته باشند. در مزرعه سیر می کاشت. ما هر روز رد می شدیم. یک روزی مدیرتولید آقای آشتیانی رسیده بود و دیدیم با یک پیرزن کل کل می کند. پیرزن صاحب اینجا بود و می گفت همه سوارهایت آمدند و اینجا را خراب کردند. چشمش به من خورد با آن هیبت و گفت این نره غول کیست. گفت شمر است. گفت الهی خدا ذلیلش کند. خدا به زمین گرم بزندش. شروع به نفرین کرد و به من اشاره کرد که برو الان تورا می کشد. پشت من فتوحی آمد و پیرزن درباره او پرسید و کلی قربان صدقه اش رفت. اینها را به زمین من بیاور برکت زمین من شوند. این نره غول را برای چه می آوری.

فِیلی با بیان اینکه به شانس اعتقاد دارم، افزود: من را شانسی روی پرده سینما دیدند. وگرنه باید همان پرده ای را در شیراز کار می کردم.

پشت سرم حرف بود که چرا به این بازیگر ناشناس نقش دادی
بازیگر «روزی روزگاری» با اشاره به بازیگران درگذشته این سریال تصریح کرد: خسرو شکیبایی، آقای ارجمند، بهروز مسروری، آقای حامدی، آقای لایق در این کار بودند که دیگر در میان ما نیستند. این جمع ابر قدرت در نمایش در آنجا حضور داشتند و همه هم به یکدیگر کمک می کردند. در خاطرم هست روزی که می خواستند کلید بزنند اولین سکانس را با من گرفتند. چون تهران خیلی پشتش حرف بود که چرا این را آورده اید و یک نقش اصلی به او داده اید. چرا مگر این چه کسی است؟ مخصوصا گذاشتند و آقایان که آمده بودند بره را آنجا زبح کردند. اولین سکانس بازی من را گذاشتند. مرحوم خسرو شکیبایی نشسته بود گوشه چادر و نگاه می کرد که من چه می کنم. من چراغ زنبوری جلویم بود و قرار بود با این بازی کنم. یک دفعه تصویر خودم در بدنه چراغ دیدم و دیدم چقدر جالب است. شروع به یک بازی اینطوری کردم و اینها هم همانطور ادامه دادند و جزو کار شد. در حالی که قرار نبود جزو کار باشد. دیدم پشت دوربین ریسه رفتند. بعد کات دادند قرار بود برادره می آمد و می نشست. خسرو من را بغل کرد و گفت حالا فهمیدم تو که هستی. اینها اینطور به آدم روحیه می دادند. واقعا ترس داشتم کسی مثل او نشسته بود و قرار بود من کار کنم. حضورش اینقدر مثبت بود که همه چیز ردیف شد. اینها امید و دلداری بود و هرچه که بود به من دادند و توانستم کار کنم. خیلی جرات می خواهد در این جمع وارد شوی.

داستان دو عکس مشابه در سالیان متفاوت با ژاله علو
فیلی درباره بانوی پیشکسوت سینمای ایران نیز گفت: ژاله علو سالها قبل از انقلاب به شیراز آمده بودند و فیلمی کار کرده بودند. آن زمان ژیمناستیک می رفتم و استخر حافظیه شنا می رفتم. یک روزی آمدیم استخر حافظیه و دیدیم در را بسته اند. از نرده ها پریدیم و دیدیم مشغول فیلمبرداری هستند. خانم علو جلوی دوربین بود و بازی می کرد. کارگردان ما را سرکار گذاشت و گفت این کتاب را بگیر دستت و برو از تو می گیریم.

برگشتم و به خانم علو گفتم خانم اجازه می دهید یک عکس با شما بگیرم. گفت بله بگیریم عزیزم. جلوی آرامگاه حافظ یک عکس دو نفری سال ها قبل گرفته ایم. بعدها که با خانم علو همکار شدم او را دعوت کردم. گفتم یک روز به شیراز بیایید. گفت حتما می آیم. دوستی در شیراز دارم. آقای چهره نگار عکاس قدیمی است و برای دیدن او می آیم. شما را هم می بینم. من او را پیش آقای چهره نگار بردم و ملاقات کردند و بعد به خانه من آمدیم. آن عکس را در ذهن داشتم. رفتیم حافظیه و یک عکس در همان محل با خانم علو در سن و سال بزرگسالی خودم گرفتم. بعد عکس ها را جلوی خانم علو گذاشتم. هر دو در طول این سالیان تغییر کرده بودیم. از او بزرگواری های زیادی دیدم.

فِیلی بیان کرد: آقای نجفیان جایی اشاره کردند که آدم ها فیکس ایستاده اند. چرا فیکس ایستاده اند. ما این صحنه را می خواستیم روی تخت بگیریم. تخت واقعی بود.

تخت محمد جعفر بود. او 100 سال قبل اینجا راهزنی می کرده است. این تخت وسطش حفره دارد. وقتی شما وارد آن حفره شوید پایین می روید. هر چهار طرف دالونی هایی دارد. اندازه زمین فوتبال است و بزرگ است. پر از اتاق است که اتاق راهزن هایی است که آنجا بودند. چهار روزنه برای دیده بانی داشته اند. هیچ راهی به آنجا ندارد. نقابی داشت که ریخته بود. راهی درست کرده بودند که ما هم از همان راه می رفتیم و به آن تخت می رسیدیم. همه ایستاده بودند و قرار بود در این تخت آن سکانس را بگیریم.

وی ادامه داد: فرهاد صبا روی کرین آن بالا بود. یک تیکه کرین می آید و خسرو می گوید 10 نفرن. می گوید نه بیشترن. اینجا یک ریختگی داشت؛ کرین که رد می شود می شکند و آقای صبا فیلمبردار از الان بالا می افتد. حالا شانسی که می آورد لبه نقاب می افتد. اگر پایین می افتاد 30 متر عمقش بود. می افتد آن لبه و همه می پرند. روی زمین می نشینند و آقای احمدجو حالش بد شد و گفت کار را تعطیل کنیم. فرهاد بلند می شود و می گوید نه من گلدونی را عوض می کنم ادامه می دهیم. حیف است.

گلدونی را عوض می کنند و کرین را آماده می کنند و ما آن سکانس را می گیریم. سکانسی پر از دلهره بود که هیچ وقت فراموش نمی شود.

از دفتر خاطراتی که دزدیده شد تا ستون فقراتی که مهره سالم ندارد
فِیلی در پایان درباره خاطراتش از سالیان بازیگری گفت: خیلی از این خاطرات را نوشته بودم و دفتر خاطراتم را از من دزدیدند. الان از آمدنم به تهران به این طرف را دارم. هرچه فکر می کنم یادم نمی آید. هر سفری می روم سفرنامه اش را می نویسم. بدنی که الان اینجاست ضربه هایی را که در کارها خورده است نوشته ام. مهره سالم در ستون فقراتم ندارم. بارها از اسب زمین خورده ام. اینها را نوشته ام و دارم. خیلی باید صدمه بخوری تا بتوانی یک شمه ای از دنیای هنر را نشان بدهی. دنیای هنر دنیای عظیمی است.

«محاکات» با اجرای منصور ضابطیان به تهیه کنندگی جواد فرحانی و کارگردانی محمد صوفی هر هفته چهارشنبه و پنجشنبه بعد از خبر ساعت 22:30 از شبکه دو سیما روی آنتن می رود.
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *