پايگاه خبری تحليلی جهان نيوز 21 فروردين 1391 ساعت 11:26 http://www.jahannews.com/analysis/216796/ماجرای-مسافرکشی-شهید-صیاد-خاطرات-فرزند-پدر-تصاویر -------------------------------------------------- عنوان : ماجرای مسافرکشی شهید صیاد/ خاطرات فرزند شهید از پدر +تصاویر -------------------------------------------------- از آنجا كه‌ لباس‌ بسیجي‌ پوشیده ‌بودم‌ و با همان‌ لباس‌ باید در تصویربرداري‌ حضورپیدا مي‌كردم‌، شهید به‌ من‌ گفت‌: «بسیجي‌ سوارشو، من‌ شما را مي‌رسانم‌». متن : به گزارش جهان، رضا ایرانمنش هنرپیشه و جانباز شیمیایی دوران دفاع مقدس نقل می کند که؛ در طول‌ دوران‌ بازیگري‌ خاطرات‌ زیادي‌دارم‌، اما اولین‌ كارم‌، یعني‌ همان‌ «سجاده‌ آتش‌»در ذهنم‌ باقي‌ مانده‌ است‌. که البته‌ مربوط به ‌تصویربرداري‌ مجموعه‌ است‌. این خاطره را شفاف متشر کرده است. زماني‌ كه‌ این‌ فیلم‌ را كار مي‌كردیم‌، من‌ هر روز صبح‌ زود از خوابگاه ‌دانشجویان‌ بیرون‌ مي‌آمدم‌ و با تاكسي‌ به‌ طرف ‌میدان‌ انقلاب‌ مي‌رفتم‌ و در آنجا به‌ اتفاق‌ سایر دست‌اندركاران‌ و عوامل‌، با یك‌ ماشین‌ به‌ محل ‌لوكیشن‌ مي‌رفتیم‌. در یكي‌ از روزها از جلو خوابگاه‌ سوار تاكسي‌ شدم‌ تا به‌ میدان‌ انقلاب ‌بروم‌، اما مشاهده‌ كردم‌ كه‌ یك‌ پاترول‌ جلوتر از من‌ ترمز كرد و سپس‌ دنده‌ عقب‌ به‌ سمت‌ من‌ آمد؛ در كمال‌ تعجب‌ مشاهده‌ كردم‌ كه‌ «شهید صیادشیرازي» است‌. از آنجا كه‌ لباس‌ بسیجي‌ پوشیده ‌بودم‌ و با همان‌ لباس‌ باید در تصویربرداري‌ حضورپیدا مي‌كردم‌، شهید به‌ من‌ گفت‌: «بسیجي‌ سوارشو، من‌ شما را مي‌رسانم‌». ابتدا باور نمي‌كردم‌ كه‌ شهید صیاد است‌، اما پس‌ از این‌ كه‌ سوار شدم‌، مطمئن‌ شدم‌ كه‌ او خدا بیامرز شهید صیاد شیرازي‌ است‌‌. آن‌ روز گذشت‌ و پس‌ از آن‌ هم‌ چندین‌ بار پیش‌ آمد كه‌ شهید مرا جلوي‌ خوابگاه‌ دید و تا مسیري‌ رساند. البته‌ ایشان‌ متوجه‌ شده‌ بودند كه‌ من‌ بسیجي‌ نبودم‌، بلكه‌ تنها هنرپیشه‌ بودم‌.   پس‌ از آن‌ هم‌ چندین‌ بار در شب‌ هاي‌ احیا در خدمت ‌این‌ بزرگوار بودم‌ و مي‌توانم‌ بگویم‌ یكي‌ از خاطرات‌ زیباي‌ من‌ همان‌ آشنایی با شهید صیادشیرازي‌ بود كه‌ هیچ‌گاه‌ نمي‌توانم‌ آن‌ را از یاد ببرم‌. خاطرات فرزند شهید از پدر در همین حال، وبلاگ چفیه خاطره‌ای از «مهدی» فرزند شهید صیاد شیرازی منتشر کرد. فرزند اين شهيد گرانقدر مي‌گويد: «پدرم با شستن آشپزخانه یا حوض حیاط به ما یاد می داد که باید در خانه کار کرد و یا چگونه حوض را شست.حیاط منزلمان را به قدری پاکیزه می شست که ما از این همه حوصله و دقت او شگفت زده می شدیم.» ادامه اين خاطره كوتاه به شرح زير است: «می گفت کار نباید با بی حوصلگی انجام گیرد. کوچکترین مسائل خانواده را جدی می گرفت و به امور خانه بی نهایت توجه داشت.حتی در خانه جلساتی می گذاشت که محتوای آن جلسات شامل کلیه مباحث خانوادگی و مذهبی بود. ایشان عاشق جلسه بودند و شیفته مشورت و نظر خواهی، اهل تنوع و مزاح و به موقع هم بسیار جدی بود. جلسات خانوادگی ما اغلب با نماز و گاهی با دعا شروع می شد ما در همین جا به امامت خود ایشان نماز جماعت خانوادگی را اقامه می کردیم و سپس جلسات را آغاز می نمودند. راجع به مزاح و شوخی هایش یک بار ایشان به عیادت یکی از بیماران در حال مرگ می رود اکثر کسانی که آنجا بودند یا غصه می خوردند یا روحیه او را خراب می کردند، پدرم بر خلاف بقیه هر چه جوک و لطیفه داشت برای آن بیمار تعریف نمود به حدی که خود بیمار می گفت یکی از روزهای خوب زندگی من همان روز بود. آخرین خاطره ای که از ایشان دارم مربوط می شود به شب شهادتش آن شب حال عجیبی داشت چون از مسافرت آمده بود. زیارت حرم مطهر امام رضا(ع)و عیادت مادر گرانقدرش در مشهد،زیارت مشهد شهیدان شلمچه همه و همه روحیه ای تازه به او بخشیده بود اصلا انگار آماده بود.فردا شبش که دیگر ایشان شهید شده بود برای من شب بسیار سخت و مصیبت باری بود.تازه به عظمت او فکر می کردم که در نبودش چه کنم. برای همین بود که در روز تشییع جنازه وقتی خودم را روی پای آقا انداختم می خواستم تمام عقده هایم را خالی کنم چون او را از پدرم بیشتر دوست داشتم و باور بفرمایید از آن لحظه به بعد آرامش وصف ناپذیری پیدا کردم. به قول پدرم حال و روحم تغییر کرد و احساس خوبی به من دست داد. الان که فکر می کنم می بینم او بسیار ولایت طلب بود و همیشه هم به من سفارش می کرد مطیع محض ولایت باشم.»