پايگاه خبری تحليلی جهان نيوز 21 اسفند 1393 ساعت 16:40 http://www.jahannews.com/analysis/412319/مرد-نوشابه-ای-آشنا-شوید -------------------------------------------------- عنوان : با مرد نوشابه‌ای آشنا شوید -------------------------------------------------- مرد نوشابه‌ای در شبانه روزتنها ۴ ساعت می‌خوابد و در سن ۵۴ سالگی وارد دانشگاه شد. متن : به گزارش جهان به نقل از همشهری، 7سالی می شود که خورد و خوراکش شده نوشابه. وقتی خسته می شود تنها چیزی که به او انرژی می دهد نوشابه آن هم از نوع گازدارش است. صبحانه، ناهار و شام هم فقط نوشابه است. غلامرضا اردشیری مدت هاست که مزه هیچ غذایی را نچشیده است، می گوید نه تنها در زندگی اش احساس گرسنگی نمی کند بلکه اگر کسی را در حال خوردن غذا ببیند، حالش بد می شود. خودش نمی داند چرا و به چه دلیل این مشکل برایش رخ داده است، اما از وضعیت موجود زیاد هم ناراحت نیست. اما اینکه اولین بار چرا و به چه دلیل، مرد میانسال به سراغ نوشابه رفت و چه شد که روز و شبش با نوشابه عجین شد را در این گزارش بخوانید: کار اصلی اش تعمیرات فایبرگلاس است، زندگی آبرومندی دارد و دو دخترش را راهی دانشگاه کرده است، اما اتفاقی که برای او رخ داده نه به کارش مربوط است و نه به زندگی اش. غلامرضا اردشیری می گوید: زندگی ام عادی بود مثل تمام مردم دیگر، هرگز هم تصورش را نمی کردم که چنین بلایی سرم بیاید. نه تصادفی رخ داد که اثرات ناشی از آن باشد و نه شوکی به من وارد شد. واقعا هنوز هم پی به علت این اتفاق نبرده ام و این مهمترین سئوالی است که در زندگی ام همیشه با آن مواجه هستم، اینکه چرا فقط می توانم نوشابه بخورم. او ادامه می دهد: یکی از روزهای خرداد ۸۶ بود، آن شب، مثل همه شب ها به خواب رفتم و نیمه های شب بیدار شدم. حس عجیبی داشتم، احساس می کردم شی ای مثل مو داخل دهانم است، حس می کردم که سر این مو داخل دهانم است و انتهایش داخل معده ام، هر کاری می کردم این مو را خارج کنم امکان پذیر نبود. مو مثل یک سیم بکسل داخل گلویم قرار داشت و حس خفگی به من دست داده بود، آنقدر محکم و سفت بود که نمی دانستم چه کار باید انجام دهم. نمی توانم آن را واقعا توصیف کنم اما حسش دیوانه کننده بود. فردای آن روز، راهی دکتر شدم، به سراغ هر دکتری که فکرش را بکنید رفتم. هر کسی یک دکتری را معرفی می کرد و دکترها هم که نمی توانستند بیماری ام را تشخیص دهند مرا به همکار دیگرشان معرفی می کردند، صبح تا شب یا در مطب دکتر بودم یا بیمارستان، اما هیچ کسی نمی توانست بیماری ام را تشخیص دهد. مویی داخل دهانم نبود، اما حس بودن این مو، دیوانه کننده بود. برای رهایی از این حس، به سراغ هر دکتر