دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷ - 18 Feb 2019
 
۲
۱۱
واگوی شهید آوینی درباره دنیاداران ریاکار مصلحت اندیش؛

از هر طریق که راه بسپاری، کار را به قطعنامه ۵۹۸ می‌کشانند

سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۴۸
رو دربایستی را کنار گذاشته‌ام؛ زدن این حرفها شجاعتی می‌خواهد که با عقل و عقل ‌اندیشی و حتی ژورنالیزم جور در نمی‌آید چرا که حزب‌الله حتی در میان دوستان خویش غریبند چه برسد به دشمنان.
از هر طریق که راه بسپاری، کار را به قطعنامه ۵۹۸ می‌کشانند
به گزارش جهان، سید شهیدان اهل قلم، شهید سید مرتضی آوینی در شماره ۴ دوره دوم ماهنامه سوره که در تیر ۱۳۶۹ منتشر شد، نوشته است:

رو دربایستی را کنار گذاشته‌ام؛ زدن این حرفها شجاعتی می‌خواهد که با عقل و عقل ‌اندیشی و حتی ژورنالیزم جور در نمی‌آید چرا که حزب‌الله حتی در میان دوستان خویش غریبند چه برسد به دشمنان. اگرچه در عین گمنامی و مظلومیت، باز هم من به یقین رسیده‌ام که خداوند لوح و قلم تاریخ را بدینان سپرده است.

روزگاری بود که «آته ایسم» [الحاد]، شده بود ملاک روشنفکری و هر کس در هر جا مقاله می‌نوشت و راجع به هر چه می‌نوشت، بی‌ربط و باربط، فحشی هم نثار دین و دینداری و خداپرستی می‌کرد. و بود تا انقلاب شد و بعد، از اواخر سال ۱۳۶۰ تا چند سال پیش، روزگاری رسید که جز «آته ایست»‌های ذاتی و حرفه‌ای، دیگران شجره وجودشان در نسیم بهار انقلاب تکانی خورد و چه بسیار از روشنفکران که توبه کردند و حتی به صف مجاهدان راه خدا پیوستند و بود تا… حالا باز هم قسمت حزب‌الله از تمدن شهرنشینان، غربت و مظلومیت است و راستش از دنیا توقعی جز این نیز نمی‌رود. اینجا مهبط عقل است و حزب‌الله عاشق است و در میان دنیاداران با همان مشکلی رو به روست که هزار و چهارصد سال است اولیای خدا با آن رو به رو هستند. و چرا هزار و چهار صد سال؟ «اوپانیشاد» را هم که بخوانی، خواهی دید که از همان آغاز آفرینش انسان، آب عشق و عقل با هم در یک جوی نمی‌رفته است. عقل می‌خواسته که خانه دنیای مردمان را آباد کند و عشق می‌خواسته که خانه آخرت را. و ظاهر همواره در کف عقل روزمره بوده است، جز برهاتی که عاشقی بر مسند حکومت می‌نشسته و چند صباحی حکم می‌رانده. اما فقط چند صباحی. و عاقبت، باز هم همچون مولای
یک بار عاشقی فرصت یافته است تا بساط حاکمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی که عقل یکسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در کشاله رفتن بدن‌های کرخت نمی‌جویند، از هر طریق که راه بسپاری، کار را به قطعنامه ۵۹۸ می کشانند و قوانین خود بنیادانه اومانیستی عقل اندیشانه شرک‌آمیز را در برابر قانون عشق می‌گذارند…
عاشقان، گرفتار دشمنان عقل اندیش ظاهربین می‌گشته است و کارش بدانجا می‌کشیده که حتی شبانگاه را نیز با لباس رزم بگذراند و بعد هم می‌دانی: محراب و شمشیر و خضاب خون و باز هم روز از نو، روزی از نو…

عقل دنیادار عاقبت اندیش ریاکار منفعت پرست مصلحت‌اندیش، بر اریکه‌ای که حق عشاق است تکیه می‌زند و با زکات مسلمین کاخ خضرا می‌سازد و با شمشیر منتسب به اسلام، گردن عشاق می‌زند. حالا بعد از این هزارها سال که از عمر انسان می‌رود، یک بار عاشقی فرصت یافته است تا بساط حاکمیت عشق را برپا دارد، اما در جهانی که عقل یکسره طعمه شیطان گشته است و عشق را جز در کشاله رفتن بدن‌های کرخت نمی‌جویند، از هر طریق که راه بسپاری، کار را به قطعنامه ۵۹۸ می کشانند و قوانین خود بنیادانه اومانیستی عقل اندیشانه شرک‌آمیز را در برابر قانون عشق می‌گذارند…

و چه باید کرد؟ نگاهی به شهر بیندازید! عقل غربی سیطره یافته و وجود بشر را در دائرة‌المعارف خویش معنا کرده است. بی‌دردی و لذت‌پرستی توجیهی عقلایی یافته است و از میدان‌های ورزش تا کلاس‌های دانشگاه، «رب‌النوع تمتع» است که پرستیده می‌شود و باز در این میان، بسیجی حزب‌الله، تنها و غریب است و با آن چوب زیربغل و پای مصنوعی و دست فلج و چشم پلاستیکی و موی کوتاه و محاسن و لباس ساده و فقیرانه و لبخند معصومانه، مظهری است از یک دوران سپری شده که با «خونین شهر» آغاز شد و در «والفجر ۱۰» به پایان رسید و بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت کرد و بیماردلان را در این غلط انداخت که «دیگر تمام شد»! نه، نه فقط هیچ چیز تمام نشده است، که تاریخ فردا نیز از آن ماست. اما اینجا عالم ظاهر است و بسیجی عاشق، اهل باطن. و وقتی در میان مسجدی‌ها نیز عمومیت با ظاهر‌گرایان باشد، وای بر احوال دیگران! چه می‌گویم؟ گاهی هست که آدم دلش می‌خواهد فارغ از همه اعتباراتی که مصلحت اندیشی‌های عقلایی را ایجاب می‌کند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» یعنی آن حرفی که بیشتر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند چرا که وجه حقیقتی هر کس دل اوست. تو می‌توانی مانع شوی از آنکه انعکاس احساست در چهره‌ات ظاهر شود، اما در قلب، ممکن نیست. می‌گویند که خیال رام ناشدنی است، اما می‌شود. من می‌شناسم کسانی را که خیالشان مرکوب بالداری است که آنها را هر بار که اراده کنند، به ملکوت می‌برد. اما نمی‌شناسم کسی را که بتواند
کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل «نادر مهدوی» یا «بیژن گُرد» بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می‌پرسد: «این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می‌خورد؟». هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی‌خورد، اما به کار آخرت عشاق می‌آید که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق
جلوی انعکاس وجود خود را در آینه قلبش بگیرد. قلب خلاصه وجود آدمی است؛ مجملی است از وجود تفصیلی آدمی که آنجا بعد از مرگ کتابی می‌شود منشور که خبر از وجود نهانی انسان می‌دهد؛ خبر از همان وجودی می‌دهد که از دیگران می‌پوشانیم.

اینجا عالمی است که می‌توان دروغ گفت، اما آنجا عالمی است که نمی‌توان مانع از رسوایی شد و این هم از خصوصیات همین عالم است که آدم برای آنکه حرف دلش را بزند، باید این همه مقدمه بچیند و صغری و کبری بیاورد. وقتی طبل «جهاد در راه خدا» نواخته می‌شود، دوران حکومت عشق آغاز می‌گردد، چرا که جز عشاق کسی حاضر به فداکاری و از جان گذشتگی نیست. دوران جهاد، دوران حکومت عشق است، اما در اینجا که مهبط عقل است، معلوم است که حکومت عشق نباید هم چندان پایدار باشد. نمی‌شود؛ مردم که همه عاشق نیستند. از زنها و کودکان و پیرزن‌ها و پیرمردان‌ که بگذریم، آن خیل عظیم اهل دنیا را بگو که از زندگی فقط همین یک جان را دارند و به آن، مثل کنه به شکمبه گوسفند چسبیده‌اند.

تنها عشاق می‌توانند بر ترس از مرگ غلبه کنند و از دیگران، نباید هم انتظار داشت که از مرگ نترسند. نگوئید «دوران جنگ»؛ بگوئید «دوران جهاد در راه خدا» و خدا هم این جام «بلا» را جز به بهترین بندگان خویش نمی‌بخشد. جام بلاست و جز به «اهل بلا» نمی‌رسد؛ دیگران آن را شوکران می‌‌انگارند. پس دورانهای جهاد نمی‌تواند طولانی باشد اما دوران‌های تمتع از حیات، گاه آن همه طولانی است که اهل دنیا را نیز دل زده می‌کند.

آنگاه که طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته می‌گردد و «اهل بلا» در می‌یابند که نوبت آنان در رسیده است، «اهل دنیا» چون مارمولک‌های بیابانی که از رعد و برق می‌ترسند، ناله‌کشان به هر سوراخی پناهنده می‌شوند. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‌شود، عشاق می‌دانند که نوبت آنان رسیده است که قلیل من عبادی الشکور. وقتی طبل جنگ برای خدا نواخته می‌شود، در نزد اینان، عقل و عشق دست از تقابل می‌کشند و عقل، عاشق می‌شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل که صاحب خویش را به سربازی و جانبازی می‌کشاند. اما در نزد دیگران، ترس جان و سر، عقل را به جنونی مذموم می‌کشاند و لکه ننگی را می‌پذیرند تا بتوانند این خون تمتع از حیات را بمکند، مثل کنه‌ای که به شکمبه گوسفند چسبیده است.

دوران جنگ، دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه‌فروشی عشاق، و سرّ این سخن را جز آنان که به غیب ایمان
وقتی کسی می‌انگارد هر چه را که نبینند و لمس نکنند، باور کردنی نیست و از تو می‌پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است»؟ از کلمه «دستاورد» بدت نمی‌‌آید؟ من بدم می‌‌آید.
دارند و مقصد سفر حیات را می‌دانند، در نمی‌یابند. دوستی، شب عملیات با من می‌گفت: «کاش مدعیان، این حس غریب را در می‌یافتند؛ این وجد آسمانی را که گویی همه ذرات بدن انسان در سماع وصلی راز‌آمیز «عین لذت» شده‌اند. نه آن لذت که هر حیوان پوست‌داری که حواس پنجگانه‌اش از کار نیفتاده است حس می‌کند، بلکه «الذ لذات» را». گفتم: «عزیز من! مدعیان را به خویشتن واگذار. خدا این حس را به هر کسی که نمی‌بخشد؛ توقیفی است و توفیقی، هر دو.» او رفت و شهید شد و من وقتی بالای جنازه خون‌آلودش نشسته بودم به یقین رسیدم که «شهداء از دست نمی‌روند، به دست می‌آیند.»

وقتی کسی می‌انگارد هر چه را که نبینند و لمس نکنند، باور کردنی نیست و از تو می‌پرسد: «دستاورد ما در جنگ چه بوده است»؟ از کلمه «دستاورد» بدت نمی‌‌آید؟ من بدم می‌‌آید. اگرچه کلمه که گناهی نکرده است. اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده و به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» کلمه‌ای است که آدم را فریب می‌دهد. با کلمه «دستاورد» که نمی‌توان حقیقت را گفت. چه بگویی؟ بگویی: «بزرگترین دستاورد ما انسان‌هایی بوده‌اند به نام بسیجی»؟

خلیج فارس آن همه ماهی دارد که می‌شود دویست کشتی صید صنعتی – از آن کشتی‌هایی که ماهی‌ها را دویست کیلو، دویست کیلو، در حلق‌های بزرگ و وحشتناک خویش هرت می‌کشند – سالی دویست میلیون ماهی دویست کیلویی بگیرند؛ اما کجاست آن شجاعت و توکل و عشقی که یکی مثل «نادر مهدوی» یا «بیژن گُرد» بر یک قایق موتوری بنشیند و به قلب ناوگان الکترونیکی شیطان در خلیج فارس حمله برد؟ می‌پرسد: «این شجاعت و توکل و عشق به چه درد می‌خورد؟». هیچ! به درد دنیای دنیاداران نمی‌خورد، اما به کار آخرت عشاق می‌آید که آنجاست دار حاکمیت جاودانه عشاق. و من به بسیجیان امید بسته‌ام؛ نه من تنها، همه آنان که تقدیر تاریخی انسان فردا را دریافته‌اند و می‌دانند که ما از آغاز قرن پانزدهم هجری، پای در «عصر معنویت» نهاده‌ایم.
کد مطلب: 320890
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *


مرتضی
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۱:۰۲
کی دیگه هست مثل این بزرگوار مؤدبانه و قاطع حرف دل حزب الله رو بزنه؟ یا واداده شده اند یا بی نزاکت و ادب سخن میگویند. قلیلند که بر محور حق و عدالت و انصاف سخن بگویند
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۷:۳۱
یاد ایشون هم ارامش بخشه
ممنون جهان بابت این نظر
مجید مجد
United States
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۱:۴۳
باید عمر قرن هایی سر بیاید
تا یک مرتضی آوینی دیگر بیاید
روحش شاد....
ایمان خدادادی
United States
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۷:۳۰
احسنت
ممنون آقای مجد
از نظرات شما لذت می بریم
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۴:۱۳
شادي روح آن واصل حق صلوات
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۵:۱۸
همینگونه است اگر سیره ائمه اطهار (ع) را درک کنیم خواهیم دید که تماما در هدف واصول ثابت قدم اند ولی در شیوه مقاومت وهدایت بنا به شرایط زمانی و مکانی متفاوت ، ما معتقدیم چون همگی نور واحد بوده اند اگر هریک از بزرگواران در زمان دیگری بود همان کاری را می کرد که آن دیگری کرده بود، اگر بخواهیم کیاست و فراست را وادادگی ترجمه کنیم آنوقت شما بفرمایید چرا ائمه اطهار (ع) جملگی همانند حضرت سیدالشهدا (ع) از شیوه جنگ استفاده نکردند؟
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۵:۲۸
آقا مرتضی کجایی برادر دلمون پوسید بخدا ....
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۷:۲۹
مرتضی ببین یاران امام رفتن کنار...
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۵:۳۱
سید تفسیری آسمانی از جهان داشت و از منظر بالایی به جهان می نگریست و عاقبت خود او به آسمان پرکشید . روحش شاد
علی
United States
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۱۷:۳۰
مثلا در بحث هسته ای نظرشون این بود که هسته ای می شیم اما هسته ای شدن اصلی در دل جوانان بسیجی است یعنی اگر ایمان نداشته باشیم هسته ای بشیم فایده ای نداره
۱۳۹۲/۰۷/۳۰ ۲۲:۳۸
حرف دل بچه بسیجی هائی که تواین وانفسای رابطه بادشمن وخیانت ودنیاگرائی دارد دق می کند رااین بسیجی آسمانی چند سال پیش زده .... بچه حزب اللهی غریبه سیدمرتضی غریب ترازاون موقع ...ولی دردش فقط یه چیزه که آقامون غصه نخوره حتی اگرماازغصه دق کنیم .... آقاسید می گفت خون دادن برای امام خمینی زیباست ولی خون دل خوردن برای امام خامنه ای ازآن هم زیباتراست .