سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷ - 19 Feb 2019
 
۰

چند نکته راجع به فهیمه محبی

سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۰۱
خبرآنلاین:  خانم 75ساله ای که سال‌ها در طبقه ششم آپارتمانی در خیابان فلسطین مشغول به کار بود، کاری را دنبال می‌کرد که به هیچ‌وجه راحت و آسان به نظر نمی‌رسید.

"فهیمه محبی" مادر شهید سعید محبی، از آغاز انقلاب در کنار کارهای خیری که برای محرومان انجام می داد، راهی دفتر دایرة المعارف تشیع شد. در آپارتمانی 2 اتاقه که از دفتر و دستک و منشی خبری نبود. یک اتاق بزرگ که دور تا دور آن را با کتابخانه پوشانده بود و دفتر دیگری که محل کار خانم محبی بود و با تصاویری از پسر و همسر شهیدش تزیین شده بود. فهیمه محبی این تشکیلات محقر و دوست داشتنی را با فروش خانه 2 هزار متری اش در انگلیس و آپارتمان 4 طبقه شخصی اش در خیابان سهروردی، فراهم کرده بود. این گزارش یک دیدار فراموش نشدنی با اوست که به بهانه شب هفتم رحلت آن مرحومه منتشر می شود.

«پدرم روستا زاده ای در اراک و سیزدهمین فرزند خانواده ای بود که از همان کودکی علاقه بسیاری به درس خواندن داشت. می خواست برای درس خواندن به تهران بیاید، اما پدر و مادرش به بهانه کمی سنش این اجازه را به او نمی دادند. در بیست سالگی نیمه های شب با پای پیاده به تهران می آید و به منزل عموزاده روحانی اش می رود. از حضورش در تهران اندکی نمی گذرد که در مسجد حاج ابوالحسن در بازارچه امام زاده یحیی مشغول تحصیل می شود. پس از گذران تحصیلات به دادگستری راه پیدا می کند و می شود یکی از قضات دادگستری. دادگستری کردستان، کرمانشاه و اراک با همت او دایر و افتتاح می شود. با آغاز سلطنت رضاشاه، پدرم می گوید حالا دیگر قاضی هیچ گونه اختیاری از خود ندارد و در حقیقت، این زور است که بر کشورحکومت می کند و به همین دلیل از دادگستری استعفا می دهد. پدرم در همان ایام بیکاری با مادرم ازدواج می کند و من دریکی از روزهای سال 1309 متولد می شوم.» گفت و گوی ما با او اینگونه آغاز شد. با خاطراتی از گذشته زندگی اش.

روزهای کودکی خانم محبی مملو از تجربه ها و درس های بسیاری است که امروز عین عصای محکمی بر آن تکیه زده است. ازدواج با رضا محبی، از مؤسسان هوانیروز که 41 سال پیش از این به خاطر مخالفت هایش با رژیم شاه در یک توطئه از پیش طراحی شده به شهادت می رسد، آکنده از درس ها و تجربه های زیادی است که خانم محبی تنها ترجیح می دهد به یکی از آنها اشاره کند.

می گوید:«همسرم تعریف می کرد روزی در محوطه پادگان با کمال تعجب سربازان و درجه دارانی را دیدم که با سرعت به این سو و آن سو می دوند و هر یک در گوشه ای از پادگان پنهان می شوند. بعد از لحظاتی، رضاخان از در پادگان داخل شد. در محوطه پادگان هیچ کسی جز من نبود. جلو رفتم. پرسید: پس بقیه کجا هستند؟ جواب دادم: نمی دانم:. پرسید: می دانی من چه کسی هستم؟ به او گفتم: اگر اشتباه نکنم و از روی عکستان درست تشخیص داده باشم، باید رضا شاه باشید. با عصبانیت فریاد زد: تو من را شناختی و فرار نکردی؟ همان طور که دستم بالا بود، گفتم: من کار بدی نکردم که باید فرار کنم و یا بترسم. رضاشاه بعد از این حاضر جوابی سرش را عقب برگرداند تا خنده اش را نبینم و لحظاتی بعد از پادگان بیرون رفت. این تجربه درس بزرگی بود که از همسرم به یادگار دارم. او علاوه بر این، به من لوس و یکی یک دانه یاد داده بود که به جای آنکه بخواهی تنها یک مرغ بخری با پولت تخم مرغ بخر تا تعدادش زیاد شود و بعد از چندی بتوانی آنها را با آدم های بیشتری بخوری. »

خانم محبی یک دختر و دو پسردارد. می گوید: « پسر کوچکم که سه سال بیشتر نداشت، پس از شهادت همسرم وقتی نحوه شهادت پدرش را از زبان دیگران می شنید دیگر نمی توانست در ایران بماند. می گفت من در جایی که پدرم را کشته اند، حتی لحظه ای هم نمی مانم. بالاخره مجبور شدم او را به لندن ببرم. خواهرزاده ام در لندن زندگی می کرد. تصمیم گرفتم به آنجا بروم و سعید را به دست پسرخاله اش بسپارم و برگردم. اتفاقاً در همان زمان دکتر روزبه، مؤسس مدرسه علوی در بیمارستانی در لندن بستری بود و سعید همراه با پسرخاله اش چند بار به عیادت او رفته بود.

دکتر پس از دیدن سعید به من گفت این بچه یک نابغه است، مراقبش باشید. همین مسأله باعث شد من هم تصمیم به ماندن بگیرم. آنجا یک خانه 2 هزار متری خریداری کردم و تبدیلش کردم به یک مکان فرهنگی. انقلابی های آن زمان در خانه من جمع می شدند و جلسه برگزار می کردند. روزها سپری شد تا اینکه سعید شانزده سالش تمام شد. صبح یکی از همان روزها رختخواب سعید خالی بود. نامه ای را برایم گذاشته بود به این مضمون که: «من را ببخش. مطمئن باش با نفرتی که از شاه دارم، برایت افتخار می آفرینم و به قرآنی که می خوانی تو را قسم می دهم، رفتنم را به پلیس انگلیس اطلاع نده». سعید همیشه می گفت اگر کسی قرار است عملی را انجام دهد، باید با عمل جلو برود نه اینکه در جایی بنشیند و تنها به حرف زدن اکتفا کند.

پسر دیگرم می گفت فردا دلت برای سعید تنگ می شود و برای او بی قراری می کنی. به همین دلیل، رفتن سعید را به پلیس اطلاع داد. سعید را بعد از چند روز با اسلحه در مقابل سفارت ایران دستگیر کردند و چون روز قبل از آن من قیم او بودم، من و او هر دو راهی زندان شدیم. پس از مدتی با پرداخت جریمه نقدی از زندان آزاد شدیم و دوباره زندگی عادی در انگلیس را شروع کردیم تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید.

همان ابتدا، خانه مان شناسایی شد و در دی ماه 1358 از انگلستان اخراج شدم. دخترم که در انگلستان تحصیل می کرد، او هم اخراج شد و همراه همسر و دو فرزندش به ایران آمد. اما سعید همچنان در انگلستان بود. سعید که در 7 مرداد 1352 از کشور خارج شده و شناسنامه اش را در فرودگاه پاره کرده بود تا مطمئن باشد دیگر به ایران بر نمی گردد، هشتم مرداد 1359 به ایران برگشت. وقتی دلیل بازگشتش را جویا شدم، جواب داد: برای اینکه در فلان مجله انگلیسی خوانده ام که می خواهند به ایران حمله کنند و من برای دفاع از وطنم برگشته ام. مرداد ماه بود و هیچ خبری از جنگ نبود. التماسش کردم برگردد و درسش را ادامه بدهد. گفت: مطمئن باش جنگ می شود، من هم به جبهه می روم و دیگر بر نمی گردم. من باید به جای پدرم هم به جبهه بروم.

با شروع جنگ، سعید راهی جبهه شد و پس از چندی خبر شهادت او رسید. آخرین توصیه های او قبل از رفتنش این بود که من می روم و بر نمی گردم. خواستی خدای من را بشناس و نخواستی دنبال همان خدایی که تا امروز به دنبالش رفتی برو.. خدای سعید خدای عمل بود و خدای من خدای حرف. از آن لحظه بود که تصمیم گرفتم با عمل جلو بروم. در روز عید غدیر امام راحل (ره) به مناسبت شهادت سعید پیامی را برای ما و مردم فرستاد. فردای همان روز در مسجد الجواد خطاب به مردم گفتم بیایید شعارمان را عوض کنیم و انسان پرور باشیم؛ فرزند من از بیست سالگی در انگلیس شهادتش را به چشم خود می دید و به استقبال آن رفت. از آن روز من هم دایماً به جبهه می رفتم. همان منزل انگلیس را به فروش رساندم و ابتدا پول آن را به جبهه ها اهدا کردم. »

چگونگی اداره دایرة المعارف تشیع به سالهای دهه 60 بر می گردد. می گوید: «آن موقع عده ای می گفتند فهیمه خانم، رفتن شما به جبهه صلاح نیست و خطر دارد. اما در تهران و در خیابان آپادانا اتفاقی برایم افتاد که به همه ثابت کرد حفاظت از جان انسانها و مرگ و زندگی آنها دست خداست. سال 64 بعد از آنکه مراسم سالگرد سعید را در خرمشهر برگزار کردم، در تهران کامیونی من را زیر گرفت. بله، این همه وقت به جبهه رفت و آمد کردم و به من آسیبی نرسید، اما در تهران - مقابل خانه خودم- تمام استخوان هایم خرد شد.

2سال و نیم در بیمارستان بستری بودم و با مرگ دست و پنجه نرم می کردم. همان زمان بود که بنیاد خیریه ای را دایر کردم، اما بعد از مدتی وقتی شنیدم بودجه دایرة المعارف تشیع قطع شده است و در حال تعطیلی است، به یاد سعید منزلم را که در خیابان سهروردی بود فروختم و به دایرة المعارف آمدم. خیلی ها می گفتند خانه ات را نفروش؛ خودت را در 60سالگی آواره نکن، اما من توجهی به این حرفها نداشتم. می گفتم این خانه، خانه رضا محبی همسر من است که سال 46 شهید شد و این خانه را با خود نبرد، بعد از آن به پسرش - سعید - تعلق داشت که او هم شهید شد، اما خانه اش را با خود به دیار باقی نبرد. این خانه در اصل متعلق به هیچ کس نیست؛ امانتی است که انسانها چند صباحی در آن به سر می برند و می روند؛ درست مثل این دنیا.

چرا باید به خاطر از دست دادن خانه موقتی ناراحت بشوم؟ چرا آن را برای چیزی که دایمی است - که همان عشق به علی و فرزندانش است - ندهم؟»

انتشار دایرة المعارف تشیع از جلد سوم بر عهده او و همکارانش است. او در خصوص اینکه کار انتشار دایرة المعارف تا چه زمان ادامه خواهد داشت، می گوید: «هر کسی که سؤال می کند دایرة المعارف بالاخره تا چند جلد ادامه پیدا می کند، به آنها می گویم چون امیدوارم از خدا نمره بیست بگیرم فکر می کنم این دایرة المعارف باید تا جلد بیست تمام شود.»

خانم محبی می گوید قبل از اینکه به اینجا بیاییم، این مجموعه توسط آقای تولیت اداره می شد. بعد از چندی اداره آن به «جامعة الصادق » منتقل می شود و در حال حاضر دانشگاه جامعة الصادق از هزینه آنجا اداره می شود. در نتیجه بودجه اینجا بطور کلی قطع شده بود. در زمان آغاز به کار اینجا، ریاست اینجا بر عهده دکتر محقق بود، ولی بعد از رفتن ایشان آقای صدرحاج سید جوادی مسؤولیت آن را عهده دار گردید. الان هم ایشان رئیس علمی دایرة المعارف است. آقای بهاء الدین خرمشاهی، فانی و صدر هیأت علمی این مرکز هستند.

خانم محبی می گوید :«یکی از معجزات اینجا این است که در سایر مؤسسات مشابه، حداقل 150 نفر پرسنل اداری به اداره آنها مشغولند اما اینجا را من به اتفاق چهار نفر دیگر اداره می کنیم. آپارتمانی که اینجاست، 2 اتاق بیشتر ندارد. من از حضرت زینب (ع) خواستم در اداره اینجا به من کمک کند. مؤلف های اینجا همه جوانند و نمی توانیم به ازای هر کلمه بیش از 20 تومان بابت مقالات آنها پول بدهیم؛ در صورتی که در دایرة المعارف های دیگر این مقدار حداقل کلمه ای 150 تومان است.»

ادامه کار دایرة المعارف به جیب خانم محبی بستگی دارد. این را خودش می گوید و ادامه می هد: «باورکنید نمی دانم بودجه اینجا چگونه تأمین می شود. آقای بجنوردی سالهای قبل نامه ای را برای آقای تسخیری ارسال کرده و در آن آورده بود: یکی از معجزه های زمان ما انتشار دایرة المعارف توسط چنین زنی است. پس چرا آن را برای سفارتخانه ها خریداری نمی کنید. بلافاصله بعد از این نامه، ایشان 50 دوره از دایرة المعارف را خریداری کردند. تا امروز هیچ کدام از فرزندانم نگفته اند که ما ارثیه پدرمان را می خواهیم، حتی در زمانی که بدهکاری زیادی داشتیم دختر و دامادم می گفتند ما هم حاضریم خانه مان را بفروشیم و در آپارتمان زندگی کنیم. چندی نگذشته بود که آنها هم خانه شخصی شان را فروختند و 30 میلیون بدهی دایرة المعارف را پرداخت کردند. »

دایرة المعارف تشیع هر بار با 4 هزار نسخه منتشر می شود. ایشان در خصوص مخاطبان این مجموعه می گوید: «وزارت ارشاد مجبور است خریداری کند. وقتی به اینجا آمدم، آقای مسجد جامعی وزیر ارشاد بود و هر جلدی که منتشر می شد، با درخواست آقای فانی و خرمشاهی 750 جلد را با 15 درصد خریداری می کردند. من هم خوشحال بودم، چون آن زمان نیاز چندانی به پول نداشتم. بعد از اینکه آقای مهاجرانی به وزارت ارشاد آمد، روزی ایشان را در یک مجلس سخنرانی ملاقات کردم و گفتم: نمی دانید وضع دایرة المعارف تشیع چگونه است؟ دکتر محقق به ایشان گفت: حتماً خانم محبی از شما انتظار دارد. جواب داد: این خانم محبی که من می شناسم، توقع بی جا از کسی ندارد.

بعد از گذشت دو روز از طرف ایشان با من تماس گرفتند تا صبح زود به وزارت بروم. ایشان گفت دایرة المعارف جزو کتابهای ضروری است که طبق قرارداد باید پس از انتشار هزار نسخه از روی جلد خریداری شود. نام دایرة المعارف در فهرست وجود داشت، اما ناشر آن مشخص نبود. ایشان گفت حالا به دنبال حقت برو. جلد هفتم دایرة المعارف در دوره آقای مهاجرانی در هزار نسخه و جلد هشتم نیز 3 روز بعد از رفتن او از وزارتخانه به فروش رفت. وقتی نوبت به خرید جلد نهم رسید، آقای مسجد جامعی مجدداً پیغام فرستاد که دیگر به این شکل خریداری نمی کنم و بودجه ای برای خرید جلد نهم در اختیار نداریم. روزی در نمایشگاه کتاب آقای خاتمی و مسجد جامعی مقابل غرفه ما رسیدند.

به آنها گفتم: کاش شما زمانی به غرفه امیرالمومنین(ع) آمده بودید که قبل از آن تنها تلفنی احوالی از من پرسیده بودید. 5 ماه و نیم است که جلد 9 دایرة المعارف منتشر شده است و آقای مسجد جامعی پیغام می دهد بودجه ای برای خرید ندارد. چند روز بعد آقای مسجد جامعی درخواست قدری تخفیف کرد. از آن به بعد با 5 درصد تخفیف به آنها هزار نسخه فروخته شد و برای جلد 10 و 11 نیز با همان تخفیف کتاب را خریداری می کنند. الان جلد 12 را خریداری نکرده اند. آقای حداد عادل هم دستور خرید فوق العاده ای صادر کرد و 500 دوره دایرة المعارف برای مساجد خریداری شد. اسفند سال گذشته با این خرید بیشتر بدهی مؤسسه تسویه شد. »

دایرة المعارف مدت زمانی بدون مجوز نشر منتشر می شد. خانم محبی با اشاره به آن روزها می گوید: «آن زمان اصلاً نمی دانستم باید مجوز داشته باشیم. اصلاً نمی دانستم مجوز یعنی چه. تقاضای کاغذ کرده بودم. گفتند نمی شود. همان روزها خانمی که پدرش رئیس ایل کلهر بود و من در جبهه در سنگر او استراحت می کردم به دنبال من می گشت.

روزی آقای گرمارودی دفتر من آمده بود. از ایشان سؤال کردم: شما از کجا کاغذ تهیه می کنید. ایشان برای مجله کاغذ تهیه می کرد. بنابر این دفتر مطبوعاتی را معرفی کرد. وقتی رفتم آنجا و درخواستم را مطرح کردم؛ خندیدند و نام مجله را پرسیدند. گفتم من مجله ندارم. گفتند پس اسم روزنامه ات چی است؟ گفتم اصلاً به من می خورد روزنامه داشته باشم. من کاغذ را برای کتاب می خواهم. وقتی بر می گشتم، خانمی از من پرسید ما دنبال خانم محبی هستیم که می گویند خانه اش را فروخته و به دایرة المعارف تشیع رفته، شما او را می شناسید؟ گفتم کسی که شما به دنبال او هستید، من هستم.

او گفت پدر من گفته است ما نمی توانیم او را که این قدر در جبهه محبت می کرد رهایش کنیم. به زحمت منزلتان را پیدا کرده ایم، اما گفته اند آن را فروخته اید. ایشان گفت: اجازه بدهید با رئیسم حرف بزنم. آقای دکتر توکل رئیس ایشان، احترام بسیار زیادی برای من گذاشت و درعین حال گفت شما چطور توانسته اید یک سال و نیم بدون پول کارتان را دنبال کنید. بعد از گذشت چند جلسه هماهنگی با این خانم، توانستم با آقای مسجد جامعی روبرو شوم. آقای مسجد جامعی راهنمایی ام کرد تا با فرد دیگری ملاقات کنم. بعد از مدتی به من گفتند مجوز ارایه کاغذ شما تصویب شده است، اما شما اصلاً مجوز ندارید. با تعجب گفتم مجوز چیست. به وزارتخانه رفتم و بعد از چندی ما هم شدیم ناشر. مجوز نشر را به نام سعید گرفتم ولی از آنجا که احترام دایرة المعارف برای من بیشتر است روی تابلو محل کارم نوشته ام: دایرة المعارف تشیع و نه نشر شهید سعید محبی. »
کد مطلب: 93999
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *