سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷ - 23 Oct 2018
 
۱
به مناسبت سالروز شهادت علمدار بیت المقدس؛

مصاحبه معروف ZDF آلمان با شهید وزوايي

يکشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۴۴
«پس از خاتمه موفقيت آميز عمليات فتح المبين، محسن با يك قطار پر از اسيران عراقي اين نبرد، به تهران بازگشت، از محسن خواستند تا فرماندهي تيپ 10 سيدالشهدا(ع) را بپذيرد. ابتدا از پذيرش آن امتناع مي‌كند، اما ...
يكي از مقتضيات ورود به فضاي دفاع مقدس و آدم هايي به نام شهدا طرز صحيح برخورد با اين مقوله است. خيلي هايمان به دنبال اين بوده ايم كه حتي با گرفتن سر نخي از ظاهر رزمندگان و بعضا شهداي خاص به آن ها نزديك شويم و به قولي رنگي از شهدا بگيريم. در حالي كه به قول سيد مرتضي آويني خواندن داستان را سودي نيست اگر دل كربلايي نباشد. چند و چون انقلابي و كربلايي بودن صرفا در رنگ و لعاب ظاهري نيست. شايد بايد سالها جلوي آدم هايي از جنس شهيد تلمذ كرد تا راه هدايتي جلوه گر شود. در اين ستون سعي داريم با روايت گوشه هايي از سيره عملي و لايه هاي پنهاني وجودي شهدا آفات زندگي فردي و جمعي خود را در كنار زندگاني شهدا كالبد شكافي كنيم. به اميد آنكه نگاه كاربردي تري نصيبمان شود.
 
 
هميشه شاگرد اول كلاس بود. هم به بازي و تفريح اش مي رسيد. هم به درس و مدرسه. اصلا توي درس خواندن هيچ كس به گرد اين بشر نمي رسيد. تنها كسي هم كه مي توانست يك كمي با او رقابت كند، من بودم. خودكشان كردم يك بار هم كه شده از او پيشي بگيرم، نشد كه نشد. هميشه او شاگرد اول كلاس بود، من هم شاگرد دوم كلاس!

من و محسن تقريبا هم سن بوديم. متولد 1339. سال 1355 در كنكور شركت كرديم. شاگرد اول كنكور شده بود و حالا در رشته مهندسي شيمي دانشگاه صنعتي شريف مشغول به تحصيل بود.
 

اما من براي ادامه تحصيل خارج از كشور رفتم. در اين مدت با نامه و تلفن با هم در ارتباط بوديم. حرف هاي او تنها محرك براي ادامه ي مسير بود.

یک روز می نوشت: «شما سفیران انقلاب ما هستید، باید آنجا باشید و صدای مظلومیت ملت ایران را به گوش دنیا برسانید.» یک روز هم می نوشت: «... شما امیدهای آینده ی این انقلاب هستید، باید آنجا تخصص بگیرید و بیایید این جا به مردم محروم خدمت کنید.» (1)
 
                                                      ****

محسن همزمان با شركت در فعاليت هاي سياسي- عقيدتي، از سال 1356 مسئوليت هدايت مبارزات دانشجويي ضد ديكتاتوري را در سطح دانشگاه شريف را بر عهده مي گيرد. از تظاهرات خونين 17 شهريور گرفته تا ورود امام به ايران تا تصرف دو پادگان مهم در تهران يعني جمشيديه و عشرت آباد نقش مهمي دارد. بعد از انقلاب هم به حركت خودجوش مردمي جهاد سازندگي مي پيوندد و در تابستان 58 براي عمران مناطق محروم، راهي استان لرستان مي شود.

شناخت دقيق موضوعات و تحليل درست اوضاع و احوالات مرزي و منطقه اي باعث مي شود، با اتمام ماموريت لانه ي جاسوسي، محسن وزوايي با شروع تحركات خاص در كردستان و ايلام، در مبارزه با گروه هاي كومله و دمكرات جزو اولين نفراتي باشد كه به همراه شهيد دكتر چمران راهي پاوه مي شود.
 

                                                     ****
محسن وزوایی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام است که در 444 شبانه روز در بند كشيدن بيش از پنجاه مامور ستاد آسياي جنوب غربي سازمان C.I.A  در محل سفارت آمريكا نقش مهمي ايفا مي كند. حركتي كه رهبر كبير انقلاب از آن به عنوان «انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول» ياد مي كند.

پس از 13 آبان 1358، به علت معلومات فراوان عقیدتی و سیاسی و  تسلط بر زبان و ادبیات انگلیسی، مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام را در کنفرانس های پیاپی و مصاحبه با گزارشگران رسانه های خارجی برعهده مي گيرد.
 

                                                      ****
مراجعه به فيلم ها و اسناد خاك خورده كه عمري 33 ساله دارند، نشان از حواس جمعي و رصد دقيق حوادث توسط دانشجويان مي دهد كه البته امروز با بي حواسي و شايد كارشكني بعضي ها، حتي از پخش فيلم هاي آن واقعه دريغ مي شود و يا به همان چند ساعت روز  13 آبان هر سال كفايت مي شود.

يكي از اسناد جالب، مصاحبه شبكه تلويزيوني ZDF آلمان است كه با عنوان «مصاحبه مطبوعاتي با سخنگوي جوانان خشمگين طرفدار (امام) خميني كه چند روز قبل سفارت آمريكا در ايران را اشغال كردند» معروف شد.

در چند سطر به گوشه اي از سخنان محسن وزوايي مي پردازيم كه شايد براي ما به عنوان دانشجويان دهه 90 جاي تامل خواهد داشت.
 

«ما هم با قوانين و شئون ديپلماتيك دنيا آشنايي داريم، ما هم مي دانيم كه ديپلمات ها در كشورهاي خارجي مصونيت دارند. از اين ها گذشته، قوانين دين ما، اسلام هم به ما توصيه مي‌كند با ميهمان به درستي بر خورد كنيم، اما متاسفم كه بگويم اينجا نه سفارتخانه بود و اينها هم نه كاردار و ديپلمات. شايد براي شما باور كردني نباشد، اما ما بعد از گذشت چند ماه از انقلاب، فهميديم كه سرنخ بسياري از توطئه‌ها اينجاست.
 
ما ايمان پيدا كرديم كه درگيري‌هاي كردستان، گنبد، بلوچستان و خيابانهاي تهران از اين جا خط مي گيرند. همين جا توضيح بدهم كه ما با دولت ايران كاري نداريم.  خط ما از خط دولت آقاي بازرگان (دولت وقت ايران) جداست. ما تعدادي دانشجو هستيم كه برحسب احساس وظيفه ديني، براي خشكاندن توطئه آمديم و سفارت آمريكا را تصرف كرديم. شما اگر واقعاً دنبال حقيقت هستيد، اين حرفهاي من را كه سؤال همه مردم ايرانيها و مردم آزاده است، به دنيا مخابره كنيد تا يك نفر پاسخ ما را بدهد. ما مي‌گوييم اگر اينجا سفارتخانه است، چرا اين همه سيستمهاي پيچيده شنود و جاسوسي در آن نصب شده؟ چرا اين همه سند را در دستگاههاي كاغذ خردكن ريختند و نابود كردند؟... »
 

                                                          ***
حوادث و وقايعي كه در اطراف ما اتفاق مي افتد بعضا به خاطر شتاب زدگي ها و بي دقتي ها مغفول مي ماند. به نظر مي رسد نازك بيني و حواس جمعي ها در سيره شهدا يكي از محل هايي است كه موجب تفاوت نگاه ما به حوادث روزگار با شهدا مي شود. هرچند مهم ننمايد، اما در طول مسير باعث شكاف زيادي مي شود. آن موقع است كه نگاه ما به اين مقوله مي شود اسطوره پروري كه براي خودمان دست نايافتني است.

براي درك بهتر موضوع خطوط زير را بخوانيد.

«... از مجروح خون زيادي رفته، رنگ به رخ ندارد. محسن بعد از باند پيچي محل زخم، بسته کوچک پر از پسته و بادام و شکلات به اسیران مجروح عراقی مي دهد. و سرباز مات و مبهوت از رفتارهاي حرَس جوان خمینی فقط نگاه مي كند. هنوز چند قدمی دور نشده که باز می گردد.. دست راستش را به سمت فانسقه اش می برد. سرباز یک آن ترس برش می دارد. خوف می کند. نکند می خواهد اسلحه کمری اش را بردارد. چشم هایش از حدقه می زنند بیرون...، اما... او قمقمه اش را از کمر باز می کند و به اسير مجروح  می دهد. نگاهش می کند. لب هایش از تشنگی ترک برداشته. با همان لب های خشکیده، کلماتی را به عربی نه چندان صحیح می گوید، سرباز  منظورش را می فهمد. اشاره به قمقمه آب دارد و می گوید: «اشرب ... اشرب یا اخی( بنوش، بنوش برادر)» سرباز با ولع آب را سر می کشد ...
 
 
محسن از گلو زخم كاري برداشته. به او مي گويند: برادر محسن حالا که کار زخم بندی مجروحین عراقی تمام شده، اجازه بده زخم گلوی تو را هم پانسمان کنیم!

و او جواب می دهد: حالا وقتش نیست... شاید هنوز هم چند سرباز مجروح عراقی لای شیارها مانده باشند... هر وقت آخرین زخمی آن ها پانسمان شد، آن وقت نوبت من می رسد.»

                                                          ***
در مجامع دانشجويي و بعضا معتقد با ديالوگ ثابتي مواجه هستيم كه در حال بيشتر به شعار شباهت يافته است. كه از آن به ولايت پذيري و تبعيت ياد مي شود. كاري كه تا زماني مساعد احوالات ماست كه با مذاق و منافع ما خوش بيايد و گرنه با صدها دليل و منطق منطق گرا دچار خود حذفي  مي شويم و خود را از دايره تبعيت به دور مي دانيم. تامل در گوشه اي از سير زندگاني محسن وزوايي بعد از عمليات فتح المبين  ما را با نمونه عملي اين حرف روبرو مي كند.

«پس از خاتمه ي موفقيت آميز عمليات فتح المبين، محسن با يك قطار پر از اسيران عراقي اين نبرد، به تهران بازگشت. طي ده روزي كه محسن تهران است، از سوي فرماندهي عالي جنگ، طرح تاسيس تيپ رزمي جديدي، در دستور كار قرار گرفت. از اين رو از محسن خواستند تا فرماندهي آن را بپذيرد. وي كه ابتدا از پذيرش آن امتناع مي كند، پس از پيشنهاد موكد آيت الله خامنه اي كه رياست شوراي عالي دفاع را بر عهده داشتند، محسن اين مسئوليت را پذيرفت. پس از تهيه و تصويب چارت جديد و تعيين كادرهاي آن، محسن وزوايي رسما فرماندهي تيپ 10 سيد الشهدا  را بر عهده گرفت.
 
 

 پس از ورود به پادگان دوكوهه محسن و همراهانش به ديدار فرمانده تيپ 27 محمد رسول الله (ص) مي روند و جريان حكم براي تاسيس تيپ جديد را بيان مي كنند.

حاج احمد متوسليان هم با بررسي تجزيه نيروها به دو يگان  كه باعث افت كيفيت و بازدهي هر دو يگان مي شود، مطالبي را بيان مي كند و پيشنهاد ادغام دو يگان را مي دهد.

محسن هم در جواب مي گويد: قصد همه ما خدمت به اسلام است. ما اختيار را به خودتان واگذار مي كنيم. هرچه شما بگوييد ما از دل و جان قبول مي كنيم.»

به قولي بعضي وقت ها يك مسئوليت كوچك مي شود بلاي جان آدم. و گم مي شويم در عالمي كه به خيال خود ساخته ايم.
                                                     ****
دقت در روش و منش بعضي ها دليلي مي شود بر درك بهتر روايات و منقولات ائمه ي هدي عليهم السلام. «المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف؛ مؤمن مانند کوهی استوار و برافراشته است که بادها و طوفانها نتوانند او را از جای خود به حرکت در آورند.» حرف ها و نوشته هاي شخصيت محسن وزوايي روحي از اين جنس دارد.

«والله قسم وقتي كمي از فشار كارم كم مي شود در خود احساس ضعف و كوچكي مي كنم. آخر ميدانيد اي امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطي هستم كه لحظه اي غفلت، خيانت به اسلام و قرآن است.      
 
پس از خدا غافل نشويد كه پشيماني سودي ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم. اگر توانستيم پيروز مي شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزي است.

اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتي كه انقلاب را تهديد مي كند، آفت نفوذ خطوط انحرافي در خط اصلي انقلاب يعني همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمي گذاريد...

در خاتمه، اگر توانستيد جنازه ام را به دست بیاورید، آنرا به روي مينهاي دشمن بيندازيد؛ تا اقلا جنازه من كمكي به حاکمیت اسلام كرده باشد.
 
انشاءالله و من الله التوفيق

۲۶/۱۲/۱۳۶۰

ساعت يازده شب جبهه بلد ـ دزفول

حقیر محسن وزوایی
                                                          ***
شايد بتوان تمام زندگي محسن وزوايي را در چند خط از خود او خلاصه كرد. حرف هايي كه غايت وجودي او  در 22 سالگي بود، اما به جد آغازگر حركت ما نسل سوم و چهارم انقلاب است.

«من كربلا را براي خودم نمي خواهم، بلكه براي نسل هاي بعدي مي خواهم. ما براي خودمان فعاليت و مبارزه نمي كنيم. براي نسل هاي بعدي اين مملكت است كه مي جنگيم.»
 
خبرگزاری دانشجو
1 برگرفته از كتاب ققنوس فاتح
کد مطلب: 220207
نام شما

آدرس ايميل شما
برای ارتقای فرهنگ نقد و انتقاد و کمک به پیشرفت فرهنگ و اخلاق جامعه، تلاش کنیم به جای توهین و تمسخر دیگران، نظرات و استدلال هایمان را در رد یا قبول مطالب عنوان کنیم.
نظر شما *